پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۴۳۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۴۳۱–

نیز مانند جوذر پسران منید ولکن شما شقی هستید و شما را بر من احسانی نیست و از آن روز که پدر شما درگذشته هرگز از شما نکوئی ندیده ام و اما از جوذر بسی نیکیها دیده ام و بمن بسیار احسان کرده اکنون سزاست که من بجدائی او گریان شوم که احسان او بمن و شما همیرسید چون برادران جوذر این سخن بشنیدند او را دشنام دادند و بزدند و بخانه اندر آمده خرجین بگرفتند و خرجین طلسم نیز برداشتند و با مادر گفتند اینها مال پدر ماست پس برادران زرها را قسمت کردند و در خرجین طلسم اختلاف میان ایشان پدید گشت سالم گفت اینرا من خواهم گرفت سلیم گفت من خواهمش برد کار ایشان بمخاصمت انجامید مادر گفت ای پسران ناخلف خرجین زر و گوهر بخش نمودید اکنون همیخواهید این خرجین نیز بخش کنید این خرجین قسمت شدنی نیست و هیچ مال با این برابری نمیکند و اگر این را از میان ببرید طلسم او باطل خواهد شد و خاصیت ازو خواهد رفت این را نزد من بگذارید من از برای شما هر وقت خواسته باشید طعام بخورید طعام بدر آور و من نیز بلقمه ای خشنودم و اگر جامه بمن بپوشانید آن هم از فضل و احسان شما خواهد بود شما پسران منید و من نیز مادر شما هستم برای شما بسی رنج و محنت برده ام مرا بحال خود بگذارید بساهست برادر شما جوذر بیاید شمادر پیش او رسوا شوید ایشان سخن مادر نپذیرفتند و آن شب را بمخاصمت بسر بردند مردی از سپاهیان ملک در پهلوی خانه جوذر مهمان بود مخاصمت ایشان بشنید و واقعه بدانست چون بامداد شد آن مرد سپاهی نزد ملک در آمد و ملک را نام شمس الدوله و در آن عصر ملک بود او را از واقعه آگاه کرد در حال ملک برادران جوذر را حاضر آورد و ایشانرا همی آزرد تا به خرجین اعتراف کردند ملک خرجین از ایشان بستد و ایشانرا بزندان اندر کرد و از برای مادر جوذر بقدر کفایت جیره معین نمود ایشانرا کار بدینجا رسید و اما جوذر یک سال بخدمت رئیس قیام کرد پس از یک سال در کشتی بودند بادی تند برایشان بیامد کشتی را بکوهی بر زد و کشتی بشکست و هر که در کشتی بود غرق شدند بجز جوذر که بساحل رسید و از آنجا سفر کرده بقبیله ای از عرب برسید ماجرای او باز پرسیدند او ماجرای خود بایشان حدیث کرد و در آن قبیله از اهل جده مردی بود بازرگان بحالت جوذر رحمت آورد و باو گفت ای جوان مصری در نزد من بخدمتگذاری باش تا من ترا نان و جامه دهم و ترا جده برم جوذر بخدمت او قیام نمود و با او سفر کرد تا بجده برسیدند بازرگان او را بسی اکرام کرد چون موسم حج رسید بازرگان قصد زیارت کعبه کرد و جوذر را با خود بمکه برد جو ذر از بهر طواف در حرم شد ناگاه رفیق مغربی خود عبدالصمد را دید که طواف میکند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب ششصد و هجدهم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت جوذر عبدالصمد را دید که طواف همی کند مغربی چون او را دید سلامش کرد و حالت باز پرسید جوذر بگریست و او را از ماجرای خود بیا گاهانید مغربی او را با خود بمنزل برد و گرامیش و حله بی نظیر بروی بپوشانید و باو گفت خرسند باش که بدیها از تو دور گشت و تخته رملی حاضر آورده رمل بزد آنچه ببرادران جوذر روی داده بود بیان کرد و گفت اکنون ایشان در زندان ملک مصر هستند و تو حج بجا آور که ترا جز خیر و خوبی روی نخواهد داد جوذر گفت یا سیدی من ناگزیرم از اینکه نزد بازرگان جده رفته او را وداع گویم پس از آن نزد تو آیم مغربی گفت برو و خاطر او بدست آورده باز گرد پس جوذر برفت و ببازرگان گفت برادر خود را در طواف بدیدم بازرگان گفت برو و او را باین منزل بیاور و از بهر او ضیافت کن جوذر گفت او خداوند مال و نعمت است و در نزد او بسی خادمانند حاجت بضیافت ندارد بازرگان بیست دینار بدو داده گفت ذمت من بری کن آنگاه جوذر او را وداع کرده از نزد او بیرون آمد در راه به مرد فقیری برسید بیست دینار بآن فقیر داده بسوی عبدالصمد مغربی روان شد چند روزی با او بود تا حج بجا آوردند آنگاه مغربی خاتمی را که از گنج شمردل بیرون آورده بود بجوذر داد و باو گفت این خاتم بگیر که ترا بمقصود رساند از آنکه او را خادمی است رعد قاصف نام دارد هر وقت که تو دست بر نقش خادم نهی خادم نزد تو حاضر آید و هر چه فرمائی در حال بجای آورد پس مغربی در پیش چشم او دست بنقش خاتم نهاد در حال خادم پدید گشت و میگفت لبیک یا سیدی چه میخواهی که اکنون بجا آورم آیا شهری خراب را همی خواهی آباد کنم و یا شهری آباد را خراب سازم و یا ملکی خواهی بکشم و سپاه او را برشکنم مغربی گفت ای رعد قاصف این جوان خواجه تو شد هر چه فرمان دهد اطاعت کن پس خادم بازگشت جوذر گفت ایخواجه آرزوی وطن دارم مغربی گفت خادم را بخواه چون حاضر آید بدوش او سوار شو و اگر بگوئی که امروز مرا بشهر خود برسان او ترا مخالفت نکند آنگاه جوذر مغربی را وداع کرده دست بنقش خاتم بمالید در رعد قاصف حاضر آمد و گفت لبیک یا سیدی هر چه بفرمائی بجا آورم جوذر باو گفت امروز مرا بمصر برسان خادم او را بدوش گرفته بر هوا بپرید از آغاز ظهر تا نیمه شب همی پرید تا اینکه او را در میان ساحت خانۀ خود فرود آورد آنگاه جوذر نزد مادر شد چون مادر او را بدید بر خاسته بگریست و آنچه از ملک به برادران او رفته بود بجوذر گفت که چگونه ایشانرا بیازرد و خر جین طلسم و خرجین زر و گوهر از ایشان بستد جوذر این حکایت بخود هموار نکرده بمادر گفت بر گذشته محزون مباش که اکنون بنو بنمایم که چه خواهم کرد و برادران خود را چگونه خواهم آورد آنگاه دست بخاتم بمالید خادم حاضر آمدو گفت لبیک یا سیدی چه میخواهی جوذر گفت همی خواهم که برادران مرا از زندان ملک بدر آوری در حال خادم بزمین فرو رفت و از میان زندان بیرون آمد و سالم و سلیم در محنتی سخت و اندوهی بزرگ بودند و تمنای مرک میکردند و بیکدیگر میگفتند رنج و محنت ما دیر کشید تا کی در زندان خواهیم بود اکنون مرک از برای ما راحت است ایشان درین گفت و شنود بودند که زمین بشکافت و رعد قاصف پدید شد و ایشان را برداشته بزمین فرو رفت و ایشان از غایت بیم بیخود شدند چون