دریائی را بمیان دو لشکر راند و ندا در داد که هر کس مرا میشناسد خود را از شر من نگاه دارد و هر کس که مرا نمیشناسد بداند که من غریب پادشاه عراق و یمنم رعد شاه ملک هند چون این سخن بشنید بانگ بسرهنگان زد و گفت عجیب را نزد من آورید چون عجیب را بیاوردند ملک باو گفت تو میدانی که سبب این فتنه توئی و این برادر تست که در میان میدان ایستاده مبارز همی خواهد اکنون تو بمبارزت او بیرون شو و او را دستگیر کرده نزد من آور تا من او را واژگونه به اشتر سوار کنم و اورا در بلاد هند بگردانم عجیب گفت جز من دیگری را بفرست که من امروز رنجورم رعدشاه چون این سخن بشنید بر آشفت و گفت بنار و نور سوگند که اگر بمبارزت نروی و برادر خود را بزودی نیاوری ترا بکشم و جهانرا از تو پاک گردانم عجیب ناچار بیرون رفت و اسب در میدان راند و ببرادر خود نزدیک شد و باو گفت یا کلب العرب با پادشاهان برابری میکنی بهلاکت آماده باش ملک غریب چون این سخن بشنید گفت تو کیستی گفت من برادر تو عجیبم و امروز روز آخرین تست چون غریب دانست که برادرش عجیبست بانگ بر وی زد و گفت خون پدر و مادر من بگردن تست آنگاه شمشیر بکیلجان سپرد و بر وی حمله کرده دبوسی بر او بزد که استخوانهای پهلوی او در هم شکست آنگاه کمرگاه او بگرفت و از زینش ربوده بر زمین زد کیلجان و قورجان بازوان او ببستند و بمذلت و خواری بکشیدند و غریب از دستگیر شدن او فرحناک شد و گفت منت خدای را
| که بر هفت کشور منم پادشاه | جهاندار و پیروز و فرمانروا | |||||
| ز هر جای کوته کنم دست دیو | که من بود خواهم جهانرا خدیو | |||||
| بدان را ز بد دست کوته کنم | روان را سوی روشنی ره دهم | |||||
چون رعد شاه حالت عجیب بدید اسب بخواست و اسلحه جنگ بگرفت و بمیدان برآمده بملک غریب نزدیک شد و بانگ برو زده گفت ای پستترین عرب ترا رتبت بدین مقام رسیده که ملوک دلیران را اسیر کنی از اسب خود فرود آی و پای مرا بوسه ده و دلیران مرا رها کن تا من از تو در گذرم و ترا شیخ قبیله کنم که در آنجا لقمه نانی خوری غریب چون این سخن بشنید بخندید و گفت ای پلیدک زود خواهی دید که بر تو چه ماجری رود پس از آن بانگ بر سهیم زد و باو گفت اسیران نزد من آور سهیم اسیران بیاوود و غریب شمشیر به ایشان بنهاد و ایشانرا پاک بکشت در آنهنگام رعد شاه به غریب حمله کرد و بقیت روز را با او در کر و فر و زد و خورد بودند چون روز بپایان رسید طبلهای بازگشت بزدند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب ششصد و شصت و سوم برآمد
گفت ایملک جوانبخت چون طبل بازگشت بزدند ایشان از یکدیگر جدا شدند و هر دو لشگر مکان خویشتن بازگشتند مسلمانان با غریب گفتند ایملک ترا عادت نبود که قتال تو دیر بکشد ملک گفت ای قوم من با دلیران و جنیان بسیار مقاتله کرده ام مانند این دلیر کس ندیده بودم و اگر میخواستم شمشیر یافث بن نوح را کشیده او را نابود میکردم ولکن قصد من این بود که او را زنده دستگیر کنم شاید که او را از اسلام بهره ای باشد ملک غریبرا کار بدینگونه شد و اما رعد شاه چون بخرگاه اندر آمده و بر تخت بنشست بزرگان دولت بر وی گرد آمدند و از خصم او جویان شدند رعد شاه پادشاه زاده هند گفت بنار و نور سوگند که در تمام عمر چنان دلیر ندیده بودم و فردا او را دستگیر خواهم کرد چرن آنشب را بروز آوردند بامداد طبلهای جنگ بزدند و لشگریان بمیدان جنک بشتافتند نخستین کسی که در جنگ بگشود شیر بیشه دلیری ملک غریب بود که در میدان جولان کرد و تکبیر گفت و مبارز خواست هنوز سخن او تمام نشده بود که رعد شاه بر پیلی سوار گشته برآمد چون بملک غریب نزدیک شد اسب او از پیل برمید ملک غریب از اسب فرود آمد و اسب بکیلجان سپرد و شمشیر یافث بن نوح برکشید و بسوی رعد شاه رفته در برابر پیل بایستاد و رعد شاه را عادت این بود که چون خویشتن را مغلوب میدید بر پیل سوار میگشت چیزی در هیئت دام با خود بر میداشت که پائین آن فراخ و بالای آن تنگ بود و در دامن او حلقه ها و بندی ابریشمین بر آن حلقه ها بود و آن چیز وهو نام داشت رعد شاه آن وهو را بسوی سوار میانداخت و سوار را در میان او جای میداد و بند ابریشمین گرفته میکشید و او را دستگیر میکرد و باین حیلت بر بسیاری از دلیران غلبه کرده بود پس چون غریب با و نزدیک شد رعد شاه دست به وهو برده او را بغریب بگسترد و غریب را نزد خود بکشید و بانک بر پیل زد که بلشگرگاه خویشتن باز گردد کیلجان و قورجان که از غریب جدا نمی شدند چون این حالت بدیدند پیل را گرفته نگاه داشتند و اما غریب خمیازه کشیده وهو را از هم بدرید و کیلجان و قورجان به رعد شاه هجوم آوردند و او را گرفته ببستند آنگاه لشگریان چون دو دریا بیکدیگر ریختند و مانند دو کوه برهم خوردند و همواره در جدال سخت بودند تا روز بپایان رسید و طبل های بازگشت بزدند هر دو لشگر از همدیگر جدا شدند خلقی بسیار از مسلمانان در آن روز کشته شدند و بسیاری هم مجروح بودند و جراحتهای ایشان از پیلان و وحشیان بود این کار بر غریب دشوار شد و به معالجت زخم داران بفرمود آنگاه روی ببزرگان قوم کرده بایشان گفت رای شما چیست ایشان گفتند ای ملک بیم ما از پیلان و وحشیانیست اگر آنها نباشند ما بر خصم چیره خواهیم شد کیلجان و قورجان گفتند ما شمشیر ها برکشیم و پیلان و وحشیان بکشیم آنگاه مردی از عمانیان که در نزد ملک جلند خداوند رای بود پیش آمد و گفت ایملک اگر تو سخن من بپذیری من بدین لشکر ضامنم غریب روی بسرهنگان کرد و گفت این معلم هر چه بشما بگوید او را اطاعت کنید گفتند سمعا وطاعة چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب ششصد شصت و چهارم برآمـد
گفت ایملک جوانبخت آنگاه آنمرد ده تن از سران لشکر برگزید و پرسید چقدر لشکر در زیر حکم دارید گفتند ده هزار سوار داریم آنمرد ایشانرا برداشت و به بیت السلاح جلند در آمد پنجهزار تفنک بایشان بداد و تفنگ اندازی بایشان بیاموخت چون بامداد شد لشکر کفار آماده شدند و پیلان و وحشیان