ایشان گفت کیست در میان شما که با این دلیر مبارزت کند ناگاه جوانی از میان صفها بدر آمد که باسبی کوه پیکر سوار بود چون بنزد ملک طیقموس رسید از اسب پیاده گشته زمین ببوسید و اجازه مبارزت گرفته سوار شد و روی ببرکیک آورد چون برکیک را بدو نظر افتاد گفت تو کیستی که مرا استهزا کردی و تنها بمیدان من آمدی و نام تو چیست جوان گفت مرا نام غضنفر است برکیک گفت من نام ترا در شهر خود شنیده بودم تو کجا و جنک دلیران کجا غضنفر چون سخن او را بشنید در خشم شده عمود را از زیر ران خود بکشید برکیک نیز تیغ بر کف داشت پس در میدان ایشان جدالی سخت روی داد پس از آن برکیک شمشیر بسوی غضنفر انداخت ضربت او بمغز غضنفر بر آمد اما آسیبی بوی نرسانید غضنفر چون این بدید با عمود آهنین چنان او را بزد که گوشت و استخوان او با پشت پیل مساوی شد آنگاه شخص دیگر بر آمد و بغضنفر گفت تو کیستی که برادر مرا کشتی پس تیری گرفته بسوی غضنفر بینداخت آن تیر بران غضنفر آمده و از زره بگذشت چون غضنفر این بدید تیغ بر کشیده بر کمر او زده دو نیمه اش ساخت پس از آن غضنفر بسوی ملک طیقموس بازگشت چون ملک کفید این را بدید بانک بر لشگریان زد و بایشان گفت بمیدان اندر شوید و خون برکیک از ایشان بگیرید ملک طیقموس نیز با سپاه خود بمیدان در آمدند جدالی سخت در میانه پدید شد ایشان اسبان شیهه میزدند و مردان بمردان حمله آوردند شمشیرها برهنه گشت و دلیران پیش افتادند و بیدلان لشگر بگریختند و از هر دو سو بوق بدمیدند و طبلها بزدند و پیوسته در این حالت بودند تا آفتاب غروب کرد پس از آن ملک طیفموس بالشکریان خود از لشکر ملک کفید جدا گشته بخیمهای خویشتن باز آمدند ملک کفید نیز بالشکریان بازگشته ملک طیقموس مردان خود را تفقد کرد پنجهزار دلیر از ایشان کشته یافت و اما ملک کفید شش هزار از لشکریان خود کشته یافت و تا سه روز جنگ از میان ایشان برداشته شد پس از آن ملک کفید کتابتی نوشته رسولی از لشکر بسوی پادشاهی فاقون نام بفرستاد رسول بسوی او رفت و کفید را دعوی این بود که فاقون او را خویش مادریست چون رسول کتابت بفاقون رساند فاقون مضمون کتاب بدانست لشکری بیکران جمع آورده بسوی ملک کفید روانشد : چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب پانصد و هفدهم بر آمد
گفت ای ملک جوانبخت هنگامی که ملک طیقموس با دلی خرم نشسته بود شخصی در آمد و باو گفت من از دور دیدم که گردی بر هوا بلند شده بود ملک طیقموس جمعی از لشکریان را فرمود که خبر آنگروه باز آوردند فرستادگان برفتند و باز گشتند گفتند ای ملک ما گردی دیدیم پس از ساعتی از میان گرد هفت بیدق پدید شد و در زیر هر بیدقی سه هزار سوار بودند و بسوی ملک کفید رفتند و اما ملک فاقون بنزد ملک کفید رسید او را سلام داد و از او پرسید که این چه حادثه است و این جنگ از بهر چیست ملک کفید گفت مگر تو نمیدانی که ملک طیقموس دشمن من و پدران من گشته من بخونخواهی و مجادله او بر آمده ام ملک فاقون گفت آفتاب این را بر تو مبارک گرداند پس از آن ملک کفید دست ملک فاقون گرفت و بسوی خیمه خود برد ملک طیقموس و ملک کفید را کار بدینجا رسید و اما ملکزاده جانشاه تا دو ماه پدر خود را ندید و او را اضطراب بزرگ روی داد و از کنیزکان پرسید که پدر مرا چه روی داد که دو ماه است که بسوی من نیامده ایشان ماجرای ملک کنید از بهر او بیان کردند در حال جانشاه اسب خود را بخواست که بسوی پدر شود چون اسب حاضر آوردند با خود گفت من اکنون به خویشتن مشغولم مرا با جنگ و جدال کاری نیست رأی صواب اینست که اسب خود را گرفته بسوی شهر یهودیان روم که شاید در آنجا بازرگانی که مرا اجیر گرفته بود اجیر کند تا مگر بدینوسیله بمقصود برسم آنگاه سوار شده با هزار تن روانشد و مردمان را گمان این بود که جانشاه بیاری پدر روانست و ایشان تا هنگام چاشت روان بودند پس از آن در مرغزاری بزرک فرود آمدند و در آن مرغزار بخفتند چون پاسی از شب در گذشت و جانشاه دانست که همه لشکر خفته اند در حال برخاسته سوار شد و بسوی بغداد روان گشت از آنکه از یهودی شنیده بود که در هر سال قافله ای از بغداد بدانسوی رود با خود گفت چون ببغداد روم با قافله روان شوم تا بشهر یهود در آیم پس در این خیال عزیمت استوار کرده روانشد لشکریان چون از خواب بیدار شدند از جانشاه و اسب اثری نیافتند در حال سوار گشته بجستجوی جانشاه بچپ و راست پراکنده شدند از او خبری نیافتند بسوی ملک طیقموس رفتند او را از کردار پسر آگاه کردند ملک را ملالت بیفزود تاج خود را بزمین انداخت و فریاد زد و بگریست و گفت در چنین روز که مرا دشمن در پیش است پسرم نایاب شده وزرا بدو گفتند ایملک جهان صبر کن آنگاه ملک طیقموس لشکر خود را کرده از جنگ دشمن روی بتافت و بشهر خویش در آمد و درهای شهر فرو بست و برجهای آنرا محکم کرد و اما ملک کنید در ماهی یکدفعه از بهر قتال بسوی شهر ملک طیقموس آمده شب و روز بدر قلعه می نشست پس از آن بسوی خیمهای خویش بازمیگشت که زخمداران لشکر را دارو نهد و اما اهل شهر ملک طیقموس در هنگامی که دشمن از ایشان باز میگشت اسلحه خویش ساز میکردند و برجها مرمت مینمودند الغرض ملک طیقموس و ملک کفید هفت سال بدین منوال در جنگ و جدال بودند . چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب پانصد و هیجدهم بر آمد
گفت ایملک جوانبخت اما جانشاه پیوسته در کوه و هامون همیرفت و بهر شهر که میرسید از قلعه جوهر نگین جویا می شد کس او را جواب نگفته و نشانی نمیداد و می گفتند که ما هرگز این نام نشنیده ایم آنگاه از شهر یهودان باز پرسید مردی از بازرگانان او را خبر داد که شهر یهود در اطراف بلاد مشرقست و باو گفت در اینماه با ما بشهر مرزقان سفر کن تا از آنجا بخراسان شویم و از آنجا بشهر شمعون سفر کنیم و از آنجا بشهر یهود نزدیکست پس جانشاه صبر کرد تا اینکه قافله را وقت سفر رسید جانشاه سفر کرد و بشهر مرزقان