همیرفت تا بحضور ملک شماخ رسیده دست او را ببوسید و کتابت شاه بدری را با و داد و ملک شماخ کتابت خوانده مضمون بدانست و بجانشاه گفت ایفرزند گمان ندارم که سلیمان علیه السلام در عمر خود نام قلعه این شنیده یا آن را دیده باشد و لکن ایفرزند من در اینکوه راهبی شناسم که او بسی سالخورده است و همه پرندگان و وحشیان و طایفه جان او را فرمانبرند از آنکه او پیوسته بملوک جن عزایم خواند و ایشان را از برکت آن عزایم بطاعت خود آورده و من در آغاز کار بسلیمان علیه السلام عصیان میکردم او مرا اسیر کرد ولیکن بر من نتوانست چیره شود مگر از کید و مکر این راهب از برکت عزایم او بر من دست یافت و بدانکه این راهب در همه بلاد و اقالیم سیاحت کرده همه مکانها و قلعه ها و راهها و شهرها میشناسد گمان ندارم که مکانی بر او پوشیده باشد اکنون من ترا بسوی او فرستم شاید او ترا بآن قلعه دلالت کند و اگر او دلالت نکند دیگری نتواند دلالت کرد زیرا که آن راهب پرندگان و وحشیان و جنیان را بفرمان خویش آورده آنراهب ذوفنون سحر است و عصایی دارد که آن عصا سه پاره دار دو آن عصا را بر زمین فرو برد عزایم بقطعه نخستین او بخواند از آن قطعه گوشت و خون بیرون آید و چون عزایم بقطعه دومین عصا بخواند از او شیر خوردنی بدر آید و چون بقطعه سیمین عصا بخواند از آن قطعه جو و گندم بیرون آید و آن راهب را دیریست دیر اسماسش خوانند و نام او یغموس است و از همه عزایم فرا یاد گرفته و ناچار من ترا با پرنده بزرگ که چهار پر دارد بسوی او بفرستم چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب پانصد و بیست و یکم برآمد
گفت ایملک جوانبخت آنگاه پرنده چهار پر که طول هر پرش سی ذراع بود جانشاه را سوار کرد و آن پرنده را پاها بود مانند پای پیل و او نمیپرید مگر سالی دو دفعه و در نزد ملک شماخ از عفریتان خادمی بود طمثون نام که هر روز از برای این پرنده بزرگ دو استر سترک از شهر عراق میربود و آنها را بندبند بریده از برای چاشت و شام آن پرنده مهیا میکرد القصه جانشاه بدوش آن پرنده سوار شد ملک شماخ آن پرنده را فرمود که جانشاه را بنزد راهب یغموس برساند در حال پرنده او را بدوش گرفته شبانروز همیرفت تا بکوه ارزین و دیر اسماس برسید آنگاه جانشاه فرود آمد یغموس راهب را در میان گنبد دید که پرستش همی کند پس جانشاه پیش رفته زمین ببوسید و دست بر سینه نهاده بایستاد و راهب چون او را بدید گفت ای فرزند از وطن دور افتاده از سبب آمدنت بدین مکان مرا خبرده جانشاه حکایت خود را براهب فرو خواند چون راهب حکایت او را بشنید گفت ای فرزند بخدا سوگند که من در تمامت عمر نام این قلعه نشنیدم و لکن ای فرزند صبر کن تا پرندگان و وحشیان و طایفه جان بیایند و من از ایشان سؤال کنم شاید یکی از ایشان خبر آن قلعه بداند پس جانشاه دیرگاهی در نزد راهب بنشست تا اینکه پرندگان و وحشیان و طایفه جان رو بدیر آوردند و دست راهب ببوسیدند و راهب، قعله جوهر نگین از ایشان همیپرسید ولی کسی از ایشان خبر قعله نمیگفت بلکه همه ایشان می گفتند این قلعه ندیده ایم و نام آن نشنیده ایم پس جانشاه گریست آنگاه