-۲۰۴-
اما ملک امجد چون دید که روز برآمد و آفتاب بلند شد و بهادر باز نگشت گفت لاحول ولاقوة إلا بالله کاش میدانستم به آن بیچاره چه رسیده و سر در گریبان فکرت داشت که ناگاه آواز منادی بشنید که بتخرج بهادر ندا همیداد که او را هنگام ظهر بدار خواهند کشید چون این ندا بگوش امجد رسید گریان شد و گفت آن جوانمرد از برای من خود را بکشتن داده است و حال آنکه دخترک را من کشته ام بخدا سوگند که این کار ناشدنی است پس در حال از خانه بیرون آمده در ببست و در میان شهر همی رفت تا بنزد بهادر رسیده و در پیش روی سرهنگ شحنه بایستاد و گفت ای خواجه بهادر را مکش که از این گناه بریست بخدا سوگند که دخترک را جز من کسی نکشته شحنه چون این بشنید او را با بهادر گرفته بآستان ملک برده و آنچه از ملک امجد شنیده بود با ملک باز گفت ملک نظری بسوی امجد انداخته باو گفت این دخترک را تو کشته ای امجد گفت آری منش کشته ام ملک گفت سبب این حادثه حدیث کن و سخن براستی بگو امجد گفت ای ملک بدانکه سرگذشت من عجیب و کار من غریب است پس از آن حکایت باز گفت و آنچه که بر او و بردارش رفته بود از آغاز تا انجام بیان کرد ملک را عجب آمد و در شگفت ماند و باو گفت من دانستم که تو معذوری و لکن ای پسر آیا میل داری که وزیر من شوی امجد گفت سمعاً و طاعة پس ملک او را و بهادر را خلعت بداد و از برای او خانه شایسته درخور عطا فرمود و خادمان و ظروف و فروش و سایر آلات و مایحتاج از بهر او ترتیب داد و فرمود که برادر أو ملک اسعد را جستجو کنند پس امجد در مسند وزارت بنشست و بعدالت حکمرانی کرد و بعزل و نصب پرداخت و از بهر برادش اسعد منادی بکوچه های شهر بینداخت روزی چند منادی در کوچه و بازار ندا در داد و از اسعد خبری و اثری پدید نشد امجد را کار بدینجا رسید اما ملک اسعد را مجوس تا یکسال شب و روز اشکنجه میکرد تا اینکه عید مجوس نزدیک شد بهرام مجوس سفر را بسیجیده و کشتی مهیا کرد . چون قصه بدین جا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب دویست و سی و سوم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت بهرام مجوس سفر را مهیا شد و کشتی از برای خود آماده کرد آنگاه اسعد را بصندوق اندر بنهادند و صندوق محکم کرده بکشتی در آورد از قضا در آن ساعت که بهرام مجوس صندوق را بکشتی در آورد ملک امجد در منظره قصر خود نشسته تفرج دریا میکرد و بآن چیزها که بکشتی در میآوردند نظر میکرد پس دلش بگرفت و خاطرش پریشان شد غلامان را فرمود که اسب حاضر آوردند و با جمعی سوار گشته بسوی دریا روان شد و نزدیک کشتی مجوس بایستاد و خادمان را فرمود که بکشتی در آیند و جستجو کنند شاید که اسعد در آنجا باشد خادمان بکشتی اندر شدند و جستجو کرده چیزی نیافتند بیرون آمده امجد را آگاه کردند پس امجد سوار گشته بسوی خانه بازگشت چون بقصر درآمد دلش بگرفت و این سوی و آن سوی خانه نظر میکرد بدیوار خانه این دو بیت نوشته یافت
| یارب سببی ساز که یارم بسلامت | بازآید و برهاندم از چنک ملامت | |||||
| خاک ره آن یار سفر کرده بیارید | تا چشم جهان بین کنمش جای اقامت | |||||
