چون بیکدیگر رسیدند فخر تاج و ملک مراد شاه مسلمان شدند و اسلام بلشکریان عرضه داشتند ایشان نیز از دل و زبان مسلمان شدند غریب از اسلام ایشان فرحناک شد پس از آن ملک شاپور را حاضر آوردند و او را سرزنش کرده اسلام برو عرضه داشتند او اسلام قبول نکرد او را در خارج شهر بر دار کردند و شهر را زیور بستند و مردمان شهر نشاط و انبساط کردند و مرادشاه را تاج کسروی بر سر بنهادند و او را پادشاه عجم و دیلم دانستند و ملک غریب عم خود دامغ را بپادشاهی عراق بگماشت و همواره در عیش و نوش روزگار همی سپردند تا اینکه سپری شدند فسبحان من لا یموت
حکایت عبد الله بن معمر قیسی
و نیز حکایت کرده اند که عبدالله بن معمر قیسی گفته است که سالی بزیارت بیت الحرام شدم چون مناسک حج بجا آوردم بزیارت قبر پیغمبر علیه السلام باز گشتم شبی از شبها در روضه میان قبر و منبر نشسته بودیم که ناله حزینی شنیدم که میگفت
| نگارا وقت آن آمد که دل با مهر پیوندی | که ما را بیش از این طاقت نمانده است آرزومندی | |||||
| تو خرسند و شکیبائی چنانت در خیال آید | که ما را همچنین باشد شکیبائی و خرسندی | |||||
| نگفتی بی وفا یارا که از ما نگسلی هرگز | مگر در دل چنین بودت که خود با ما نپیوندی | |||||
پس از آن آواز او ببرید وندانستم که آن آواز از کجاست و حیران بودم که دوباره آن آواز حزین بگوش من آمد که همی گفت
| ندیدمت که کردی وفا بدانچه بگفتی | طریق وصل گشادی من آمدم تو برفتی | |||||
| تو دست عهد گرفتی که پای مهر بدادم | بچشم خویش بدیدم خلاف هر چه بگفتی | |||||
| وفا و عهد نمودی دل سلیم ربودی | چو خویشتن بتو دادم تو میل باز گرفتی | |||||
| هزار چاره بکردم که هم عنان تو گردم | تو بهلوانتر از آنی که در کمند من افتی | |||||
عبد الله گفته است چون خداوند آواز بابیات شروع کردم بسوی آواز برفتم و هنوز ابیات بانجا نرسانده بود که بنزد اور سیدم پسری دیدم در غایت نکوئی که هنوز خط بعارضش نرسته و سرشک در دور رخسار او جای کرده بود چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب ششصد و هشتاد و یکم برآمد
گفت ایملک جوانبخت عبدالله گفته است که چون نزد آن پسر شدم و او را سلام دادم گفت تو کیستی گفتم عبدالله بن معمر قیسی هستم گفت ترا با من حاجتی هست گفتم من در روضه نشسته بودم چون آواز حزین ترا شنیدم نزد تو آمدم آن پسر با من گفت بنشین من بنشستم گفت من عتبة بن جنان بن منذر انصاری هستم بسوی مسجد احزاب رفته در آنجا اعتکاف کرده بودم ناگاه زنانی قمر سیما بدیدم که در میان ایشان دخترکی بود بدیع الجمال که بنزد من بیامدند و آندخترک با من گفت ای عتبه کسی که وصل ترا بخواهد تو نیز وصل او بخواه پس از آن مرا گذاشته برفت و تا اکنون از او خبری نشنیده و بر اثر او آگاه نشده ام و از مکانی بمکانی حیران همی روم این بگفت و فریادی برآورده بیخود بیفتاد پس از ساعتی بخود آمد گویا که گونۀ او از زعفران رنگ گشته بود و این دو بیت را بر خواند
| بخواری در رهش افتاده بودم | سحر که آن قرار بی قراران | |||||
