پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۴۲۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۴۲۱–

عجوز گفته بود روان شد و در آنجا بشیخ نابینا نزدیک تر نشسته خود را پوشیده داشت و ساعتی نرفته بود که جماعتی نزد شیخ آمده او را سلام دادند و در پهلوی او بنشستند بازرگان بدیشان نظر کرده چهار تن خصمهای خود را در میان آنجماعت بدید پس شیخ از برای ایشان خوردنی آورده بخوردند آنگاه حاضران رو بشیخ کرده یک یک ماجرای روز را بیان می کردند در آن حال مردی که صندل خریده بود پیش آمده بشیخ نمود که صندلی را ارزان خریده ام و در میان ما بیع و شری بدینگونه گذشته که یکصاع از هر چیزیکه بایع بخواهد بستاند شیخ نابینا گفت که خصم تو بر تو غالبست آنمرد گفت چگونه مرا غلبه کند شیخ گفت اگر از تو یکصاع زر و سیم بخواهد خواهی داد یا نه آنمرد گفت میدهم و سود هم میبرم شیخ گفت اگر بگوید که یکصاع کیک های نر و ماده از تو میخواهم در جواب چه خواهی گفت آنمرد دانست که مغلوب خواهد شد آنگاه اعور پیش آمده گفت ایشیخ امروز مردی دیدم غریب باو در آویخته گفتم یک چشم مرا تو تلف کرده دست ازو برنداشتم تا اینکه ازو ضامن گرفتم که بازگردد و مرا راضی کند و دیت چشم من بدهد شیخ باو گفت اگر آنمرد غریب بخواهد هر آینه ترا غلبه کند آنمرد گفت ایها الشیخ چگونه غلبه تواند کرد شیخ گفت او با تو میگوید چشم خویشتن بر کن و من نیز یک چشم خود بر کنم و هر دو را بسنجیم چشم من و چشم تو برابر آیند دعوی تو راست است و گرنه دیت چشم من باید بدهی آنگاه هر دو چشم برابر نخواهد شد و آن مرد غریب دیت چشم خود را از تو بگیرد و تو از هر دو چشم نابینا شوی و او را یک چشم برجای خواهد ماند مرد اعور دانست که مغلوب خواهد شد آنگاه پاره دوز پیش آمده گفت ایشیخ امروز مردی غریب نزد من آمده کفش بمن داد و گفت اینرا اصلاح کن من مزد خواستم گفت چیزی دهم که راضی شوی و من تا همۀ مال او را نگیرم راضی نخواهم شد شیخ باو گفت اگر آنمرد غریب بخواهد که کفش از تو بگیرد و هیچ چیز بتو ندهد میتواند گرفت پاره دوز گفت چگونه میتواند گرفت شیخ گفت میگوید که دشمن سلطان شکست یافت و بدخواهانش بمحنت گرفتار گشتند و سپاه او منصور گردید آیا راضی شدی یا نه اگر گوئی راضی شدم کفش خود را گرفته بازخواهد گشت و اگر بگوئی راضی نشدم کفش را گرفته با آن بقفا و روی تو بزند پاره دوز چون این سخن بشنید دانست که مغلوب خواهد شد پس از آن مردیکه با بازرگان قمار باخته بود گفت ایشیخ کسی را ملاقات کرده با او گرو بسته ام و بدو چیره گشته ام و باو گفتم که یا آب دریا بنوش من از مال خود بیرون شوم و یا تو از همۀ مال خود بیرون شو شیخ گفت اگر بخواهد ترا بخواهد غلبه کند تواند کرد آنمرد گفت چگونه غلبه تواند کرد شیخ گفت بتو میگوید دهانه دریا را بدست گرفته بمن ده تا من او را بنوشم تو دهان دریا نتوانی پدید آورد و ندانی گرفت آنگاه بتو غلبه خواهد کرد چون بازرگان این سخنان از شیخ نابینا بشنید دانست که بخصمهای خود چگونه غلبه کند آنگاه حاضران از نزد شیخ برخاستند و بازرگان نیز برخاسته به مکان خود بازگشت چون بامداد شد نخستین کسی که به نوشیدن دریا گرو بسته بود بیامد بازرگان باو گفت دهانه دریا را پدید آورده بمن ده که بنوشم آنمرد دهانه دریا نتوانست گرفت بازرگان او را غلبه کرد و صد دینار ازو بگرفت پس از آن پاره دوز در رسید و از بازرگان چیزی طلبید که او را خوشنود کند بازرگان گفت بدانکه پادشاه به دشمنان خود غلبه کرد و بدخواهانش هلاک شدند و فرزندانش بسیار گردیدند آیا راضی شدی یا نه پاره دوز گفت راضی شدم بازرگان کفش خود را بی مزد بگرفت پس از آن اعور درآمد و از بازرگان دیت چشم بخواست بازرگان باو گفت تو چشم خویش بر کن من نیز چشم خود بر کنم و آنها را بسنجیم اگر برابر آیند تو راست میگوئی دیت چشم خود از من بگیر و گرنه من دیت چشم خود از تو بستانم آنگاه اعور مهلت خواست بازرگان مهلت نداد تا اینکه بیکصد دینار صلح کردند پس از آن مردی که صندل خریده بود بیامد و بازرگانرا گفت قیمت صندل بستان بازرگان گفت قیمت صندل چه خواهی داد آنمرد گفت با تو بیکصاع اتفاق کرده ایم اگر بخواهی یکصاع زر وسیم بستان بازرگان گفت می نستانم مگر یکصاع کیکهای نرو ماده آنمرد گفت من اینکه تو میخواهی نیارم داد پس بازرگان برو کرده صندلها ازو پس گرفته بهر قیمتی که میخواست صندلها بفروخت و از آن شهر به شهر خویشتن سفر کرد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب ششصد و پنجم درآمد

