پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۴۰۸

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۴۰۴–

زنی خداوند جمال شد که آن زن شوهر خود دوست میداشت و شوهرش نیز دوستار او بود و آنزن بصلاح و پاکدامنی معروف بود مرد عاشق راهی نیافت و بدین سبب محنتش افزون گشت و پیوسته طرح نیرنگی میریخت و خیال حیلتی میکرد و شوهر آن زن بنده ای داشت که در خانه خود پرورده و در نزد او بسی مؤتمن بود عاشق منافق نزد آن بنده آمد با او ملاطفت و مهربانی آشکار کرد و او را بهدیت و احسان بخود رام نمود تا اینکه آنغلام او را بنده گشت و فرمان او همی برد روزی از روزها مرد عاشق بغلام گفت ای فلان وقتی که خاتون از خانه بدر شود مرا منزل خویشتن ببر غلام انگشت قبول بر دیده نهاد چون خاتون بگرمابه شد خواجه بدکان رفت غلام در نزد عاشق آمد آستین او را گرفته بمنزل برد و آنچه که در منزل بود یک یک باو باز نمود مرد عاشق چون رنگی در نظر داشت سپیده تخمی را در ظرفی با خود برده بود چون بخوابگاه مرد برسید غلامک را غافل کرده سپیده تخم در خوابگاه ریخت و از منزل بیرون آمده از پی کار خود رفت ساعتی نرفته بود که مرد از دکان بازگشت و از بهر خواب بستر بگسترد اثر رطوبت در او بدید دست بسوی او برده چنان گمان کرد که آن رطوبت آب مردانست بچشم پر از خشم بسوی غلام نظر کرد و باو گفت خاتون در کجاست غلام گفت بگرمابه رفته و همین ساعت باز خواهد گشت از این سخن گمان خواجه بیقین پیوست در خاطرش جای گیر شد که آن رطوبت آب مردانست پس بغلام گفت اکنون بگرمابه شو و خاتون حاضر آور در حال غلام برفت و خاتون حاضر آورد خواجه را چون چشم بخاتون افتاد بسوی او برخاسته او را سخت بزد و بازوان او را بسته قصد کشتن او کرد آن زن بی گناه بانک بهمسایگان زد همسایگان او را در یافتند بایشان گفت این مرد قصد کشتن من دارد و من در خود گناهی نمیدانم همسایگان بآنمرد اعتراض کرده باو بگفتند که ترا باین دستی نیست یا طلاقش گو و یا بخوبی نگاهش دار که ما پاک دامنی او را می شناسیم و او دیریست که با ما همسایه است هرگز بدی از او ندیده ایم آنمرد گفت من در خوابگاه خود آب چسبنده چون آب مردان دیدم سبب او نمیدانم مردی از حاضران برخاسته گفت آن رطوبت بمن بنما چون رطوبت باز نمود آنمرد آتش بخواست و سپیده بر داشته بآتش بگرفت و او را بریان کرده خود از آن بخورد و بحاضران بچشانید همگی دانستند که آن رطوبت سپیده تخم است و آنمرد نیز دانست که زن خود را ستم کرده و زن از آن گناه بریست پس همسایگان شوهر را با زن صلح دادند و حیلت آنمرد عاشق باطل شد ایملک بدان که این ستم از مکر مردان بود که بدان زن رسید ملک چون اینسخنان بشنید بکشتن پسر خود بفرمود آنگاه وزیر دوم پیش رفته طرف بساط ملک بوسیده گفت ایملک در کشتن پسر شتاب مکن که پس از نومیدیهای بسیار خدایتعالی ترا باو شاد مان کرده امیدواریم که او از تو یادگار بماند و مملکت را نگاه دارد ایملک صبر کن که شاید پسر تو را نیز سخنی باشد مرا بیم از آنست که اگر در کشتن او شتاب کنی پشیمان شوی بدانسان که مرد بازرگان پشیمان شد ملک گفت چونست حکایت بازرگان و چگونه پشیمان شد وزیر گفت

