چشم تست و بتو از همه چیز نزدیکتر است آیا نمیدانی که سابقین تو ساغر اجل را پیموده اند و بزودی تو او را خواهی نوشید پیش از آنکه بزیر خاک شوی نظر کن و در کار خویشتن بینا شو کجایند آنانکه بشهرها مالک شدند و رعیت و سپاه بزیر حکم در آوردند بخدا سوگند مرک بایشان بتاخت و ایشانرا از اهل و اوطان جدا ساخت و از قصرهای وسیع بقبرهای تنک فرو برد و در پای لوح این ابیات بر نوشته بودند
| زاهل ملک درین قبه کبود که بود | که ملک ازو نربود این بلند چرخ کبود | |||||
| هر آنکه بر طلب مال و عمر ما یه گرفت | چو روزگار برآمد نه مایه ماند نه سود | |||||
| فرودگانرا فرسوده گیر پاک همه | خدای عز وجل نه فزود و نه فرسود | |||||
پس امیر موسی فریادی بزد و آب از دیدگان فرو ریخت و گفت بخدا سوگند که ترک دنیا سرمایۀ نجات و موجب بلندی درجانست آنگاه قلم و قرطاس خواسته آنچه در لوح بود بنوشت پس از آن بلوح دویمین نزدیک گشته این فقرات درو نبشته دید ای پسر آدم ترا از پروردگار خود چه باز داشته و بچه سبب مرک را فراموش کرده آیا ندانسته ای که دنیا خانه مرگست نه جای ثبات و دوام و روزگار جای رنجست و تعب نه محل آسایش و آرام بدیدۀ عبرت نظر کن که کجایند ملوکی که عراق را بنا کردند و آفاق بگرفتند و در خراسان و صفاهان به کامرانی بسر بردند پس از آن منادی مرک ایشان را ندا در داد ایشان ندای او را لبیک گفتند و دعوت او را اجابت کردند بناهای استوار ایشان را سودی نداد و ذخیره های بی شمار مرک را از ایشان باز نداشت و در پای لوح این ابیات نوشته بودند
| باز جهان تیز پر و خلق شکار است | باز جهان را جز از شکار چه کار است | |||||
| قافله هرگز نخورد و راه نزد باز | باز جهان رهزنست و قافله خوار است | |||||
| صحبت دنیا به سوی عاقل و هشیار | صحبت دیوار پر ز نقش و نگار است | |||||
پس امیر موسی بگریست و گفت بخدا سوگند کاری بزرگ در پیش داریم و از برای امری مهم آفریده شده ایم آنگاه هر چه در لوح نوشته بلوح سیمین نزدیک شدند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب پانصد و هفتاد و سیم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت چون امیر موسی در لوح سیمین نوشته یافت که ای پسر آدم تو بدوستی دنیا فریفته ای و پروردگار خود را فراموش کرده هر روز از عمر تو روزی میگذرد و تو از جهل خود بآن خوشنودی ای پسر آدم
| برک عیشی بگور خویش فرست | کس نیارد ز پس تو پیش فرست | |||||
ای پسر آدم در برابر رب الارباب مهیای جواب شو و در پای لوح این ابیات نوشته بودند
| ایا غره گشته بکار زمانه | زمکرش بدل گشتی آگاه یا نه | |||||
| زمانه بسی پند دادت ولیکن | تو در می نیابی زبان زمانه | |||||
| نگفته است کاین خانه بد مر فلانرا | بمیراث ماند از فلان فلانه | |||||
| چو خانه بماند و برفتند ایشان | نخواهی تو ماندن همی جاودانه | |||||