گفت ایملک جوانبخت پس از آن ملکزاده گفت اما حکایت کودک سه ساله اینست

(حکایت)

که مردی بدکار زنان را دوست میداشت آوازه حسن زنی خداوند جمال را که در شهردیگر بود بشنید از شهر خویش بهوای آنزن بدانشهر سفر کرد و هدیتها برای آنزن برده رقعه بدو نوشت و شوق و عشق خود باو بنمود آنزن نیز اظهار شوق کرده بخانه آمدنش جواز داد چون عاشق منافق بخانه زن رفت زن بر پای خاسته با جبین گشاده او را ملاقات کرد و گرامیش بداشت و دست او را ببوسید و ضیافتی لایق از برای او ترتیب داد و آنزن کودکی داشت سه ساله او را در یکسو گذاشته بطبخ طعام پرداخت آنمرد بزن گفت بیا تا بخوابیم زن گفت پسرم نشسته نظاره میکند آنمرد گفت این کودک سه ساله چیزی نمیداند و سخن نمیتواند زن گفت اگر معرفت و دانش او بدانستی این سخن نمیگفتی پس چون کودک دانست که طعام پخته گردید بگریست مادرش گفت ای فرزند از بهر چه گریانی کودک گفت بر آن طعام پخته روغن بزن و بنزد من آور در حال زن قدری طعام از دیک گرفته روغن برو زد و نزد کودک آورد کودک از آن خورده باز بگریست مادرش گفت ای فرزند از بهر چه گریانی کودک گفت ای مادر شکر هم باین طعام بریز آن مرد ازو در خشم شد و باو گفت ای کودک تو بسی کودک میشوم هستی فی الفور کودک بپاسخ گفت بخدا سوگند جز تو کسی میشوم نیست که با رنج و تعب از برای حرام از شهری بشهری سفر کرده و من گریه نمیکنم مگر از بهر چیزی که در برابر چشم منست و اکنون که آنرا خوردم خاموش خواهم نشست تو خود بگو که از من و تو کدام یک میشوم هستیم چون