های بلند برداشته به اسبهای کوه پیکر سوار شدند چون فرمان یزدان در رسید من بایشان گفتم ای گروه لشکریان آیا میتوانید که این بلیت که از حضرت رب العزة بما رسیده است از ما دور سازید همگی عاجز ماندند و گفتند چگونه با کسی محاربت توانیم که حاجبی او را منع نتواند کرد آنگاه بحاضر آوردن مال خود بفرمودم هزار هزار قنطار زر سرخ و گوهر ولؤلؤ بخروار داشتم و در برابر این نقرۀ خام مرا بود و ذخیره چندان که ملوک روی زمین از او عاجز بودند همه را حاضر آوردند حاضران را گفتم آیا میتوانید با همه این مال یک روزه زندگانی از برای من شری کنید نتوانستند آنگاه خواست خدا را گردن نهاده بحکم قضا رضا در دادم تا اینکه روح قبض شد و در ضریح خود ساکن گشتم اگر نام من بپرسی گوش بن شداد بن عاد بزرک هستم و در آن لوح این ابیات نیز نوشته بودند
| ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار | ای خداوندان قال الاعتذار الاعتذار | |||||
| تاکی از دار الغروری ساختن دار السرور | تا کی از دارالفراری ساختن دارالقرار | |||||
| پند گیرید ای سیاهستان گرفته جای بند | عذر دارید ای سپیدستان دمیده بر عذار | |||||
| در فریب آباد گیتی چند خواهد داشت حرص | چشمتان چون چشم نرگس دست چون دست چنار | |||||
| در جهان شاهان بودند کز گردان فلک | تیرشان پروین گسل بود و سنان جوزا گزار | |||||
| بنگرید اکنون بنات النعش وار از دست مرگ | نیزهاشان شاخ شاخ و تیرهاشان تارتار | |||||
پس امیر موسی گریان شد و از خود برفت چون بخود آمد برخاسته در نواحی قصر میگشتند و مجالس آنرا نظاره میکردند مائده ای دیدند از مر مر که چهار پایه داشت و در آنمائده نوشته بودند که هزار پادشاه اعور درین مائده خوردنی خورده اند و هزار پادشاه چشم درست درین مائده حاضر گشته اند و همگی از دنیا رفته و در زیر خاک آرام گرفته اند امیر موسی هر چه که نبشته بودند همه را نبشت و از قصر بدرآمد و بجز مائده چیزی از قصر بیرون نیاورد شیخ عبدالصمد پیش و لشگریان از دنبال او سه روز همی رفتند تا بتلی بلند برسیدند و بر آن تل سواری از مس بدیدند که درخشندگی سنان نیزه اش چشم نظارگیان خیره میکرد برو نوشته بودند ای آنکسی که بدین مکان در آئی اگر راه مدینه نحاس ندانی کف سوار را بجنبان که او میگردد و باز میایستد بهر سوی که باز ایستد بدان سوی رو که بر تو بیمی نباشد و ترا بمدینة نحاس برساند چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب پانصد و هفتادم برآمد
گفت ایملک جوانبخت امیر موسی چون کف سوار بجنبانید کف سوار مانند برق بگشت و بیک سوی بایستاد امیر بالشکریان بدانسوی روان شدند و شبانروز همی رفتند تا اینکه ستونی دیدند از سنگ سیاه و در آنجا شخصی بود که تا زیر بغل بمیان ستون فرو رفته و دوبری بزرک داشت و او را چهار دست بود و دست او چون دستهای آدمیان و دو دست دیگر مانند دستهای درندگان سر او موی داشت مانند دمهای اسبها و دو چشمانش چون دو اخگر آتش بودند و چشمی دیگر در پیشانی داشت مانند چشم خرس که شراره آتش ازو فرو میریخت و او سیاه و بلند قامت بود و بآواز حزین میگفت منزهست پروردگاریکه مرا تا روز رستخیز بدین بلای بزرک