پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۴۳۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۴۳۵–

بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون شب ششصد و بیست و چهارم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت سالم چون بلشگریان گفت خادم خاتم را بگویم تا خورد و بزرک شما را بکشد همگی بیک بار گفتند ما بسلطنت تو راضی هستیم پس از آن فرمان داد که برادرانش را بخاک سپارند گروهی با جنازه برفتند و گروهی با سالم بگاه سلطنت روان شدند سالم بکرسی بنشست بزرگان دولت او را بیعت کردند آنگاه گفت همی خواهم که زن برادر را تزویج کنم گفتند باش تا مدت عدت بگذرد گفت من عدت نمی شناسم که امشب باید با او در آمیزم پس تزویج نامه بنوشتند و دختر ملک شمس الدوله زن جوذر را از این قضیت آگاه کردند گفت بگذارید تا بنزد من آید چون شب برآمد سالم نزد زن برادر شد دختر شمس الدوله خرسندی بر او آشکار کرد و با جبین گشاده با او سخن گفت و زهر کارگر در آب کرده او را بکشت و خاتم برداشته بشکست و خرجین طلسم را بریده دو نیمه کرد تا کس بر آنها مالک نشود پس از آن کسی نزد شیخ الاسلام فرستاد و او را از حادثه آگاه کرد تا کسی را بسلطنت بگزینند اینست آنچه از حکایت جوذر بما رسیده بود

(حکایت عجیب و غریب)

و نیز ای ملمک بمن رسیده است که در زمان گذشته ملکی بود بزرگوار که ملک گندم نام داشت و آن پادشاهی دلیر و کهن سال بود و در حالت پیری خدای تعالی او را پسری عطا فرمود و آن پسر را بسبب زیادتی حسن و جمال عجیب نام گذاشت و او را بدایگان بسپردند تا اینکه نشو و نما کرد و بهفت سالگی برسید پدرش از برای او دانشمندی از اهل مملکت بگماشت دانشمند شریعت و آئین خویشتن در مدت سه سال بدو بیاموخت تا آنکه در آئین دین ماهر شد با عالمان مناظره میکرد و با حکیمان مجالست مینمود پس از آن فنون سواری او بیاموخت تا اینکه سواری شد دلیر و او را سال از ده فزون نگشته بود که در همه کارها باهل زمان خود برتری یافت و فنون جنک بشناخت و هر گاه که از بهر صید سوار میشد هزار سوار دلیر با خود میبرد قبیله ها غارت می کرد و راه قافله گان میزد و دختران ملوک را به اسیری میآورد تا اینکه از هر سو شکایت او را پیش پدر بردند پدرش بپنج تن از غلامان فرمود که او را بگیرند غلامان برو گرد آمده او را بگرفتند و بازوان او را بسته بفرمان ملک در مکانی بزندانش کردند یک شبانروز در زندان بود آنگاه امیران نزد ملک شدند و زمین بوسه دادند و شفاعت عجیب کردند ملک او را رها کرد عجیب ده روز صبر کرد پس از آن شبی بر پدر داخل شد و او خفته بود تیغ بر کشیده سر او را از تن جدا کرد چون روز بر آمد عجیب بکرسی بر نشست و مردان خود را فرمود که پولاد پوش گشته در پیش او بایستند و شمشیرهای برهنه در کف گیرند پس چون امیران در آمدند ملک را کشته یافتند و پسر او را دیدند که بر کرسی مملکت قرار گرفته عقولشان حیران شد عجیب بایشان گفت ای قوم دیدید که سلطان شما را چه روی داده هر کس که مرا اطاعت کند او را گرامی دارم و هر کس که مخالفت من کند با او چنان کنم که با ملک کرده ام امیران ازو هراس کردند و باو گفتند تو پادشاه و پادشاهزادۀ مائی و در پیشگاه او زمین بوسه دادند و او را ثنا گفتند عجیب از اطاعت ایشان فرحناک شده فرمود درهای خزاین بگشودند و خواستۀ بی شمار و خلعتی فاخر بدیشان داد ایشان میان بطاعت بستند عجیب خلعتها بمشایخ عرب فرستاد و بلاد را بتصرف آورد و عباد طاعت او واجب شمردند مدت پنجاه بحکمرانی بنشست پس از آن خوابی دید که هراسان از خواب بیدار شد و دیگر خوابش نبرد چون با مداد شد برگاه سلطنت قرار گرفت لشگریان بار یافتند پس از آن ملک معبران و منجمان را بخواست و بایشان گفت دوش در خواب دیدم که پدرم پیش من ایستاده آلت مردی او نمایانست و چیزی مثل زنبور از سر او بیرون آمد و بزرگ همی شد تا بمقدار یکی از درندگان گردید و او را چنگالها بود مانند خنجر من ازو بیم کردم و مبهوت ماندم ناگاه روی بمن آورده چنگام بمن زد و شکم من بدرید در حال من از خواب هراسان بیدار شدم خواب مرا تعبیر کنید معبران بیکدیگر نظاره کردند و در رد جواب بفکرت اندر ماندند و باو گفتند ای ملک این خواب دلالت میکند بر اینکه از پدر تو مولودی هست که آشکار خواهد شد و میان تو و او عداوت پدید خواهد آمد تو از او بر حذر باش عجیب چون سخن معمران بشنید گفت مرا برادری نیست که من ازو هراس کنم این تعبیر خطای محض است معبران گفتند نگفتیم ملک را جز آن که دانستیم پس ملک ایشان را بیازرد و از درگاه براند و خود برخاسته بقصر پدرآمد و همسران پدر را آزمون کرده کنیزی را آبستن یافت که هفت ماه برو گذشته بود در حال دو تن غلام از غلامان خود را خواسته بایشان گفت این کنیز را بگیرید و او را به بیشه برده با او بسر برید غلامکان کنیز را بگرفتند و روزی چند برفتند تا از شهر دور شدند و او را به بیشه ای که درختان بسیار در آنجا بود بردند و در آنجا یکدله شدند که حاجت خویشتن از کنیز روا کنند ولی هر یک از ایشان میگفت من پیش از تو با او در آمیزم پس با یکدیگر مخالفت کردند آنگاه گروهی از زنگیان پدید آمدند شمشیر ها کشیده بر ایشان حمله کردند و آن دو غلام را بکشتند و کنیز در بیشه تنها ماند از میوه های آنجا میخورد و از چشمه های آنجا می آشامید تا اینکه پسری خوبروی بزاد و او را به سبب غربتش غریب نامید و ناف او را ببرید و در جامه از جامه های خود فرو پیچید . چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب ششصد و بیست و پنجم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت کنیزک باخاطر ناشاد در بیشه بسر میبرد و پسر خود را شیر میداد که ناگاه سواری پدید شد که پیادگان با او بودند و سگان شکاری و یوزها همراه داشتند چون ایشان به بیشه درآمد کنیزگی را دیدند که پسری در کنار دارد با او گفتند از انسیانی یا از جنیان کنیز گفت ای بزرگان عرب از انسیانم پس ایشان امیر خویشتن را از کنیز آگاه کردند و نام او امیر مرداس بود و بزرگی بنی قحطان داشت با پانصد تن از شجاعان قبیله و عم زادگان بنخجیر آمده بود که بکنیزک برسیدند کنیزک حکایت خود را از آغاز تا انجام حدیث کرد امیر از