پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۴۵۷

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۴۵۳–

بشنید گفت ای ملک من در پناه توام و مرا گناهی نیست برادر تو عجیب جنگ در میان من و تو بینداخت و خود از میان بگریخت غریب گفت میدانی که کدام سوی گریخته جلند گفت بآفتاب سوگند نمیدانم ملک غریب فرمود او را در بند کنند و نگاهش از آن هر کس بسوی خیمه خود باز گشت و جمرقان با قوم خود گفت قصد من اینست که امشب کاری کنم که سبب روسفیدی من شود گفتند هر چه خواهی بکن که ما در فرمان توایم جمرقان گفت اسلحه خویشتن بر دارید و نرم نرم روان شوید و بسوی خیمه های کفار پراکنده گردید هر وقت که آواز تکبیر من بشنوید شما نیز آواز تکبیر بلند کنید و از خیمها دور شوید در حال قوم جمرقان اسلحه بگرفتند و بسوی خیمه های کفار پراکنده شدند پس از ساعتی جمرقان آواز بتکبیر بلند کرد کوه و صحرا از آواز ایشان پرشد و کافران با وحشت و دهشت از خواب بیدار شدند و شمشیر بیکدیگر بنهادند مسلمانان ازیشان دور گشتند و قصد دروازه شهر کردند و دروازه بان را بکشتند و بشهر اندر شدند و مال و زنان شهر را بدست آوردند جمر قان را کار بدینگونه اما ملک غریب چون آواز تکبیر بشنید سوار شد و لشکریان نیز یکسره سوار شدند و سهیم پیش افتاد بلشکر گاه کافران رسید دید که جمرقان و قبیله بنی عامر شبیخون بکافران زده اند و ایشانرا بورطه هلاکت انداخته اند پس سهیم باز گشت و ملک غریب را از حادثه آگاه کرد القصه کافران تا هنگام با مداد شمشیر بیکدیگر زدند و کوشش فرونگذاشتند علی الصباح ملک غریب بانگ بر قوم خود زد و گفت ای پرستندگان خدای یگانه بکافران حمله کنید مسلمانان بکفار حمله کردند و ایشانرا طعمه شمشیرها و تیرها نمودند و بقیة السیف خواستند که بشهر اندر شوند جمرقان بیرون آمدو خلقی انبوه از ایشان بکشت و بازماندگان در کوه و هامون پراکنده شدند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب ششصد و پنجاهم برآمد

گفت ایملک جوانبخت چون لشکریان اسلام بکافران حمله کردند و ایشانرا با شمشیر های برنده از هم بدریدند بقیت السیف در کوه و هامون پراکنده شدند و لشکریان اسلام بوی شهر عمان باز گشتند ملک غریب بقصر جلند داخل شد و بر تخت او بنشست و بزرگان دولت در چپ و راست او بایستادند آنگاه جلند را بخواست و اسلام بر وی عرضه داشت و اسلام قبول نکرد ملک غریب فرمود بر دارش کردند و چندان تیرش بزدند که به خارپشت همی مانست از آن غریب خلعتی بجمرقان بخشود و شهر باو سپرد و گفت که این قلعه تو گشوده از آن تو باشد در حال جمرقان برپای ملک بوسه داد و او را بدوام نصرت و عزت دعا نمود پس از آن خزینهای جلند بگشود و تا ده روز زر و مال بسپاهیان همی داد از آن غریب شبی از شبها بخفت و خوابی هولناک دیده با هراسی تمام از خواب بیدار شد و برادر خود سهیم را بیدار کرد و باو گفت در خواب دیدم که من در بادیه ای هستم دو پرنده بزرک بسوی من آمدند که ساقهای آنها مانند نیزه ها بود آن پرندگان بما هجوم کردند ما از ایشان به هراس اندر شدیم خوابی که دیده ام همین است سهیم اللیل چون خواب او بشنید گفت ای ملک این دشمنی است بزرگ تر از او حذر باید ملک غریب بقیت آنشب را بخفت چون بامداد شد اسب بخواست سوار گشت سهیم گفت ای برادر بکجا میروی غریب گفت بسی تنگ دلم قصد من اینست که ده روز بگردم تا دل من بگشاید سهیم گفت هزار سوار دلیر با خویشتن بردار غریب گفت نخواهم رفت مگر با تو پس غریب و سهیم سواره قصد بیابانها و مرغزارها کردند و پیوسته از مکانی بمکانی و از مرغزاری بمرغزاری همی رفتند تا بمرغزاری برسیدند که درختان بسیار و چشمهای روان داشت ایشانرا آن مرغزار پسند افتاد و از میوه های آنجا بخوردند و از آب آنجا بنوشیدند و در زیر یکی از درختان بنشستند خواب ایشانرا غلبه کرد ناگاه دو عفریب بر ایشان فرود آمد و هر یکی از عفریتان یکی از ایشانرا بدوش گرفته بر هوا شدند آنگاه سهیم و غریب بیدار گشتند و خویشتن را در میان زمین و آسمان دیدند و حاملان خود را دیدند که دو عفریتند که یکی سر مانند سر سک و سر دیگری مانند سر بوزینه است و موی تن ایشان بدمهای اسبان همی ماند و ایشانرا چنگال مانند درندگان است چون غریب و سهیم آنحالت بدیدند گفتند سبحان الله این چه بلیتی است که گرفتار آمدیم و سبب این حادثه آن بود که ملکی از ملوک جن را که مرعش نام داشت پسری بود ساعق نام، دختری از دختران جن را دوست میداشت که نام آندختر نجمه بود و ساعق و نجمه هر دو بصورت پرندگان در آن مرغزار بودند غریب و سهیم چون ایشانرا بدیدند پرنده گمان کردند تیر بدیشان انداختند تیر بساعق برآمد نجمه بروی محزون شد و او را ربوده بپرید و بدر قصر پدر ساعق بینداخت دربانان او را برداشته بنزد پدر او بردند چون مرعش را نظر بر پسر افتاد و تیر اندر پهلوی او بدید فریاد واولدا برآورد و گفت ای پسر این کار با تو که کرد که دمار از وی برآورم ساعق چشم بگشود و گفت ای پدر در وادی عیون مردی از انسیان مرا هدف تیر ساخت هنوز ساعق را سخن تمام نگشته بود که روانش از تن بیرون شد پدرش طپانچه بر سر و روی خود زد و دو عفریت را گفت الحال بسوی وادی عیون شوید و هر کس که در آنجاست نزد من آورید آن دو عفریت بسوی وادی عیون روان شدند غریب و سهم را در آنجا خفته یافته ایشانرا بر بودند و همیآوردند تا بمرعش برسیدند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون شب ششصد و پنجاه و یکم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت چون آندو عفریت و غریب و سهیم را در نزد مرعش ملک جنیان حاضر آوردند غریب و سهیم دیدند که مرعش بسان کوه بزرک بر تخت مملکت نشسته و او چهار سر دارد یکسر او چون شیر و سر دیگر چون پیل و سر سیمین چون پلنک و سر چارمیش بسر خرس همی ماند آنگاه عفریتان گفتند ای ملک ما این دو تن را در وادی عیون خفته یافتیم مرعش بچشم خشم آلود بسوی ایشان نگریست و برآشفت و بخوروشید و شرر از دهان او فرو ریخت و گفت ای پستترین انسیان پسر مرا شما کشته ایدو آتش در جگر من شما