پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۴۵۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۴۵۰–

چون شب ششصد و چهل و پنجم برآمد

گفت ایملک جوانبخت جمرقان اسلام به اسیران عرضه داشت ایشان از دل و زبان مسلمان شدند جمرقان ایشانرا از بند بگشود و یک شبانه روز در آن مکان بودند پس از آن فرمان رحیل داده بسوی عمان بکوچیدند و آن هزار سوار غنیمت را برداشته بسوی کوفه همی رفتند تا بکوفه پرسیدند و ماجری بملک غریب باز گفتند ملک غریب فرحناک شد و روی بسعدان غول کرده باو گفت با بیست هزار سوار خود را به جمرقان برسان سعدان غول با فرزندان خود و بیست هزار سوار بسوی عمان روان شدند و گریختگان کفار گریان و نالان بشهر عمان برسیدند جلند بن کرکر بدهشت اندر شد و بایشان گفت شما را چه روی داده ایشان ماجری باز گفتند ملک جلند شمارۀ لشکر اسلام بپرسید گفتند ایملک بیست بیدق داشتند و در زیر هر بیدقی هزار سوار بودند چون جلند این سخن بشنید گفت آفتاب شما را برکت ندهد چگونه بیست هزار تن بشما چیره شدند که شما هفتاد هزار بودید و جوانمرد در میدان با سه هزار دلیر برابری میکرد آنگاه از غابت خشم بحاضران گفت تیغ بر این گریختگان نهند حاضران تبع بر کشیده گریختگانرا همه بکشتند پس از آن ملک جلند بانک بپسر خویش زد که با صد هزار دلیر بسوی عراق شو و عراق را یکسره ویران کن و پسر ملک جلند قورجان نام داشت و در میان لشکر ازو دلیرتر کس نبود و در میدان جنگ به سه هزار دلیر حمله میکرد در حال قورجان خیمه به بیرون شهر فرستاد و لشکر از هر سوی گرد آمدند و در روز دویم بکوچیدند و قورجان در پیش روی لشکریان همیرفت و در ستایش خویش این ابیات همی خواند

  سواری چو من پای برزین نگاشت کسی تیغ و گرز مرا برنداشت  
  یکی ابر دارم بچنگ اندرون که هم رنگ آبست و بارانش خون  
  همی آتش افروزد از گوهرش همی مغز پیلان بساید سرش  

پس ایشان دوازده روز بیابان همی نوردیدند که ناگاه گردی بزرگ بر خاست که آفاق بگرفت قورجان بانگ بر خادمان زد که خبر این گرد از بهر من بیاورید خادمان برفتند پس از ساعتی باز گشتند و گفتند ایملک این گرد لشکریان اسلامست قورجان فرحناک شد و بایشان گفت بدین خودم سوگند که از ایشان زنده نگذارم و تنها بر ایشان بتازم و سرهای ایشانرا لگد کوب اسب سازم و آنگرد از جمرقان بوده است چون بلشکر کفار نظر کرد ایشانرا از ستاره افزون یافت آنگاه قوم خود را فرمود که فرود آیند و خیمه ها زنند قوم اسلام فرود آمدند و علمها برپا کردند و نام خدای یگانه همی بردند و لشکریان کفار نیز فرود آمدند و خیمها بزدند و قورجان بایشان گفت اسلحه از خویشتن دور نسازید و چون نیمه شب برود سوار گشته این جماعت قلیل را پاک بکشید در آن ساعت که قورجان اینسخن میگفت جاسوس جمرقان ایستاده بود جاسوس بسوی جمرقان باز گشته جمرقانرا از تدبیر کفار آگاه کرد ایشان صبر کردند تا کافران در خواب شدند آنگاه جمرقان قوم خود را بسواری بفرمود قوم جمرقان سوار گشته بخدای یگانه توکل کردند و اشتران و چارپایان را جرس آویخته بسوی کفار براندند صدای جرسها و زنگها بلند شد و مسلمانان در دنبال ایشان تکبیر گویان روان بودند کوه و صحرا از آواز ایشان و صدای جرسها پر شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب ششصد و چهل و ششم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت جمرقان در حالتیکه لشکر کفار در خواب بودند بالشگریان و اسبان و اشتران خود بر ایشان هجوم کرد کفار از خواب بیدار شدند و با دهشت تمام تیغها بر کشیدند و یکدیگر را همی زدند و همی کشتند تا بسیاری از ایشان کشته شد آنگاه نظر کرده از مسلمانان کشته در میان خود نیافتند دانستند که اسلامیان بایشان حیلت کرده اند پس قورجان بانک ببازماندگان قوم خود زد و گفت ای تخمه گان ناپاک کاری که خواستیم بایشان کنیم با ما کردند اکنون به اسلامیان حمله آورید در آن حال گردی برخاست و از زیر گرد زرها و مغفرها بدرخشید و دلیران پدید شدند که تیغهای هندی برمیان بسته داشتند و نیزهای خطی در کف داشتند چون کافران گردیدند از قتال باز ایستادند و آن گرد از غول کوهی بوده است چون غول بالشگر خود با سلامیان در پیوست جمرقان با قوم خود بکفار حمله کردند و شمشیر بر ایشان نهادند از بسیاری گرد جهان تاریک شد و دلیران داد دلیری بدادند و خون در زمین موج زن گردید و پیوسته در جدال و قتال بودند که روز بپایان رسید و هر دو گروه از یکدیگر جدا شدند و در خیمه های خویشتن فرود آمدند چون شب سپری شد و روز بر آمد مسلمانان دوگانه بجا آوردند و هر دو گروه سوار گشته تیغها بر کشیدند و صفها بیاراستند نخستین کسی که در جنگ بگشود قور جان بن جلند بود که بمیان میدان بر آمد و مبارز خواست و جمرقان و سعدان در زیر علمها ایستادند که سرهنگی از بنی عامر بمبارزت قورجان بشتافت و بیکدیگر حمله کردند و دیرگاهی در زد و خورد بودند پس از آن قورجان برو هجوم کرده ساعد او بگرفت و از خانه زین برداشته بزمین زد کافران بازوان او را بسته بسوی خیمه های خویشتن بردند پس از آن قورجان بچپ و راست جولان کرد و مبارز خواست سرهنگی دیگر بمبارزت او بشتافت او را نیز اسیر کرد تا هفت تن از سرهنگان اسلامیان اسیر کرد آنگاه جمرقان فریادی بلند بر آورد که میدان از آواز او پر شد و دلهای هر دو گروه بلرزید و بقورجان حمله آورده این ابیات برخواند

  هر آنگه که جوشن به بر درکشم ستاره فرو ریزد از ترکشم  
  چوسر پیش دارد سنانم بجنگ بگیرد ز خونش دل سنگ رنگ  

چون قورجان رجز جمرقان بشنید بر آشفت و بخروشید و بماه دشنام داد و بجمرقان حمله کرده این ابیات همی خواند

  کجا دیده جنگ جنگ آوران کجا دیده بار گرز گران  
  هم اکنون ببرم بخواری سرت بسوزم دل مهربان مادرت  

چون جمرقان سخن او را بشنید با دلی سخت تر از سنگ پیش رفته دیرگاهی بشمشیر با یکدیگر حمله کردند پس از آن نیزها بکف گرفته و پیوسته در جنگ بودند تا هنگام عصر شد آنگاه جمرقان بقورجان هجوم آورده بر سینه او بزد مانند نخله او را بزمین انداخت در حال مسلمانان بر وی گرد آمده