-۲۲۷-
مگر علاء الدین ولکن ای فرزند بنزد مادرت رفته نام پدر ازو جویان شو اصلان بنزد مادر رفته از نام پدر جویان شد یاسمین گفت پدر تو امیر خالد والی است اصلان بمادر گفت پدر من نیست مگر علاء الدین پس مادرش بگریست و گفت ای فرزند ترا که آگاه کرد اصلان گفت احمد دنف مرا آگاهانید پس حکایت را یاسمین از آغاز تا انجام به اصلان بگفت و گفت ای فرزند حق آشکار شد و باطل پوشیده گردید بدانکه پدر تو علاء الدین ابو الشامات است امیر خالد والی ترا پرورش داده و ترا فرزند خود گرفته پس ای فرزند اگر با احمد دنف ملاقات کنی باو بگو که ای پدر ترا بخدا سوگند میدهم که خون پدر مرا از قاتل او بگیر پس اصلان از نزد مادر بدر آمده برفت چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب دویست و شصت و پنجم برآمد
گفت ایملک جوانبخت اصلان از نزد مادر بدر آمده برفت تا پیش احمد دنف برسید و دست او را ببوسید احمد دنف گفت ای اصلان ترا چه میشود اصلان گفت که من تحقیق کردم و شناختم که پدر من علاء الدین ابو الشامانست و همی خواهم که خون پدر من از کشنده او بگیری احمد گفت کشنده او کیست اصلان گفت او را احمد قماقم السراق کشته است احمد دنف گفت تو از کجا دانستی که او را احمد قماقم السراق کشته اصلان گفت مصباح زرین گوهر آویز را که از جمله متاعهای خلیفه بود در نزد او دیدم و باو گفتم که این را بمن ده بمن داد و گفت در سر این مصباح جانها رفته و با من حکایتها کرد که متاعهای خلیفه را دزدیده بخانه پدر من برده پس احمد دنف باصلان گفت گفت چون میبینی که امیر خالد والی لباس جنگ همی پوشد باو بگو مرا نیز لباس جنگ بپوشان پس وقتیکه با او بیرون شوی و دلیری خود بخلیفه بنمائی خلیفه بتو خواهد گفت ای اصلان از من تمنائی کن بگو تمنای من اینست که خون پدر مرا از کشندۀ او بگیری خلیفه خواهد گفت پدرت زنده است تو باو بگو که پدر من امیر خالد نیست بلکه پدر من علاء الدین ابو الشاماتست و امیر خالد مرا پرورش داده پس آنچه میانه تو و احمد قماقم گذشته باز بگو و بگو ای خلیفه مرا به تفتیش مصباح اجازت ده تا مصباح از نزد احمد قماقم پدید آورم اصلان گفت سمعا و طاعة پس از آن اصلان در آمده امیر خالد والی را دید که مهیای رفتن پیشگاه خلیفه است اصلان گفت همی خواهم که مرا نیز لباس حرب بپوشانی و با خود به پیشگاه خلیفه بری پس امیر خالد او را لباس جنگ در بر کرده با خود بمیدان برد و خلیفه در خارج شهر سراپرده ها و خیمه ها نصب کرده لشکر بدانجا جمع آمده بودند و با گوی و چوگان بازی میکردند یکی از ایشان گوی را بچوگان میزد و بلند میکرد و دیگری در هوا چوگان بر آن گوی زده و باز میگردانید تا اینکه یکی جاسوس که بکشتن خلیفه در میان سواران بود گوی بگرفت و بچوگان بزد و بسوی خلیفه بینداخت نزدیک شد که گوی بروی خلیفه بر آید ناگاه اصلان آن گوی را بچوگان بزد که گوی باز گشته بمیان دو شانه همان شخص بر آمده در حال بزمین افتاد خلیفه اصلان را بنواخت و او را آفرین خواند پس از آن