خود شانه میکرد ما در نزد او بایستادیم او سر از ما نپوشانید من با و گفتم ای عجوز اگر تومویهای خود رنگ کنی تاسیاه شود هر آینه از دختران نیکو تر خواهی شد عجوز سر بسوی من برداشت و این دو بیتی برخواند
| رسید نوبت پیری و رفت برنائی | دل از نشاط و طرب نا امید باید کرد | |||||
| سرم سفید شد و نامه از گنه سیه است | بآب تو به سیه را سفید باید کرد | |||||
چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد آب از داستان فروبست
چون شب چهار صد و هیجدهم بر آمد
حکایت مونس کنیز
گفت ایملک جوانبخت از و از جمله حکایتها اینست که علی بن محمد بن عبد الله بن طاهر را کنیز کی مونس نام از برای شری عرضه داشتند علی بن محمد ازو پرسید ای کنیزک چه نام داری کنیز گفت اعز الله الامیر نام من مونس است علی بن محمد ساعتی سربزیر افکند پس از آن سر بسوی کنیزک برداشت و این بیت بخواند
| منم و دلی که دایم بدو دست دارم او را | اگرش نگاه داری بتو میسپارم او را | |||||
آن کنیزک گفت ای امیر
| چون در آن دل برق مهر دوست جست | اندر این دل دوستی میدان که هست | |||||
علی بن محمد را از آن کنیزک عجب وفضل او را خوش داشت و او را بهفتاد هزار درم بخرید و از آن کنیز او را فرزندی متولد شد که عبیدالله بن محمد مآئر بود
حکایت گفتار زن
شهرزاد گفت ایملک جوانبخت ابو العینا گفته است که در همسایگی ما دو زن بودند یکی از ایشان مردان دوست داشتی و دیگری با مردان عشق ورزیدی شبی از شبها در بام خانه یکی از ایشان که نزدیک خانه من بود جمع آمدند و ایشان نمیدانستند که من در آنجا هستم پس با یکدیگر بحدیث اندر شدند زنی که مردان دوست داشتی بآن یکی گفت ای خواهر مردان بآن ریش چون خواهند ترا ببوسند شاربهای خود بلبان و عارض تو بگذارند چگونه بخشونت ریش صبر کنی آنزن گفت زینت درخت برگهای اوست ندانسته ای که ریش از برای مرد بجای گیسوان زنست آیا ندانسته که خدایتعالی در آسمان ملکی خلق کرده که او میگوید حمد بر آنخدائی که مردانرا باریش و زنانرا با گیسو زینت داده اگر ریش مردان بجای گیسوان زنان نمیبود ملک بدانسان نمی گفت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهر زاد لب از داستان فرو بست
چون شب چهارصد و نوزدهم برآمد
حکایت علی مصری
شهرزاد گفت ایملک جوانبخت و از جمله حکایتها اینست که در شهر مصر مردی بود بازرگان و او را مالی بسیار از زر وسیم و گوهر و ضیاع و عقار و چارپایان بود و او را حسن گوهر فروش بغدادی میگفتند خدایتعالی او را پسری خداوند جمال عطا فرمود او را علی مصری نام بنهادند و قرآن و سایر علومش بیاموختند در علوم کامل شد و در زیر دست پدر بتجارت مشغول بود پدر او را بیماری روی داد و چون رنجوریش سخت شد مرگرا حاضر دید و یقین کرد پسر خود علی مصری را آورده باو گفت ای فرزند دنیا فانی و آخرت پاینده است و همه کس جام مرک خواهد نوشید و اکنون ای فرزند مرک من نزدیک گشته همی خواهم ترا وصیتی گویم اگر بآن وصیت عمل کنی پیوسته آسوده و نیک بخت خواهی بود و اگر وصیت فرو گذاری ترا مشقت و سختی روی دهد و پشیمان شوی علی مصری گفت ای پدر چگونه وصیت ترا نشنوم و پیروی او نکنم با اینکه طاعت تو مرا فرض است و شنیدن سخن تو مزا واجبست گوهر فروش گفت ای فرزند من از برای تو مالی بسیار گذاشته ام اگر خواهی هر روز پانصد دینار مصرف کنی آنمال کم نخواهد شد ولکن ای فرزند پرهیزکاری پیش گیر و فرایضی را که خدایتعالی فرموده بجا آور و امر و نهی پیغمبر علیه السلام پیروی کن و کارهای نیکو را مواظب باش و احسان را شیوۀ خود گیر و صحبت اهل خیر و دانش را بر خود فرض شمار و بافقرا و مساکین نیکوئی کن و از بخل و صحبت اشرار دوری گزین و خادمان و عیال و زن خود را برافت و مهربانی نظر کن خاصه زن که او از دختران بزرگانست و از تو آبستن گشته شاید از و فرزندی صالح خدا ترا عطا کند الغرض آنمرد پیوسته وصیت میکرد و میگریست و میگفت ای فرزند از خدای کریم سئوال میکنم که ترا از هر گونه بدی خلاص کند و گشایش خود را بتو نزدیک فرماید چون قصه بدینجار سید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
{تیترتوکار| چون شب چهار صد و بیستم برآمد{}}
گفت ایملک جوانبخت پس آن پسر سخت بگریست و گفت ای پدر بخدا سوگند مرا دل از سخنان تو گداخته شد ترا سخن بسخن کسی ماند که خواهد وداع گوید گوهر فروش گفت آری ای فرزند من بحال خود شناسا ترم مرا مرک نزدیک گشته وصبت مرا فراموش مکن پس از آن مرد گوهر فروش شهادت گفته تلاوت همی کرد تا هنگام مرک در رسید با پسر گفت ای فرزند نزدیکتر آی پسر نزدیک رفت آنمرد او را ببوسید و آهی کشیده روانش از تن جدا شد آواز ناله از خانه بلند شد پس یاران پسر جمع شدند و بتجهیز او مشغول گشتند علی مصری مالی بسیار از برای او صرف کرد آنگاه جنازه او را بمصلی بردند و او را نماز کردند پس از آن بخاکش سپردند و بتربت او قرآن تلاوت کرده بسوی منزل باز گشتند علی گوهر فروش تا چهل روز از برای پدر ختم گرفت و سفره ها بنهاد بعزا داری در خانه نشست و جز روزهای جمعه که از بهر نماز بیرون میرفت و قبر پدر را زیارت میکرد از خانه بدر نمیشد و پیوسته بنماز و تلاوت و عبادت مشغول بود تا دیر زمانی بگذشت روزی بازرگان زادگان که یاران او بودند از در در آمدند و او را سلام دادند و باو گفتند این حزن و اندوه تا کی ترا خواهد بود و تا چند ترک یاران گفته از تجارت خود بازخواهی ماند الغرض ایشان در ترغیب علی مصری بسوی بازار کوشیدند و ابلیس پلید نیز ایشانرا موافقت کرده در برون آوردن او می کوشید چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهر زاد لب از داستان فروبست
چون شب چهار صدو بیست و یکم آمد
گفت ایملک جوانبخت بازرگان زاده گان او را به بیرون رفتن بسوی بازار ترغیب کردند علی مصری نیز با ایشان موافقت کرد و از خانه بدر آمد ایشان باو گفتند استر خود سوار شو تا بفلان باغ رویم و در آنجا تفرج کنیم که حزن و اندوه تو برود علی مصری باستر خود سوار شد