وعذاب سخت گرفتار کرده چون قوم او را بدیدند از هیئت منکر و صورت وحشت افزای او مدهوش گشته بگریختند امیر موسی بشیخ عبد الصمد گفت این چیست شیخ گفت نمی دانم امیر موسی گفت باو نزدیک شو و از کار او جویان باش شاید خبر او بدانی شیخ عبدالصمد گفت اصلاح الله الامیر من ازو هر اس دارم امیر موسی گفت ازو به هر اس اندر مباش که او را اذیت شما و دیگران ممنوع است پس شیخ برو نزدیک شد و باو گفت ایها الشیخ چه نام داری و کار تو چیست و بدین مکان بدینسان چرائی آنشخص گفت من عفریتی از جنیان هستم نام من دهش بن عمش است من درینجا محبوس عظمت و بازداشته قدرت پروردگارم و در عذاب خواهم بود تا بهنگامی که خدا بخواهد امیر موسی گفت از سبب محبوسین سؤال کن شیخ سؤال کرد عفریت گفت حدیث من عجب حدیثیست و آن اینست که پاره ای از اولاد ابلیس را صنمی بود از عقیق سرخ مرا بدو گماشته بودند و ملکی از ملوک بحر که بجلالت قدر و برتری رتبت از سایر ملوک ممتاز بود بر آن صنم پرستش میکرد و هزار هزار تن لشگر جنیان در حکم او بودند و در سختیها فرمان او میبردند طایفه جنیان که در طاعت ملک بودند مرا نیز طاعت میکردند و فرمان همی بردند و همه ایشان بسلیمان علیه السلام عصیان میکردند و من باندرون آنصنم فرو شده آنظایفه را امر و نهی میکردم و آنملک دختری داشت که از پرستندگان آن صنم بود و بعبادت او رغبتی تمام داشت و در عهد خود خوبروتر و بدیعتر ازو کس نبود من او را بسلیمان نبی علیه السلام وصف کردم سلیمان علیه السلم رسولی نزد پدر او فرستاده پیغام داد که باید دختر بمن تزویج کنی و صنم خود را بشکنی و بگوئی اشهد ان لا اله الا الله و ان سلیمان نبی الله و بدانکه اگر این کارها بکنی آنچه مرا هست از تو و آنچه ترا هست از من خواهد بود و اگر طاعت نکنی و فرمان نبری لشگری بسوی تو آورم که طاقت جنگ با ایشان نداشته باشی یا سؤال مرا جواب گوی و یا مرک را آماده باش که بزودی با لشگری انبوه بسوی تو روان شوم و ترا بمذلت دستگیر کنم چون رسول سلیمان علیه السلام نزد ملک جنیان بیامد ملک طغیان کرد و قرمان نبرد و خویشتن را بزرگ شمرد پس از آن با وزیران خود گفت در کار سلیمان بن داود رای شما چیست که او دختر از من خواستگاری کرده و مرا بشکستن صنم فرمان داده وزیران گفتند ایها الملک سلیمان را بتو دستی نیست و بتو کاری نتواند کرد که تو در میان دریای بی پایان جای داری اگر او بسوی تو بیاید بر تو نتواند چیره شد که عفریتان با او مجادله کنند و صنم ترا یاری خواهد کرد و رأی نیکو اینست که درین کار با صنم عقیق مشاورت نمائی اگر او ترا بمقاتلة اشاره کند جنک را آماده باش و اگر مصلحت در جنگ نداند باید سخن او بنیوشی در حال ملک برخاسته نزد صنم عقیق در آمد از بهر قربانی چارپایان بکشت و نیازمندانه بسجده افتاده بگریست و این ابیات برخواند
| ای صنم ای قوم را پروردگار | ای ز تو گشته دو عالم آشکار | |||||
| سوی تو اینک سلیمان آمده است | از پی این کاورد بر تو شکست | |||||
| آمدم من تا ترا یاری کنم | وز سلیمانت نگه داری کنم | |||||
پس عفریتی که نیمۀ آن در ستونی بود بشیخ عبدالصمد گفت که من از نادانی و کم خردی باندرون صنم فرو شدم و