پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۲۴۵

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۲۴۱-

روی او بنشستند و سیاف با تیغ بر کشیده در برابر بایستاد پس از آن سفره بگستردند و خوردنی بخوردند و سفره برداشته دستها بشستند پس از آن قنینه ها و قدحها فرو چیدند و به باده گساری بنشستند چون دور قدح بخلیفه هرون الرشید برسید قدح ننوشید خلیفه ثانی بجعفر گفت رفیق ترا چه شده است که باده نمی نوشد جعفر گفت یا مولا نا الخلیفه او مدتی است که شراب ترک کرده پس خلیفه ثانی گفت در نزد من جز باده چیزی هست که شایسته اوست و او را ماء الحیوة میگویند آنگاه فرمود ماء الحیوة حاضر آوردند خلیفه ثانی پیش آمده نزد هرون الرشید بایستاد و باو گفت هر وقت که دور قدح بتو رسد تو بجای شراب از این بنوش پس ایشان شراب ناب همی نوشیدند تا اینکه مستی می در سر ایشان جای گرفت و خردشان برفت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد نیز لب از داستان فرو بست

چون شب دویست و هشتاد و هشتم بر آمد

گفت ایملک جوانبخت خلیفه با یاران باده همینوشیدند تا اینکه به خردشان زیان آمد خلیفه هرون الرشید با وزیر خود گفت ای جعفر بخدا سوگند در نزد ما چنین قدحها و قنینه ها نیست کاش میدانستم که این پسر چکاره است و این اوضاع را حقیقت چیست پس در آنحال که خلیفه هرون الرشید با جعفر بسر گوشی سخن میگفتند آن جوان را بدیشان نظر افتاد وزیر را دید که با خلیفه بسر گوشی سخن میگویند گفت در بزم میگساران سرگوشی سخن یکنوع عربده است جعفر گفت عربده در میان نیست و سخن خلاف نگفتیم مگر اینکه رفیق من میگوید که من بسی شهر ها گردیده ام و با ملوک منادمت کرده با اکابر بسر برده ام بهتر از این نظام و نشاط انگیزتر از این مجلس بزمی ندیده ام و لکن مردمان بغداد میگویند که باده بی سماع و طرب مایهٔ صداع و تعب است چون خلیفه ثانی این سخن بشنید تبسم کرده فرحناک شد و قصیبی که در دست داشت بر در بزد در حال در بگشود و از پی او دخترکی قمر منظر و زهره جبین بدر آمد خادم کرسی بنهاد و دخترک بر کرسی بنشست و عود بگرفت نغمه نشاط انگیز ساز کرد و بیست و چهار طریقه بزد که عقول در آن حیران بماند پس از آن آهنگ دیگر ساز کرده این ابیات بر خواند :

  مجلس ما دگر امروز به بستان مانده عیش خلوت بتماشای گلستان ماند  
  می حلالست کسی را که بود خانه بهشت خاصه از دست حریفی که به رضوان ماند  
  هر که با صورت و بالای تواش انسی نیست حیوانیست که بالاش به انسان ماند  

چون خلیفه ثانی از دخترک این ابیات بشنید فریاد بزد و جامه که در تن داشت تا دامن بدرید خادمان پرده برو بینداختند و جامه دیگرش بپوشانیدند پس از آن جوان در جای خود قرار گرفت دور قدح از سر گرفتند چون نوبت قدح نوشی بدان جوان رسید قضیب بر در زد در حال در بگشود خادمی کرسی بیاورد و براثر او دخترکی نیکوتر از دخترک نخستین بیامد و بکرسی بنشست و عود بدست گرفته به این دو بیتی نغمه ساز کرد:

  از درد فراقت ای به لب شکر ناب نه روز مرا قرار و نه شب در خواب  
  چشم و دل من زهجرت ای در خوش آب صحرای پر آتش است و دریای پر آب  

