پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۳۵۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۳۵۵–

طعام بفرمود بندگان سفره گستردند و گونه گونه خوردنیها بیاوردند بازرگان با جانشاه خوردنی بخوردند و دستها بشستند آنگاه بازرگان برخاسته بدره که هزار دینار زر درو بود بیاورد و کنیز کی بدیع الجمال نیز آورده بجانشاه گفت این کنیزک و مالرا بستان و مشغله بجا آور جانشاه کنیز را با مال بستند و کنیزکرا در پهلوی خویشتن بنشاند بازرگان برخاست برفت و هنگام رفتن بجانشاه گفت فردا شغل بجای آور پس جانشاه بقیت آنروز را با آنشب در وصال کنیزک بسر برد چون بامداد شد بگرمابه رفت بازرگان خادمانرا فرمود که خلعتی فاخر از بهر جانشاه ببرند خادمان خلعتی دیبا بیاوردند چون جانشاه از گرما به بدر آمد خلعت بر وی پوشانیدند و بخانه اش باز آوردند بازرگان بندگانرا فرمود چنگ و عود و می حاضر آوردند بازرگان و جانشاه بباده گساری و لهو و لعب مشغول شدند تا نیمی از شب بگذشت پس از آن بازرگان نزد حرم خود رفته و جانشاه با کنیزک بخسبید چون بامداد شد جانشاه بگرمابه بر آمد چون از گرمابه بازگشت بازرگان بنزد او بیامد و باو گفت همی خواهم که امروز شغل بجای آوری جانشاه گفت سمعاً و طاعة پس بازرگان خادمانرا فرمود که دو استر بیاوردند بازرگان بر استری بنشست جانشاه نیز بر استر دیگر سوار شد و از وقت صبح تا ظهر همیرفتند تا بکوهی بلند رسیدند بازرگان از استر بزیر آمد و جانشاه را نیز آمدن بفرمود پس از آن بازرگان کاردی و رسنی بجانشاه داده باو گفت از تو همی خواهم که این استر ذبح کنی جانشاه آستین و دامن برزد و دست و پای او را با رسن استوار کرده او را بزمین انداخت و کارد برداشته او را ذبح کرده و پوست او را برداشت آنگاه بازرگان گفت شکم او را پاره کن و در میان شکم درون شو که من شکم او را بدوزم و تو ساعتی در شکم او بمان چون بدر آئی از آنچه در آنجا دیده مرا خبر ده در حال جانشاه شکم استر بدرید و در میان شکم او شد بازرگان شکم لاشه بدوخت و او را در آنجا گذاشته ازو دور گشت چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب پانصد و چهارم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت بازرگان از و دور گشت و در ساعتی نرفته بود که پرنده بزرگ برلاشه فرود آمده او را بربود و بهوا شد و او راه میبرد تا بقله کوه رسانید و در آنجا بگذاشت و خواست که از گوشت او بخورد جانشاه پرنده را احساس کرده شکم استر بدرید و از آنجا بیرون آمد پرنده چون جانشاه را دید برمید و پرواز کرده برفت آنگاه جانشاه برپای خاسته بچپ و راست خود نگاه کرد و کسی در آنجا ندید مگر کسانی که مرده و از اثر آفتاب خشکیده بودند جانشاه چون آنحالت بدید از زندگی نومید گشت آنگاه نظر برپای کوه انداخت بازرگان را دید که در پای کوه ایستاده بسوی جانشاه نگرانست چون بازرگان جانشاه را دید گفت از آن سنگها که در آنمکانست از بهر من بینداز تا من ترا براه فرود آمدن دلالت کنم جانشاه از آن سنگها دویست سنگ بینداخت و آن سنگها یاقوت و زبر جد