پس امیر موسی سخت بگریست و بلوح چهارمین نزدیک شد در آنجا نوشته یافت که ای پسر آدم تا کی پروردگار تو با تو مدارا کند و تو ازو غفلت نمائی ای پسر آدم بدانکه مرک در انتظار تو ایستاده و پای بردوش تو نهاده هیچ صبح و شامی نیست که اجل پیش تو نیاید و ترا یادآوری ننماید از ناگهان رسیدن او بر حذر باش و لقای او را مهیا شو سخنان من بنبوش که دنیا را ثباتی نیست و اومانند خانه عنکبوتست و در پای لوح این ابیات نوشته بودند
| ای کهن گشته در سرای غرور | خورده بسیار سالیان و شهور | |||||
| چرخ پیموده بر تو عمر دراز | تو گهی مست خفته گه مخمور | |||||
| چند رفته ازین قصور بلند | بهتر و برتر از توسوی قبور | |||||
| شهر گرگان نماند با گرگین | نه نیشابورماند با شاپور | |||||
پس امیر موسی بگریست و همه اینها را بنگاشت و از فراز کوه بزیر آمد چون بلشگریان برسید آنروز را در فکر حیلتی بودند که چگونه بشهر اندر شوند امیر موسی بطالب بن سهل گفت چگونه بشهر اندر شویم که عجایب او را نظاره کنیم شاید در آنجا چیزی باشد که باو بخلیفه تقرب جوئیم طالب بن سهل گفت ایها الامیر نردبانی ساخته بحصار شهر فراز شویم شاید از درون شهر راهی بدروازه توانیم یافت امیر موسی گفت مرا نیز همین خیال بخاطر میگذشت و این رای صوابست آنگاه نجاران و حدادان خواسته امر کرد که از چوب نردبانی ساخته با میخهای آهنین استوارش کنند استادان یکماه نشسته نردبانی ساختند آنگاه مردان توانا جمع آمده نردبان را بلند کرده بدیوار حصار بگذاشتند با سر دیوار برابر آمد گویا که اندازه گرفته و ساخته بودند پس از آن امیر موسی با مردمان گفت کیست که ازین نردبان بسر دیوار حصار بالا رود و بتدبیری بشهراندر شود و ما را بگشودن در آگاه کند یکی از ایشان گفت ایها الامیر من از نردبان بالا روم و بشهر اندر شده دروازه شهر بگشایم امیر آفرین گفت آنمرد بالا رفته بر دیوار حصار بایستاد و بشهر نظاره کرده دستها بر هم زد و بآواز بلند گفت تو نیکوتری این بگفت و خود را بشهر بینداخت و استخوانهای او در هم شکست امیر گفت ما که عاقل بودیم چنین کردیم دیوانگان چون کنند اگر ما لشگریان را بدینسان امر کنیم همگی بمیرند و حاجت خلیفه را نتوانیم برآورد بر خیزید تا ازین مکان کوچ کنیم که ما را بدین شهر حاجتی نیست حاضران گفتند شاید دیگری از این دلیر تر و پایدار تر باشد آنگاه یکی دیگر فراز رفته چنان کرد که مرد نخستین کرده بود پس یک یک فراز میرفتند و چنان میکردند که پیشنیان کرده بودند تا اینکه دوازده تن از ایشان فراز رفته خود را از حصار قلعه بزیر انداختند آنگاه شیخ عبدالصمد گفت جز من کسی شایسته این کار نیست که تجربت آموختگان مانند بی تجربه گان نباشند گفت ای شیخ این کار مکن تو برین حصار بالا رفتن نتوانی و اگر تو بمیری همۀ ما هلاک خواهیم شد که تو دلیل قوم هستی شیخ عبدالصمد برخاسته دامن بمیان زد و گفت بسم الله الرحمن الرحیم پس از آن بنردبان بالا رفت و نام خدا بزبان راند و آیات نجات همی خواند تا اینکه بر سر دیوار حصار برسید آنگاه دو دست برهم زد و چشم در میان شهر بدوخت لشگریان همگی بیکبار بانک بروی زدند و گفتند ایها الشیخ خود را مینداز و چنین کار مکن که اگر تو خویشتن بیندازی ما هلاک خواهیم شد پس از آن شیخ بسیار بخندید و دیرگاهی بنشست نام خدا همیبرد و آیات نجات همیخواند تا اینکه برخاسته