چون جوان این شعر بشنید فریادی بلند بر آورد و جامه تا دامن بدریده پرده بر او انداخته جامه دیگر بیاوردند آن پسر جامه پوشیده به حالت نخستین باز گشت و با روی گشاده سخن همی گفت تا اینکه دور قدح بدو رسید چون قدح بنوشیدند چوب بر در زد خادمی بدر آمد و از پی او دختر کی چون آفتاب در آمد از دخترکان نخستین زیباتر و رعناتر بود چون خادم کرسی بنهاد و دخترک بر کرسی بنشست و عود را بکف آورده تارهای عود محکم کرد و نغمه های نشاط انگیز ساز کرده بآواز خوش این ابیات بر خواند :

  اگر آن عهد شکن بر سر میثاق آید جان رفته است که بر قالب مشتاق آید  
  همه شبهای جهان روز کند طلعت دوست گرچه صبحش نظری بر همه آفاق آید  
  هر غمی را فرجی هست ولیکن دانم پیش از آنم بکشد زهر که تریاق آید  

چون جوان این ابیات بشنید فریادی بلند بر آورده جامۀ خویش تا دامن بدرید پس پرده بدوانداختند و جامه دیگر بیاوردند جامه پوشیده بنشست و بحالت نخستین بازگشت و با ندیمان صحبت آغاز کردند و قدح باده بگردش آوردند چون دور قدح بآنجوان رسید چوب بر در زد در گشوده شد خادمی آمده کرسی بیاورد و از عقب او دخترکی در آمد و بکرسی بنشست عود گرفته نغمه طرب آمیز ساز کرد و این ابیات برخواند

  شب در از بامید صبح بیدارم مگر که بوی تو آرد نسیم اسحارم  
  بتیغ هجر بکشتی مرا و برگشتی بیا و زنده جاوید کن دگر بارم  
  از آستانه خدمت کجا توانم رفت اگر بمنزل قربت نمیدهی بارم  
  چه روزها بشب آورده ام در این امید که با وجود عزیزت شبی بروز آرم  

چون خلیفه ثانی از دخترک ابیات بشنید فریاد برآورده چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب دویست و هشتاد و نهم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت چون خلیفه تانی ابیات بشنید فریاد برآورده جامه بر تن بدرید و بیخود بیفتاد خواستند که پرده بر وی فرود آویزند طرف پرده بیکسو شد و هرون الرشید را نظر بر تن او افتاد و جای زخم تازیانه اندر تن او بدید آنگاه بجعفر برمکی گفت ای وزیر بخدا سوگند این جوان پسریست قمر منظر ولی دزدی بد کردار است جعفر گفت ایها الخلیفه از کجا دانستی که او دزد است خلیفه گفت آیا جای زخم تازیانه اندر تنش ندیدی پس پرده بدو آویختند و جامه دیگرش بپوشانیدند برخاسته راست بنشست و با ندیمان بصحبت در پیوست پس نظر کرده خلیفه را با جعفر بحدیث اندر بدید بایشان گفت ای بازرگانان حدیث کردن شما را سبب چیست جعفر گفت یا مولانا بر تو پوشیده نماند که این رفیق من بازرگانست و به جمیع شهرها سفر کرده و صحبت ملوک و بزرگان دریافته او میگوید که آنچه امشب از خلیفه روی داد از عجائبست و من در هیچ کس ندیدم که کاری را بدینسان کند از آنکه خلیفه چند کرت جامه را که هزار دینار قیمت داشت بدرید و این بسی اسرافست خلیفه ثانی گفت ای جوان مال از بهر بخشیدنست و آن جامه ها که من بدریدم هر یکی را با پانصد دینار زر نقد بیکی از ندیمان ببخشودم جعفر برمکی گفت یا مولانا اگر چنین است خوب کرده و این بیت برخواند

  زمانه برقه طوفان سیم و زر گردد گر اختران-