سر برداشته تبسم کرد من آنشب را بحیرت بروز آوردم چون با مداد شد تنها برفتم چون بعرفات رسیدم بمسجد در آمدم همان مرد را بمحراب اندر بدیدم خویشتن را بر او افکندم و گفتم ایخواجه همی خواهم که با تو یار شوم گفت من این کار نخواهم کرد پس من از محرومی صحبت او بگریستم و بنالیدم آنگاه بمن گفت گریه مکن که گریستن بتو سودی ندهد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب چهارصد و هفتاد و نهم برآمد
گفت ایملک جوانبخت آنمرد گفت گریستن بتو سودی ندهد پس از آن این ابیات بر خواند
| دیده میباید که باشد شه شناس | تا شناسد شاه را در هر لباس | |||||
| حق پدید است از میان دیگران | همچو ماه اندر میان اختران | |||||
| چونکه دید دوست نبود کور به | گر سلیمانست از وی مور به | |||||
پس از آن از نزد او بازگشتم و بهر منزل که میرسیدم او را پیش از خود مییافتم چون بشهر برسیدم اثری ازو ندیدم بایزید بسطامی و ابوبکر شعبی و طایفه ای از مشایخ را ملاقات کرده قصه خود بایشان بیان کردم و شکایت باز گفتم ایشان گفتند که تو پس از این صحبت او را دریابی او ابو جعفر مجذوم است که از برکت او دعاها مستجاب شود و بحرمت او بارانها ببارد چون این سخن بشنیدم شوق من بلقای او افزون گشت و از خدای تعالی سئوال کردم که مرا با او جمع آورد روزی از روزها در عرفات ایستاده بودم که ناگاه مردیرا دیدم که از پشت خرقه من گرفته همی کشید چون نگاه کردم دیدم که همان مرد مجذوم است صیحه ای بزرگ بزدم و بیخود بیفتادم چون بخود آمدم او را ندیدم بدین سبب شوق من افزون شد و از خدایتعالی لقای او را درخواست کردم روزکی چند نگذشته بود که دیدم او خرقه مرا گرفته همی کشد بسوی او نگاه کردم بمن گفت ترا بخدا سوگند بیا و حاجت خود از من بخواه من از و سئوال کردم که سه دعا از برای من بکند نخست از برای من بخواهد که خدایتعالی مرا دوستار فقر و فاقه کند دوم اینکه با روزی معین شب را بروز نیاورم آنکه سیم وجه کریم خود بمن بنماید پس این حاجتها از برای من بخواست و از من غایب شد و خدایتعالی دعوت او را در حق من اجابت کرد اما نخست مرا دوستار فقر کرد بخدا سوگند در دنیا هیچ چیز در نزد من محبوب تر از فقر نیست و اما دعای دوم یکسال است که برزق معلوم شب بروز نیاورده ام و با وجود این خدای تعالی مرا بچیزی محتاج نفرموده و امیدوارم که دعوت سیم نیز مستجات شود
| گر اجابت کرد آنرا بس نکوست | ور کند موقوف آنهم مهر اوست | |||||
(حکاین حاسب کریم الدین)
و از جمله حکایتها اینست که در زمان گذشته حکیمی بود از حکمای یونان او را دانیال میگفتند و حکمای یونان بدانش او اعتماد داشتند و فرمان او همی بردند و لکن فرزندی نداشت شبی از شبها در کار خود بفکرت و حیرت اندر بود و از نبودن پسری که وارث علوم او شود همی گریست که بخاطرش بگذشت که هر کس خدایتعالی را با تضرع بخواند دعوتش را اجابت کند و حاجتش را برآورد آنگاه بتضرع و زاری از خدایتعالی سئوال کرد که او را پسری کرامت فرماید که وارث علوم او شود پس از آن بخانه باز گشته بازن خود نزدیکی کرد زن همانشب آبستن شد چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب چهار صد و هشتادم برآمد
گفت ایملک جوانبخت زن حکیم همانشب آبستن گشت پس از چند روز حکیم بکشتی نشسته بجائی سفر کرد کشتی او بشکست و کتابهای او بدریا فرو ریخت و خود بتخته ای از تخته های کشتی برآمد و پنج ورق از ورقهای کتابها باقی مانده بود چون حکیم بساحل رسید و بخانه بازگشت آن ورقها در صندوق نهاده قفل بر آن زد و زنش را حمل آشکار بود باو گفت ای زن بدانکه مرا مرک نزدیک شده و بزودی ازین خانه فانی سپری خواهم شد و تو اکنون آبستنی شاید پس از من فرزند نرینه از تو بوجود آید تو او را حاسب کریم الدین نام بگذار و نیکو تربیتش کن و هر وقت بزرگ شود و با تو بگوید که پدر من چه گذاشته تو این پنج ورق کتاب باو ده چون این پنج ورق بخواند و معنی آن بداند داناترین اهل روزگار شود حکیم این بگفت و بیمار شد پس از چند روز بمرد پیوندان و یاران او برو بگریستند پس از آن او را غسل داده بخاکش سپردند چون روزی چند بگذشت زن او پسری نیکو روی بزاد او را چنانچه وصیت پدر بود حاسب کریم الدین نام نهادند آنگاه ستاره شناسان حاضر آورده و طالع او بدیدند و گفتند این فرزند را زندگانی دیر خواهد کشید و در آغاز جوانی او را سختی بزرگ روی خواهد داد چون از آن سختی نجات یابد علوم بدو عطا خواهد شد پس مادر بتربیت او بپرداخت و دو سال تمام او را شیر داد چون پنجساله شد او را بدبستان فرستاد که چیزی بیاموزد او چیزی نیاموخت از دبستانش بدر آورده بنزد خداوندان صنعت فرستاد از صنعت نیز چیزی یاد نگرفت بدین سبب مادرش بگریست مردم بآن زن گفتند برای او زنی بگیر شاید که اندوه زن بار دوش او شود و بدین سبب صنعتی بیاموزد آنگاه مادرش زنی باو تزویج کرد و دیر گاهی با آنزن بسر برد و هیچ صنعت از برای خود نگرفت پس از آن در همسایگی ایشان هیزم کشان بودند بنزد مادر او آمده گفتند از برای پسر خود خری و ریسمانی و تیشه ای بخر که با ما بکوه رفته هیزم کشیم و قیمت هیزمرا بخش کرده نصیب او را بتو دهیم چون مادرش از هیزم کشان اینسخن بشنید فرحناک شد و از برای پسر خری و ریسمان و تیشه بخرید و او را برداشته بنزد هیزم کشان برد و او را بدیشان بسپرد و هیزم کشان او را برداشته بسوی کوه بردند و هیزم بریده بخرها بار کردند و بشهر بیاوردند و هیزم فروخته قیمت آن بخش نمودند روز دوم و سیم نیز بهیزم کندن بازگشتند و پیوسته با اینحالت بودند تا دیرگاهی بگذشت اتفاقاً روزی از روزها هیزم کشان بجمع آوردن هیزم بیرون رفتند بارانی سخت بر ایشان برآمد ایشان بغاری بزرگ بگریختند که از آن باران در پناه باشند آنگاه حاسب کریم الدین از نزد ایشان برخاسته در مکانی از آن غار تنها بنشست و تیشه بدست گرفته نرم نرم بزمین همیزد تا اینکه از صدای تیشه چنین دانست که زیر آنزمین خالیست