پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۶۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۶۰–

را بسواری بفرستاد و سپاهیان از چپ و راست ایشان همیرفتند تا بکنار نهر برسیدند لشگریان فرود آمده خیمه ها برافراشتند و طبلها و مزمارها بنواختند و کرنایها بدمیدند آنگاه ملک طیقموس فراشان را فرمود که خیمه از دیبای سرخ از بهر سیده شمسه بر پا کنند فراشان فرمان ملک بجای آوردند و سیده شمه برخاسته پرهای خویشتن در افکند و با قامتی چون سرو بسوی خیمه بخرامید و در آنجا بنشست و در حال ملک طیقموس با پسر خود جانشاه رو بخیمه شمسه آوردند چون سیده ملک را بدید بر پای خاسته در پیش او زمین بوسید پس ملک بنشست و جانشاه را با سیده شمسه در چپ و راست خود بنشاند و سیده شمسه را تحیت گفت و از پسرش جانشاه ماجرای ایام غیبت باز پرسید جانشاه تمامت ماجرای خود از آغاز تا انجام بپدر فرو خواند چون ملک این سخن بشنید سخت در عجب شد و روی بسیده شمسه کرده گفت حمد بر آنخدائی که دل ترا بپسر من مهربان کرد و بدین سبب مرا با فرزندم جمع آورد و به احسانی بزرگ ما را بنواخت چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب پانصد و دوازدهم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت ملک به سیده شمسه گفت از تو میخواهم که آنچه آرزو داری تمنا کنی تا من از اکرام تو او را بجا آورم سیده شمسه گفت تمنای من از تو اینست که در میان باغی قصری بنا کنی که آب از پای آنقصر روان شود ملک گفت سمعا و طاعة پس ایشان در گفت و شنود بودند که مادر خانشاه با زنان امیران و وزیران و زنان بزرگان شهر در آمدند چون جانشاه مادر خود بدید از خیمه بدر آمده باستقبال او بشتافت و یگدیگر را در آغوش گرفتند پس از آن مادر جانشاه از غایت فرح سرشک از دیده روانساخت و این بیت بر خواند

  دیدار یار غایب دانی چه ذوق دارد ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد  

و هر یک از مادر و پسر از رنجهای ایام دوری و محنتهای اشتیاق شکایت همی راندند که ملک طیقموس بخیمه خود باز گشت و جانشاه نیز با مادر خود بخمیۀ پدر شدند و با یکدیگر بحدیث بنشستند در آن هنگام بشارت گویان مادر جانشاه را بشارت دادند که اینک سیده شمسه بسوی تو میآید و همی خواهد که ترا سلام دهد چون مادر جانشاه این بشارت بشنید بر پای خاسته باستقبال سیده بشتافت و او را سلام داد و ساعتی در آنمکان بنشستند پس از آن مادر جانشاه با سیده شمسه و زنان امیران و وزیران و بزرگان دولت بسوی خیمه سیده روان گشتند و ملک طیقموس عطیتهای بزرک و بخشش های بی اندازه بسپاه و رعیت نمود و از آمدن پسر خود سخت فرحناک شد و تا ده روز در آن مرغزار بعیش و نوش بزیستند پس از آن ملک سپاهیانرا فرمان رحیل داد و خود سوار گشته سپاهیان و امرا و وزرا از چپ و راست او روان شدند و همی رفتند تا بشهر اندر شدند و مادر جانشاه با سیده شمسه بسوی قصر در آمدند و ملک به آراستن شهر بفرمود و طبل بشارت بزدند و دفهای شادی بنواختند و شهر را با حلی وحلل زیور بستند بزرگان دولت تحفهای گران قیمت از بهر نثار آوردند و تماشائیان از تفرج آنحالت مبهوت شدند فقرا و مساکین گونه گونه طعامها خوردند و تا ده روز در همۀ شهر عیشی بزرگ بر پا بود و سیده شمسه نیز از دیدن آنحالت فرحناک شد پس از آن ملک طیقموس بناها حاضر آورده ایشان را فرمود که در میان باغ قصری بنا کنند ایشان فرمان بپذیرفته و بنای قصر را شروع کردند آنگاه جانشاه حجاران را فرمود که از رخام سفید ستونی ساخته میان آنرا بصورت صندوقی تهی کردند پس جانشاه جامهای سیده شمسه به که بآن جامه طیران میکرد در میان آن ستون بنهاد و ستونرا در دیوار قصر بکار گذاشت و قصر بر روی او بنا کردند چون قصر با انجام رسید فرشهای دیبا در آنقصر بگستردند و در تمامت آنمدت عیش بر پا بود آنگاه سیده شمسه را بقصر در آوردند و هر کس از پی کار خود برفت چون سبده شمسه بقصر اندر شد رایحه جامه خویشتن بمشامش رسید چون قصه بدینجار سید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب پانصد و سیزدهم برآمد

گفت ایملک جوانبخت چون شمسه رایحه جامۀ پر خود بشمامش برسید و مکان او را بدانست خواست که آنرا بیرون آورد تا نیمه شب صبر کرد چون جانشاه در خواب غرق شد سیده بر خاسته بسوی آنستون بیامد و آنمکانرا همی کند تا بستون برسید و سرب گداخته را که بر آن ریخته بودند بیک سو کرد و جامۀ خویش از ستون بدر آورد و او را پوشید در حال بپرید و بدیوار قصر نشست و بانک بساکنان قصر زد و بایشان گفت جانشاه را حاضر آورید تا او را وداع کنم ساکنان قصر جانشاه را از حادثه آگاه کردند جانشاه بسوی سیده شمسه شد و او را دید که بر سر دیوار نشسته و جامهای خویشتن پوشیده است جانشاه باو گفت چگونه این کار ها کردی سیده گفت ای حبیب من و ای روشنی چشم من بخدا سوگند که مرا بتو محبتی است بزرک و من سخت فرحناک شدم که تو بشهر خود برسیدی و از لقای پدر و مادر خود شادمان شدی و لکن اگر ترا نیز بمن محبتست چنانکه مرا با تست در قلعه جوهر نگین نزد من آی این بگفت و بر هوا بپرید جانشاه چون اینحالت بدید و آنمقالت بشنید نزدیک شد بمیرد در حال بیخود افتاد حاضران بسوی ملک طیقموس شدند و او را از حادثه آگاه کردند ملک بقصر در آمد و پسر را بر خاک افتاده دید بحالت او بگریست و دانست که پسرش بسیده شمسه مفتونست آنگاه گلاب بروی بفشاند و او را بخود آورد جانشاه پدر را در بالین خود یافته گریان شد پدرش ماجرای او باز پرسید جانشاه گفت ای پدر بدان که سیده شمسه از طایفه پریانست و من او را دوست میدارم و از و در نزد من جامه بود پرین که بی آنجامه پریدن نمیتوانست من آنجامه گرفته در ستونی که بصورت صندوقی ساخته بودم بنهادم و سرب گداخته بر آن ریختم و او را درین دیوار بکار گذاشتم ولکن سیده این دیوار قصر را کنده جامه خود بگرفت و آنرا پوشیده بفراز قصر شد آنگاه بمن گفت من ترا دوست میدارم و ترا با پدر و مادرت جمع آوردم اگر تو نیز مرا دوست میداری در قلعه جوهر نگین بنزد من آی این بگفت و بر هوا پرید ملک طیقموس گفت ایفرزند اندوهگین مباش که من بازرگانان و سیاحان جمع آورم و از آنقلعمه خبر باز گیرم پس از آن بسوی آنقلعه شویم و از پیوندان سیده شمسه او را بخواهیم