و زرد یافتند از آن بغرفه دیگر رفته آنرا پر از اسلحه و آلات حرب از خودهای مذهب و زرههای داودی و شمشیر هندی و نیزه های خطی و دبوسهای خوارزمی یافتند پس از آن بغرفه سیمین رفته او را نیز پر از آلات حرب دیدند آنگاه بغرفه چهارمین اندر شدند در آنجا خزانها دیدند در یک خزانه بگشودند دیدند که ظرفهای طعام و شراب از زر و سیم و بلور و لؤلؤهای تر و عقیقهای سرخ در آن خزانه است لشگریان چندانکه میتوانستند از آن چیزها برداشتند چون خواستند از آن غرفه ها بدر آیند در آنجا دری دیدید از عاج و آبنوس که پرده از حریر مطرز بطراز زرین برو آویخته اند و قفلهای سیمین بر آن در است که گشودن آن به نیرنک بود نه به کلید پس شیخ عبدالصمد پیش رفته بسبب دانائی که داشت قفلها را بگشود لشکریان بدهلیزی در آمدند که در آن دهلیز لوحها و بر آن لوحها صورتهای وحشیان و پرندگان بود و آن صورت ها از زر سرخ و سیم سپید و چشمهای آنها از در و یاقوت بود که نظار گیان در آن صورتها حیران میشدند پس از آن بساحتی رسیدند امیر موسی و شیخ عبدالصمد از حسن صنعت آنمکان مدهوش گشتند و از آنجا بساحتی دیگر در آمدند که بنای زمینش از رخام صیقلی مرصع بجواهر بود و نظار گیان گمان میکردند که آب صاف در آن زمین ایستاده و کسی اگر پای بر آنمکان میگذاشت از غایت نرمی و صفا پای او همی لغزید امیر موسی فرمود که چیزی بر آن بیندازند تا پای نهادن به ره آن آسان باشد پس چیزی بر آن بینداختند و به حیلتی بگذشتند و در آنجا قبه یافتند که با سنگهای زر اندود بنا گشته و آنجماعت هر چه دیده بودند بآن نکوئی بنائی ندیده بودند و در آنجا حوضی و بر حوض خیمه از دیبا با ستونهای زرین بر پای بود و در روی حوض تختی با در و گوهر و یاقوت گذاشته بودند و بر تخت دختری بود چون آفتاب که چشم کسی نیکرتر از آن دختر ندیده بود و آن دختر جامه از لؤلؤ تر و تاجی از زر سرخ مرصع بگوهرهای قیمتی بر سر داشت و در کمرگاه او گوهر های درخشان و دو گوهر در جبین داشت که چون آفتاب پر تو میداد و آن دختر گویا بچپ و راست نظاره میکرد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب پانصد و هفتاد و ششم برآمد
گفت ایملک جوانبخت امیر موسی چون آن دختر را بدید از جمال او عجب آمدش و در حسن او و سرخی گونه و سیاهی گیسوانش بحیرت اندر ماند و نظارگیان را گمان این بود که زنده است و چپ و راست نظاره میکند آنگاه او را سلام دادند طالب بن سهل گفت ایها الامیر این دختر مرده است او راروانی نیست که جواب سلام بازگوید پس از آن طالب گفت ای امیر در این صورت حکمتی بکار برده اند و آن حکمت اینست که پس از مردن او چشمان او را کنده زیبق در زیر چشمان ریخته اند پس از آن چشمان او را بچشم خانه او باز گردانده اند و اکنون چنان مینماید که پلکهای او در جنبشند و نظارگیان را گمان اینست که این دختر بچپ و راست نگاه میکند و چشم باین سوی و آنسوی میگرداند و حال آنکه او مرده است پس امیر موسی گفت منزهست خدائی که نیستی بر او راه ندارد و فناو زوال نصیب بندگان کرده الغرض تختی که دختر مرده بر آن بود پله ها داشت و در پله نخستین دو غلام سیاه و سپید بودند بدست یکی آلتی از پولاد و در دست دیگری شمشیری بود درخشنده که