از اسبها فرود آمده بکرسی بر نشستند و خلیفه بحاضر آوردن آن شخص جاسوس بفرمود و باو گفت باز گوترا که بدین کار ترغیب کرده و بیان کن که از دوستان هستی یا از دشمنان جاسوس گفت از دشمنانم و کشتن ترا در دل داشتم خلیفه گفت سبب چیست مگر تو مسلمان نیستی گفت نه مجوسی هستم پس خلیفه بکشتن او فرمان داد و به اصلان گفت از من تمنائی بکن اصلان گفت تمنای من آنست که خون پدر من از کشنده او بگیری خلیفه گفت ترا پدر زنده است اصلان گفت پدر من کیست خلیفه گفت امیر خالد والی ترا پدر است اصلان گفت اید الله الخلیفه او مرا پدر تربیت است ولکن پدر من نیست مگر علاء الدین ابو الشامات خلیفه گفت ترا پدر خیانت کار بود اصلان گفت ایها الخلیفه حاشا که او خیانت کار باشد چه خیانت ازو بر تو رفته خلیفه گفت متاعهای مرا دزدیده اصلان گفت ای خلیفه زمان حاشا که پدر من دزد باشد ولکن ای خلیفه وقتیکه متاعهای ترا از خانه پدرم علاءالدین پدید آوردند آیا مصباح را نیز آوردند یا نه خلیفه گفت مصباح را ندیده ام اصلان گفت من مصباح را در نزد احمد قماقم دیده ام و من مصباح را ازو خواهش کردم بمن نداد و گفت در سر این مصباح جانها تلف شده و از برای من رنجوری حیظلم بظاظه را از عشق یاسمین باز گفت و خلاصی خود را از زندان و دزدیدن متاعهای خلیفه را بمن حکایت کرد و تو ای خلیفه خون پدر مرا از کشنده او بگیر پس خلیفه بگرفتن احمد قماقم بفرمود احمد قماقم را بگرفتند آنگاه خلیفه احد دنف سرهنگ میمنه را بخواست چون حاضر آمد خلیفه با و گفت احمد قماقم را تفتیش کن پس دست بر جیب او گذاشته مصباح گوهر آویز را بدر آورد پس خلیفه فرمود او را بتازیانه بزدند تا اینکه اعتراف کرد که متاعهای خلیفه را خود دزدیده خلیفه باو گفت ای پلیدک و ای تخمه نا پاک این کارها از بهر چه کردی و علاء الدین امین را چرا بکشتن دادی پس خلیفه بگرفتن والی نیز فرمان داد والی گفت ای خلیفه من بیگناه هستم و بحکم تو علاءالدین را کشته ام و از حقیقت این کار آگاهی نداشتم که این حیلت در میانه عجوز و احمد قماقم و زن من بوده است پس والی روی به اصلان آورده پناه خواست پس از آن خلیفه به والی گفت زن خود را حکم کن که لباس و زیور یاسیمین بدو بپوشانند و مهر از خانه علاءالدین برداشته مال او را باصلان بده پس والی بنزد زن خود در آمد و حکم خلیفه باو گفت و جامه و زرینهای یاسمین را بدو بپوشانید و مهر از خانه علاء الدین برداشته کلیدهای خانه به اصلان سپرد پس از آن خلیفه گفت ای اصلان از من تمنائی یکن اصلان گفت تمنای من اینست که مرا با پدرم جمع آوری خلیفه چون این سخن بشنید گریان شد و گفت ظاهراً همان شخص که بردارش کشیده اند او کشنده پدر تو علاء الدین بود و لکن به روان پدرانم سوگند هر کس مرا بزندگی علاء الدین بشارت دهد من خواهشهای او را روا کنم و هر چه مال خواهد او را ببخشم پس احمد دنف پیش آمده زمین آستان ببوسید و گفت ای خلیفه مرا امان ده گفت امان دادم احمد گفت بشارت باد ترا که علاء الدین امین در قید