افکند و عزیمت همی خواند تا آب نهر بخشکید و در گنج پدید شد جوذر بر در آمده او را بکوفت آوازی شنید که میگفت کیست که حل رموز ندانسته و درهای گنج همی کوبد جوذر گفت من جوذر بن عمرم در حال در بگشود و شخصی بدر آمده تیغ بجوذر بر کشید و باو گفت گردن خود بدار جوذر گردن دراز کرد چون آنمرد تیغ بگردن او زد خود بیجان بیفتادو همچنان بر در دوم و سیم تا ششمین چنان کرد که مغربی سپرده بود چون در هفتمین بگشاد مادرش بیرون آمده اورا سلام داد و گفت مرحبا ای فرزند جوذر گفت تو کیستی آن صورت گفت من مادر توام مرا بر تو حق پستان و حق تربیتست ای فرزند نه ماه بتو آبستن شدم و رنجها بردم جوذر باو گفت جامه برکن او گفت تو فرزند منی چگونه مرا برهنه میسازی جوذر دست برده تیغ بگرفت و برکشید و گفت جامه برکن و گرنه ترا باین تیغ بکشم پس از گفتگوی بسیار عجوز یکی از جامه های خود بر کند باز جوذر او را بترسانید تا اینکه در تن او یکجامه پیش نماند آنگاه گفت ای فرزند مگر دل از آهن و روی داری مرا میخواهی رسوا کنی و عورت من بگشائی مگر ایفرزند این حرام نیست جوذر گفت راست گفتی شلوار بر مکن چون این سخن بگفت عجوز فریاد زد و گفت جوذر خطا کرد او را بزنید پس خادمان گنج بر او آمدند و ضربت از همه سوی مانند قطرۀ باران برو همی ریخت تا اینکه بیخود گشت او را برداشته برون گنج بگذاشتند و درهای گنج بربستند چون او را بدر انداختند مغربی او را برداشت و آب بدانسان که بود از نهر روان شد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب ششصد و پانزدهم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت چون خادمان کنوز جوذر را بزدند و بخارج در انداخته درهای گنج بر بستند و آب نهر بدانسان که بود روان گشت عبدالصمد مغربی برخاسته عزایم خوانده جوذر را بخود آورد و باز گفت ای مسکین چه کردی جوذر گفت تمامت موانع برداشتم و همه طلسمها بشکنم تا بمادرم برسیدم و در میانه من و او سخن دراز کشید و او جامهای خود یک یک بدر آورد و در تن او جز شلواری نماند پس بمن گفت مرا رسوا مکن که گشودن عورت حرام است من بدو رحمت آورده شلوار از و بر نکندم ناگاه او بانک بر زد که جوذر بخطا اندر شداو را بزنید در حال جمعی بمن گرد آمدند که من ندانستم ایشان در کجا بودند مرا چندان بزدند که بمرک نزدیک شدم و از خود برفتم مغربی گفت نگفتمت که وصیت مرا مخالفت مکن که اگر تو شلوار ازو بر کنده بودی مقصود ما بر میآمد ولی اکنون که خطا کردی تا سال آینده از بهر چنین روزی در نزد من بمان آنگاه مغربی و جوذر باستران سوار گشته بشهر فاس باز گشتند جوذر در نزد مغربی بعیش و نوش بسر میبرد و هر روز حله فاخر همی پوشید تا اینکه سال تمام شد و روز میعاد برسید مغربی با جوذر گفت امروز روز موعود است بیا تا بگشودن گنج شمر دل برویم جوذر گفت ترا اطاعت کنم پس مغربی او را گرفته بخارج شهر برد در آنجا دو غلامک را دیدند که دو استر نگاه داشته اند در حال باستران نشسته برفتند تا بنزدیک نهر آب رسیدند غلامکان خیمه برپا کرده فرش بگستردند و مغربی