(حکایت)

شنیده ام بازرگانی بوده است خوش سیما و پاک جامه که طعام وشراب لذیذ و لطیف میخورد و روزی از روزها بشهری سفر کرد و در بازار آنشهر همیگشت گشت پیر زنی را دید که دو قرصه نان در دست دارد و میفروشد آنها را بقیمتی ارزان خریده بمنزل خویش برد آنروز دو قرصه نانرا در چاشت بخورد روز دیگر به همان مکان باز آمد عجوز را در آنمکان ندید ازو جویان گشت خبر نیافت روزی از روزها در کوچه های شهر با عجوز ملاقات کرد او را سلام داده از سبب غیبتش جویان گشت و ازو دو قرص نان پرسید عجوز در رد جواب مضایقت کرد بازرگان او را سوگند داد که از کار خود آگاهش کند عجوز گفت ایخواجه اکنون که سوگندم دادی بدانکه من خدمت کسی میکردم که در پشت او ناخوشی آکله بود طبیب آردی را با روغن خمیر کرده بزخم او میگذاشت چون صباح میشد آنخمیر دور میانداخت من آنخمیر گرفته دو قرصه نان می پختم بتو و دیگران میفروختم چند روز است که آن بیمار مرده و آن دو قرصه نان از من بریده شده بازرگان چون این بشنید دلش بهم درآمد پی در پی قی همیکرد تا اینکه بیمار گشت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب پانصد و هشتاد و یکم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت بازرگان بیمار گشت و از کرده خود پشیمان شد ولی پشیمانیش سودی نبخشید تو نیز ایملک از مکر زنان غافل مباش و بر سخن شان اعتماد مکن پس ملک از کشتن پسر بازگشت چون روز سیم شد کنیزک در پیشگاه ملک حاضر شد و آستان ملک را بوسه داده گفت ایملک داد مرا از پسر خود بستان و بسخنان وزیران گوش مدار که از وزیر بد نیکوئی برنیاید وزیر بی تدبیر مشورت را نشاید ایملک مانند آن پادشاه مباش که بسخن وزیر بی تدبیر گوش داشت و زیان کرد ملک گفت چگونه بوده است آن حکایت کنیز گفت ایملک پیروز بخت

(حکایت)

شنیده ام که پادشاهی را پسری بود که او رابسی دوست میداشت و از همه فرزندانش عزیز تر میشمرد روزی ملک زاده با پدر خود گفت همیخواهم که بنخجیرگاه شوم ملک او را جواز نخجیر داد و وزیر را فرمود که با او بنخجیر شود و مهمات او را برآورد آنگاه وزیر ساز و برک رحیل کرده خدم و حشم برداشته با ملک زاده رو بنخجیر کردند و همیرفتند تا بسرزمینی خرم و سبز برسیدند که نخجیر بسیار در آن مرغزار بود ملکزاده فرمان انصراف داده هنگام بازگشتن غزالی که از گله دور افتاده بود ملکرا پیش آمد خاطر ملکزاده بصید کردن او شوقمند شد و درو طمع کرد با وزیر گفت همیخواهم از پی این غزال روم وزیر گفت آنچه ترا بخاطر گذشته بکن که عین صوابست آنگاه ملکزاده تنها از پی غزال روان شد و تا شامگاه در طلب او در تک و دو بود چون هنگام شام شد غزال بکوهی هولناک فراز رفت و شب تاریک شد ملکزاده خواست که باز گردد راه ندانست با حیرت و دهشت در خانۀزین تا صبحگاهان بسر برد علی الصباح روان گشت ولی راه بجایی نمیبرد گرسنه و تشنه با هراس بسیار همیرفت و نمیدانست که کدام سو رود تا هنگام ظهر برفت و از گرمی آفتاب بهلاکت نزدیک بود در آنحال شهری وسیع و محکم بنا پدید شد که آنشهر خراب بود و جز بوم و غراب کس نداشت ملکزاده در نزد آنشهر ایستاده