چون امجد دوبیتی برخواند یاد برادر کرده بگریست او را کار بدینگونه شد و اما بهرام مجوس بکشتی درآمد بانگ بر ملاحان زد که بادبان بگشایند پس ایشان بشتاب هر چه تمامتر بادبان بگشودند کشتی روان شد و شب و روز همی رفتند ولی هر روزی یکدفعه اسعد را از صندوق بدر آورده اندکی نان و آبش میدادند تا اینکه بکوه آتش نزدیک شدند بادی مخالف بر ایشان بوزید و کشتی را از راه بدر برد و از بیراهه کشتی روان شد تا این که به شهری که در کنار دریا بنا نهاده بودند رسید و آنشهر قعله ای داشت که منظره های او بدریا همی نگریست بزرک آنشهر زنی بود ملکه مرجانه نام داشت رئیس کشتی با بهرام مجوس گفت ای خواجه ما راه گم کرده ایم و ناچار باید بدین شهر فرود آئیم و راحت کنیم پس از آن هر چه خدا بخواهد روی خواهد داد بهرام گفت رای تو رائیست صواب رئیس گفت اگر ملکه این شهر حال ما پرسد چه جواب گوئیم بهرام گفت این مسلمان را که در نزد من است جامه مملوکانش در بر کنیم و با خودمانش بیرون بریم چون ملکه او را ببیند گمان کند که او مملوکست و من با ملکه بگویم که من بازرگانی هستم که بندگان بخرم و بفروشم و در نزد من ممالیک بسیار بودند همه را فروختم جز این بنده دیگر نمانده پس رئیس گفت این سخن سخنی است نیکو آنگاه بادبان برچیدند و میخها گرفته و طناب ها ببستند کشتی بایستاد در حال ملکه مرجانه با لشگر خود بسوی کشتی باز آمدند و بر کشتی بایستادند پس ملکه رئیس را بخواست رئیس بیرون آمده در پیش روی ملکه زمین ببوسید ملکه گفت در این کشتی چه داری و یاران تو کیستند رئیس گفت ای ملکه جهان با من مردی است بازرگان که بندگان همی فروشد ملکه گفت نزد منش بیاور در حال بهرام از کشتی بدرآمد و اسعد بهیئت بندگان از پی او همی آمد تا به نزد ملکه برسید و در پیش روی ملکه زمین را بوسه داد ملکه باو گفت شغل تو چیست بهرام گفت بازرگان بندگان هستم ملکه نظر به اسعد انداخته گمان کرد که او بنده است با و گفت نام تو چیست گلوی اسعد از گریه بگرفت و گفت که مرا نام اسعد است ملکه گفت خط توانی نوشت گفت آری توانم پس ملکه قلم و دوات وقرطاس بدو داده گفت چیزی بنویس تا ببینم اسعد این دو بیت نوشت
| نه جا بسایۀ شاخی نه پا بحلقه دامی | نه پرشکسته بسنگی نه بر نشسته به بامی | |||||
| ندانم این چه غرور است در دیار نکوئی | که خواجگان به نگاهی نمیخرند غلامی | |||||
چون ملکه ورقه بدید بدو رحمت آورده و بهرام را گفت که این بنده را بمن فروش بهرام گفت ای ملکه من او را نیارم فروخت که همه بندگان فروخته این را از بهر خودنگاه داشته ام ملکه مرجانه گفت ناچار این را از تو بگیرم یا بفروشی یا به منش ببخشی بهرام گفت نفروشم و نبخشم ملکه چون این بشنید اسعد را گرفته با خود بقلعه بازگشت و کس پیش بهرام فرستاده پیغام داد که اگر نه امشب از بلاد من بروی همه مال از تو بگیرم و کشتی ترا بشکنم چون پیغام به بهرام رسید ملول شد و گفت این سفری بس نامبارک بود پس از آن برخاسته آماده بازگشت شد و آنچه ضرور بود مهیا کرده بانتظار آمدن شب بنشست و با ملاحان گفت که تدارک خود ببینید و آب و توشه بردارید