سفره از خرجین بدر آورده چاشت بخوردند پس از آن قصبه و لوحها بیرون آورد و آتش بیفروخت و بخور حاضر کرده با جوذر گفت بیا تا گفتنیها بگوئیم و سپردنیها بسپاریم جوذر گفت یا سیدی اگر دبوسها از خاطر رفته وصیتهای تو نیز از یاد من رفته است مغربی گفت جان خود نگاه دار و گمان مکن که آنجوز مادر تست بلکه او بصورت مادر تو طلسمی است و قصد او اینست که ترا بخطا بیندازد اگر آندفعه زنده بر آمدی این بار اگر خطا کنی هلاک خواهی شد جوذر گفت اگر خطا کنم سزاوارم که مرا بسوزانند پس از آن مغربی بخور در آتش نهاده عزیمت همیخواند تا اینکه آب نهر بخشکید و در پدید شد جوذر بسوی در رفته در بکوفت در را گشوده طلسمهای هفتگانه را باطل کرد و بمادر خود برسید مادر باو گفت مرحبا ایفرزند جوذر گفت کجا من فرزند توام ای پلیدک جامه برکن عجوز او را خدعه میکرد و جامهای خود یک یک بر میکند تا اینکه جز شلواری نماند جوذر گفت ای پلیدک شلوار نیز بکن پس او شلوار یکند و در حال قالب بیجان گشت جوذر بگنج اندر شد زر و سیم مانند تل ریخته یافت اعتنا نکرده از آنها در گذشت در صدر گنج بفرعه در آمد شمر دل ساحر را دید که شمشیر برمیان بسته و انگشتری در انگشت کرده و مکحله از گردن آویخته و دائرة الفلک بر سر نهاده است آنگاه جوذر پیش رفته شمشیر از میان او بگشود و انگشتری از انگشتش بدر آورد و مکحله و دائرة الفلک نیز برداشته بیرون آمد آواز طبلی شنید که همی کوبند و خادمان گنج میگویند ایجوذر مبارک باد ترا آنچه که بتو عطا کردند و طبل را همی کوفتند تا اینکه جوذر از گنج بدرآمد و بمغربی برسید آنگاه مغربی بخور و عزیمت یکسو نهاده بر پای خاست و جوذر را در آغوش گرفت و جوذر چهار چیز را که از گنج بدر آورده بود بدو داد مغربی آنها را گرفته بانک بغلامکان زد غلامکان خیمه برداشته برفتند و استران بیاوردند مغربی و جوذر باستران سوار گشته بشهر فاس بازگشتند مغربی دست بخر جین برده گونه گونه طعامها بیرون آورد تا اینکه همه خوردنی در سفره حاضر شد و با جوذر گفت ای برادر بخور جوذر بقدر کفایت طعام خورد آنگاه مغربی بقیت طعامها در ظرفی دیگر نهاده ظرفهای خالی بخرجین بارگردانید و با جوذر گفت ای برادر تو بخاطر من از شهر و پیوندان خویش دور گشتی و حاجت من روا کردی اکنون هر چه خواهی تمنا کن که تو بهر چه خواهی سزاواری جوذر گفت ای خواجه تمنای من از خداست و از تو این خرجین همی خواهم مغربی خرجین بدو داده گفت اگر چیزی بهتر از این میخواستی مضایقت نمیکردم ولکن ای مسکین این خرجین بجز خوردن سودی نمی بخشد و تو بسیار رنج برده ای و من ترا و عده داده بودم که دلشاد بسوی پیوندانت بازگردانم اکنون از این خوردنی بخور و ترا خرجین دیگر هم که پر از زر و گوهر باشد میدهم و چون بشهر خویش روی در آنجا بازرگانی کن و چگونگی آوردن خوردنیها از این خرجین چنانست که دست بر این خرجین دراز کرده میگوئی ای خادم خرجین ترا بنامهای بزرگی که در این خرجین است سوگند میدهم که فلان گونه طعام بیاور در حال او آنچه که خواسته ای بیاورد و اگر در روزی