پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۸۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۸۵–

چاه بیک سو کرده زن مرا در چاه افکندند آنگاه همه یاران و همسایگان در پیش من آمده مرا وداع میکردند و من در میان ایشان فریاد میزدم و میگفتم که من مردی ام غریب بعادت شهر شما طاقت ندارم ولی ایشان سخن من نپذیرفتند و بفریاد من نگاه نکردند مرا گرفتند و ببستند و کوزه آبی با هفت قرصه نان با من ببستند و بچاه اندرم فرو آویختند و با من گفتند ریسمانها از خویشتن بگشا من نکشودم ریسمانها بسوی من انداخته سرچاه با نسنک بزرک پوشانیده از پی کار خود برفتند دیدم آنمکان در زیر کوه غاری است بس بزرگ چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب پانصد و پنجاه چهارم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت سند باد بحری گفت چون مرا با زن خود بغار اندر کردند در غار بآنسنگ پوشیده از پی کار خود برفتند در آن غار مردگان بسیار دیدم که گندیده بود آنگاه خویشتن را ملامت کردم و از کرده خود پشیمان شدم با خود گفتم هر چه بر من آید سزاوارم پس در آنمکان بماندم و شب از روز نمیدانستم و با اندک قوت میساختم تا گرسنگی و تشنگی بغایت نمیرسید نمی خوردم و نمینوشیدم از بیم آنکه توشه و آب تمام شود اندکی میخوردم با خود میگفتم سبحان الله چه مصیبتی بود که دچار گشتم و چرا درین شهر زن گرفتم چه بخت تیره ای دارم که از رنجی خلاص نگشته بمحنتی دیگر گرفتار میشوم ایکاش بدریا اندر غرق میشدم و یا در کوه میمردم که این مرک از همه مرگها دشوار تر است من همواره بدینحالت خویشتن را ملامت میکردم و بر استخوان مردگان میخفتم و از خدایتعالی تمنای مرک کرده نمییافتم و بدین حالت بودم تا اینکه از گرسنگی بیطاقت شدم و اندرونم از تشنگی بسوخت لقمه نان خورده جرعه آب بنوشیدم و برخاسته در اطراف غار همیگشتم آنمکان را وسیع و بزرک یافتم و مردگان بسیار و استخوانهای پوسیده در آنجا بودند من در یکسوی غار دورتر از مردگان مکانی ساختم که بهنگام خواب در آنجا میخفتم ولی مرا توشه کم شد و از آب و نان اندکی ماند من در هر روز و در هر دو روز لقمه میخوردم و جرعه مینوشیدم که مبادا آب و نان تمام شود و من بسختی بمیرم روزی از روزها نشسته بفکرت اندر بودم که اگر نان و آب تمام شود چه بایدم کرد و حیلت من چه خواهد بود درین خیال بودم سنک از در چاه بیکسو شد گفتم آیا حادثه ای روی داده ناگاه مرد مان رادیدم که بر سر چاه ایستاده مرد مرده و زن زنده را بچاه اندر آویختند و زن میگریست و مینالید ولی آب و نان بسیار با آن زن فرو آویختند من آنزنرا نظاره میکردم او مرا نمیدید چون مردمان سر چاه باسنک پوشانده برفتند من استخوان پای مرده برداشته بسوی آنزن آمدم و استخوان بر سر او بزدم در حال بیخود بیفتاد دوباره و سه پاره اش باستخوان همیزدم تا اینکه بمرد و نان و آبی که با او بود برداشته مکانی که در یکسوی غار از بهر خواب ساخته بودم بیاوردم از آن نان و آب اندک اندک چندانکه سد رمق کند میخوردم که مبادا تمام شود و من از گرسنگی بمیرم پس من دیر گاهی در آنغار بسر بردم و هر زنده را که با مرده در چاه میگردند من او را میکشتم و به نان و آب او سد رمق میگردم تا اینکه روزی از روزها خفته بودم چون از خواب بر خاستم آواز پائی شنیدم پای مرده برداشته بسوی او برفتم چون مرا احساس کرد بگریخت دیدم از وحشیانست از پی او برفتم در صدر غار روشنایی مانند ستاره پدید شد که گاهی آشکار و گاهی پنهان میشد من قصد آنسوی کردم هر چه نزدیکتر میشدم روشنائی زیادتر و روزنه فراختر میشد در آن هنگام یقین کردم که از آن غار راهی به بیرون است ولی با خود میگفتم یا این غار را مانند آن در دری دیگر است و یا اینکه ازین غار سوراخی به بیرون است پس ساعتی بفکرت فرو رفته بسوی آن روشنایی روانشدم ناگاه نقبی دیدم که از پشت آن کوه بدان غار متصل است که وحشیان از آن نقب بغار آمده گوشت مردگان میخورند و پس از سیر شدن او همان نقب بدر میشوند چون من آن نقب را بدیدم روان من تازه شد و خاطرم بر آسوده جانم راحت یافت و بزندگی پس از نومیدی امید بستم و از آن نقب بیرون آمده خویشتن را در فراز کوهی بلند در کنار دریای مالح دیدم که آن کوه در میان دو دریا و درمیان جزیره و شهر واقع بود و کس بدانجا نمیتوانست رسید پس من فرحناک گشته حمد خدایتعالی بجا آوردم پس از آن از نقب بغار بازگشتم و آنچه که نان و آب جمع آورده بودم از غار بیرون برده و چیزی بسیار از عقد های گوهر و قلادهای لؤلؤ و زیورهای زر و سیم مرصع بانواع معدنیات از آن غار برداشته بجامه مردگان فرو پیچیدم و از نقب بپشت کوه آورده در ساحل دریا بانتظار کشتی بایستادم هر روز بغار در می آمدم اگر کسی را زنده در غار میکردند من او را کشته نان و آب او میبردم و در کنار دریا بانتظار کشتی بنشستم و هرچه که در آن غار از گوهر زر و سیم مییافتم بجامه مردگان پیچیده بساحل دریا می آوردم و دیر گاهی بدینسان شب و روز را بسر میبردم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست

چون شب پانصد و پنجاه و پنجم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت سندباد بحری گفته است روزی از روز ها در کنار دریا نشسته در کار خود بفکرت اندر بودم که ناگاه در میان دریا یکی کشتی پدید شد جامه سپیدی از جامه مردگان گرفته بر سر چوبی انداختم و ساکنان کشتی را با او اشارت همیکردم تا ایشانرا بسوی من نظر افتاد اشارت من بدانستند کشتی بسوی من رانده آواز من بشنیدند جمعی را در زورقی بسوی من بفرستادند چون فرستگان بمن نزدیک شدند بمن گفتند کیستی و سبب نشستن تو درین مکان چیست و باین کوه از کجا برآمدی که ما بعمر خود کس در اینجا ندیده ایم گفتم من مردی ام بازرگان کشتی من غرق شد من با همۀ بضاعت خود بتخته چوبین بر افتادم پس از مشقت و رنج بسیار خدایتعالی مرا با بضاعت خود از غرق خلاص داده بدین مکان رسانید پس ایشان چون سخن من شنیدند مرا با آن چیز ها که از غار جمع آورده بجامه و کفنهای مردگان پیچیده بودم بزورق بگذاشتند و زورق رانده بکشتی برساندند خداوند کشتی بمن گفت ایمرد چگونه بدین مکان رسیدی که این کوهیست بزرگ و در پشت این کوه شهریست آباد و من تمامت عمر درین دریا سفر کرده از