چشمها از نظارۀ آن خیره میشد و در برابر آن غلامها لوحی بود زرین که درو نوشته بودند بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله خالق الانسان وهو رب الارباب ومسبب الاسباب بسم الله الباقی السرمدی بسم الله مقدر القضاء والقدر پس از آن نوشته بودند ای پسر آدم چرا بدینسان بطول امل گرفتاری و از بهرچه از مرک غافل شده ای مگر نمیدانی که مرک ترا همی خواند و در قبض روح تو همی کوشد تو نیز ساز برک رحیل کن و از دنیا توشه بردار که بزودی از دنیا مفارقت خواهی کرد بازگو که آدم ابوالبشر کجاست و نوح با فرزندانش چگونه شدند پادشاهان اکاسره وقیاصره ملوک هند و عراق کجارفتند و سلاطین عمالقه و جبابره و خداوندان آفاق را چه شد بزرگان عرب و عجم و خداوندان خدم و حشم جملگی مردند و استخوان ایشان بپوسید کجاست قارون و هامان و شداد بن عاد و کنعان وذوالاوتاد ایشانرا شیراجل بدرید ومقراض مرک جامة ایشان ببرید و لکن نمیدانم ایشان توشه رستخیز بر داشتند یانه و آماده جواب پروردگار هستند یا نه ای آنکسیکه بدین مکان آئی اگر مرا نمیشناسی نام و نسب خود بازگویم که من ترمز بنت ابن عمالقه ام که در میان رعیت عدالت کردم و از مملکت آنچه که پادشاهان دیگر گرفته بودند نگرفتم و دیر گاهی بکامرانی زندگانی کردم بداد و دهش سپاه و رعیت خشنود داشتم و غلامان و کنیزان آزاد کردم پس از آن بلاها بر من فرود آمد و در میان محنتها در افتادم و سبب این بود که هفت سال پی در پی باران نبارید و گیاه نروئید آنچه آذوقه داشتیم بخوردیم پس از آن چارپایان نیز بخوردیم دیگر چیزیکه توان خورد از برای ما نماند آنگاه زر و سیم حاضر آورده به پیمانه بپیمودم و باطراف بلاد بفرستادیم همه شهرها بگشتند قوت نیافتند و زر و سیم باز پس آوردند در آنهنگام مالها وذخیره های خود را از خزانه بیرون آورده درهای قلعه را بسته بحکم پروردگار تن در دادیم و کارها به ممالک خویشتن بسپردیم و همگی بدینسان که می بینی هلاک شدیم و هرچه بنا و ذخیره کرده بودیم ترک کردیم خبر ما همین است و السلم و در پائین لوح این ابیات را نبشته یافتند
| بملک ترک چرائید غره یاد کنید | جلال دولت محمودزابلستانرا | |||||
| کسی چنو بجهان دیگری ندادنشان | همی به سندان اندر نشاند پیکانرا | |||||
| چوسیستان زخلف ری ز رازیان بستد | و زاوج کیوان سر بر فراشت ایوانرا | |||||
| فریفته شد و میگشت در جهان و بلی | چنو فریفته بود این جهان فراوان را | |||||
| بفر دولت او هر که قصد سندان کرد | به زیر دندان چون موم یافت سندانرا | |||||
| کجاست اکنون آنمرد و آنجلالت و جاه | که زیر خویش همی دید برج سرطانرا | |||||
| بریخت چنگش و فرسوده گشت دندانش | چو تیز کرد برو مرک چنگ و دندانرا | |||||
پس امیر موسی از مضمون این ابیات بگریست و گفت بخدا سوگند پرهیزکاری رکنی است استوار و مرک وعده ای است حق و آشکار و در پای لوح نوشته بودند ای پسر آدم از گذشتگان عبرت گیر و راه نجات بطلب مگر پیری را نمی بینی که ترا بسوی قبر همیخواند و سپیدی مو را نظر نکنی که بشارت مرک همی دهد تو نیز از برای رحیل و حساب آماده شو آدم کجایند امتهای گذشته و پادشاهان چگونه شدند حصارهای محکم و حصنهای حصین عاد بن شداد