| ز من بگذشت چون باد بهاری | مرا بگذاشت چون ابر بهاران | |||||
من باو گفتم ای عتبه بسوی پروردگار باز گرد که ترا رستخیز در پیش است عتبه گفت هیهات که من شکیبا شوم پس من آنشب را با او بودم چون صبح بدمید گفتم برخیز تا بمسجد شویم برخاسته بمسجد شدیم و در مسجد بنشستیم تا اینکه فریضه ظهر بجا آوردیم ناگاه همان زنان باز آمدند و دخترک در میان ایشان نبود گفتند ای عتبه دخترکی که وصل تو همیخواست پدرش او را بسوی سماوه برد من از نام آندخترک پرسیدم گفتند نام او ریا دختر غطریف سلیمی است آنگاه عتبه سر بر کرد و این دو بیتی برخواند
| از دوست بهر رهگذری میپرسم | وز هر که ببینم خبری میپرسم | |||||
| تا دشمن به سگال آگه نشود | در دل خود از دگری میپرسم | |||||
من باو گفتم ای عتبه مرا مالی است بسیار همی خواهم که آن مال در راه تو صرف کنم و در راه تو بکوشم تا تو از من خشنود شوی بر خیز تا بمجلس انصار شویم در حال برخاستیم و بمجلس انصار شدیم ایشان را سلام دادیم ایشان جوابی نیکو دادند پس از آن من گفتم ایقوم در عتبه و پدر او چه میگوئید گفتند او از سادات عربست گفتم بدانید که او بمصیبت عشق گرفتار آمده از شما همی خواهم که بسوی ساموه با من یار شوید گفتند سمعا وطاعة پس ما سوار گشتیم و قوم نیز با ما سوار شدند تا بمکان بنی سلیم رسیدیم غطریف رسیدن ما بدانست باستقبال ما بدر آمد و ما را تحیت گفت ما گفتیم مهمان توایم پس غطریف فرود آمد و بانک بخادمان زد که فرود آئید خادمان فرود آمدند و طعامها بگستردند و چارپایان بکشتند ما گفتیم که طعام تو نخواهیم چشید تا حاجت ما بر آری گفت حاجت شما چیست گفتیم دختر خود را بعتبة بن جبان بن منذر که از اکابر قوم است تزویج کن غطریف گفت ای برادران دختری که شما او را خواستگاری میکنید کار او با خود است من اکنون نزد او روم و او را آگاه کنم آنگاه خشمگین برخاسته بنزد ریا شد ریا گفت ای پدر چه حادثه روی داده که ترا خشمکین هـمی بینم غطریف گفت قومی از انصار بمن وارد شده اند و ترا از من خواستگاری میکند ریا گفت انصار سادات و عزیزند پیغمبر علیه السلام از بهر ایشان طلب آمرزش کرده بازگو که خواستگاری از بهر کدام یک از ایشان است غطریف گفت از برای جوانی است که عتبة بن جبان بن منذر نام دارد دختر گفت شنیده ام که همین جوان عتبه نام بوعده خود وفا کند و از پی هر کاری که شود آنرا بپایان میرساند غطریف گفت سوگند خورده ام که ترا هرگز باو تزویج نکنم زیرا که پارۀ حدیثهای تو با او بمن رسیده است ریا گفت چنین کار روی نداده ولکن من سوگند یاد کرده ام که جواب زشت بانصار ندهم تو نیز ایشان را بخوبی رد کن غطریف گفت ایشان را با چه چیز رد کنم ریا گفت مهر بر ایشان گران کن که ایشان از این تمنا بازگردند غطریف گفت نیکو گفتی آنگاه بسرعت بیرون آمده گفت دخترم دعوت شما را اجابت کرد و لکن مهر مثل خود همی خواهد بازگونید که مهر بذمه کیست عبدالله گفت با منست غطریف گفت هزار دستبند از زر سرخ و پنجهزار درم از سکه پس از هجرت و صد حله از برد یمانی و پنج حقه عنبر در مهر او همی خواهم عبدالله گفت