پرنده از دنبال پرندگان بیامد که سیاه رنک بود و بزرک جثه دست راهب ببوسید راهب از قلعه جوهر نگین جویا شد آن پرنده گفت ای راهب ما پشت کوه قاف در پشت کوه بلور جای داریم من و برادران من بچگان خورد سال بودیم پدر و مادر ما همه روز میرفتند و از بهر ما طعمه میآوردند اتفاقاً روزی از روزها پدر و مادرم برفتند هفت روز از ما غایب شدند ما را گرسنگی سخت روی داد و در روز هشتم باز آمدند بایشان گفتم سبب غیبت شما چه بود گفتند عفریتی ما را بربود و بسوی قلعه جوهر نگین برد بنزد ملک شهلان رسانید چون ملک شهلان قصد کشتن ما کرد بدو گفتم بر ما ببخشای که بچگان خورد سال داریم ملک شهلان ما را از کشتن آزاد کرد ای راهب اگر پدر و مادرم زنده میبودند از آن قلعه شما را خبر می دادند چون جانشاه این خبر بشنید سخت بگریست و براهب گفت از تو همی خواهم که باین پروانه بفرمائی که مرا در کوه بلور بآشیانه ای که پدر و مادرش در آن آشیانه جای داشتند برساند راهب بپرنده گفت از تو همی خواهم که این جوان را اطاعت کنی و بهرچه فرمان دهد فرمان او را ببری پرنده گفت بهر چه فرمائی اطاعت کنم پس از آن جانشاه را برداشته بر هوا بپرید و شبانروز همیپرید تا بکوه بلور رسید و در آنجا فرود آمده جانشاه را بدوش خود گرفته بپرید و تا دو روز همیبرد تا بسر زمینی که آشیانه پدر و مادرش در آنجا بود برسید: چون قصه بدینجار سید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب پانصد و بیست و دوم برآمد
گفت ایملک جوانبخت پرنده جانشاه را بآشیانه پدر و مادرش فرود آورد و باو گفت این سرزمینی است که مادر اینجا بودیم جانشاه سخت بگریست و بپرنده گفت تمنای من از تو اینست که مرا برداری و بدان ناحیت که پدر و مادر تو از بهر طعمه میرفتند برسانی پرنده گفت سمعاوطاعة پس جانشاه را بدوش گرفته بپرید تا هفت شبانه روز روز هشتم در کوهی بلند رسید و جانشاه را از دوش خود بر زمین نهاد و بدو گفت از این مکان آنسوی تر مکانی نمی شناسم جانشاه در همان مکان بخفت چون از خواب بیدار شد از دور روشنایی دید که پرتو آن جهانرا فرو گرفته بود از آن روشنائی بحیرت شدو نمیدانست که آن درخشندگی پر تو قلعه ایست که در جستجوی آن همیگردد در میان جانشاه و آنقلعه دو ماه راه بود و آن قلعه را از یاقوت سرخ بنا کرده بودند و خانهای آنقلعه از زر سرخ بود و آنقلعه هزار برج داشت که از گوهرهای گرانبها بنا شده بود و بدین سبب او را قلعه جوهر نگین نام گذاشته بودند آنقلعه ای بود بزرگ و پادشاه آن ملک شهلان نام داشت و او پدر همان دخترکان بود جانشاه را کار بدینجا رسید اما سیده شمسه چون از نزد جانشاه بگریخت بنزد پدر و مادر و پیوندان خود رفته و ایشان را از ماجرای خود و جانشاه آگاه کرد و حکایت باز گفت که جانشاه تمامت روی زمین گردیده و بسی عجایب دیده چون پدر و مادرش اینسخن از و بشنیدند با و گفتند روا نباشد که تو باو چنین جفاکنی پس از آن پدر سیده این حکایت بخادمان خود که عفریتان جان بودند حکایت کرده پایشان گفت هر کس از شما آدمیزادی ببیند او را بنزد ما آورده و سیده شمسه بمادر خود خبر داده بود که