و گوهرهای گران قیمت بودند پس از آن جانشاه ببازرگان گفت راه بمن بنمای تا من بار دیگر سنگ از برای تو بیندازم بازرگان سخنی نگفت و سنگها را جمع آورده بر استرای که خود سوار بود بار کرده برفت و جانشاه تنها در فراز کوه استغاثه کرده همی گریست و تا سه روز حال او بدین منوال بود پس از سه روز برخاسته در پهنای کوه تا دو ماه میرفت و میگریست و بیخ درختان میخورد تا اینکه بدامنه کوه برسید و از دور بادیه ای دید که درختان بسیار داشت جانشاه از دیدن آن بادیه فرحناک شد قصد بادیه کرده بسوی آن همیرفت تا بآن وادی برسید و و بآن قصر نزدیک شد در گرد آن قصر همی گشت تا اینکه در قصر پدید آورد در آنجا شیخی دید نکورو که جبین او چون ستاره میدرخشید و آن شیخ عصائی از یاقوت در دست داشت و در در قصر ایستاده بود جانشاه بسوی شیخ رفته باو نزدیک شد و او را سلام داد شیخ رد سلام کرده جانشاه را جواز نشستن داد جانشاه بر در قصر بنشست آنگاه شیخ ازو سؤال کرد که از کجا بدین سرزمین آمدی که هرگز آدمیزاد بدین سرزمین پای ننهاده و بکجا خواهی رفت جانشاه چون سخن شیخ بشنید از بسیاری رنج که برده بود گریان شد و از غایت گریستن گلو گیر گشت شیخ گفت ایفرزند گریستن ترک کن که مرا اندوهگین کردی آنگاه شیخ خوردنی از برای جانشاه آورد او خوردنی بخورد و حمد خدایتعالی بجا آورد پس از آن شیخ باو گفت ای فرزند همی خواهم که حکایت خود بمن حدیث کنی و مرا از ماجرای خویشتن خبر دهی جانشاه تمامت ماجرای خویش از برای شیخ بیان کرد شیخ از شنیدن حکایت او سخت در عجب شد پس جانشاه به شیخ گفت من نیز از تو میخواهم که مرا از خداوند اینمکان آگاه کنی شیخ گفت ایفرزند بدانکه این سرزمین و این قصر از سلیمان بن داود علیه السلام است و مرا نام شیخ نصر و پادشاه پرندگانم بدانکه سلیمان علیه السلام مرا بدین قصر گماشته چون قصه بدینجار سید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب پانصد و پنجم برآمد

گفت ایملک جوانبخت شیخ گفت سلیمان علیه السلام مرا بدین قصر گماشته و زبان پرندگان بمن آموخته و مرا بجمیع پرندگان که در دنیا هستند پادشاه کرده است و در هر سال پرندگان باین سرزمین در آیند و مرا زیارت نموده باز گردند جانشاه از سخن شیخ نصر بگریست و باو گفت ای پدر من چه حیلت سازم که بسوی شهر خویش روم شیخ نصر گفت ایفرزند بدانکه تو در نزدیک کوه قاف هستی و از این مکان رفتن نتوانی مگر وقتیکه پرندگان بدینمکان باز آیند و من ترا بیکی از آنها بسپارم که ترا بشهر پدرت برساند اکنون تو در نزد من بمان بخور و بنوش و درین قصرها تفرج کن تا پرندگان گرد آیند پس جانشاه در نزد شیخ بنشست و پیوسته در تفرج و انبساط بسر میبرد تا اینکه آمدن پرندگان بزیارت شیخ نصر نزدیک شد آنگاه شیخ نصر جانشاه را نزد خود خوانده کلیدی چند بدو داد و با و گفت باین کلیدها غرفهایی که بقصر اندر است بگشا و آنها را تفرج کن مگر فلان غرفه را که ازو برحذر باش واگر مرا مخالفت کنی و آن غرفه را گشوده در آنغرفه شوی روی خوبی نخواهی دید چون شیخ نصر وصیت بجانشاه بگذاشت و او را از