-۱۹۵-
قمر الزمان گفت ای ملک اینگونه گرامی داشتن اگر نداشته باشد جای تعجب است خاصه اینکه رتبه ای که مرا بآن نواخته ای شایستۀ خردمندان و سال خوردگانست من نادان و خورد سال هستم پس ملکه باو گفت برای اینکه مطلب خود را تمام کنی همراه من باندرون بیا و او را برداشته باندرون رفت و در اطاق خوابگاه پهلوی خویشتن بنشانید و با او شوخی کردن آغاز کرده و ملاعبت نموده گفت سبب گرامی داشتن اینست که من بسبب زیبائی و خوبروئی که تراست بر تو عاشقم و بزلف و خال و قد با اعتدال تو مفتون هستم قمر الزمان شرمگین شده گفت هرگز باور نداشتم که ملک را این قسم بی آزرم ببینم و حالیه هم جداً استدعای مرخصی کرده و جواز سفر میخواهم پس ملکه بدور چندان بخندید که بیشت در افتاد و با قمر الزمان گفت ای حبیب من چه زود فراموش کردی آن شبها را که با تو در آغوش هم بخسبیدیم پس خویشتن به قمر الزمان بشناسانید قمر الزمان دانست که او ملکه بدور دختر ملک غیور است در حال او را بسینه گرفت او نیز اینرا در آغوش کشیده از هم دیگر بوسه بربودند پس از آن بخوابگاه وصال اندر بخسبیدند و گفته شاعر بخواندند.
| امشب مگر بوقت نمیخواند این خروس | عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس | |||||
| پستان یار درخم گیسوی تابدار | چون گوی عاج در خم چوگان آبنوس | |||||
| یکدم که چشم فتنه بخوابست زینهار | بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس | |||||
| لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود | بر داشتن بگفتن بیهودۀ خروس | |||||
پس از آن ملکه بدور ماجرای خویش از آغاز تا انجام با قمرالزمان باز گفت قمرالزمان نیز سرگذشت خود را بملکه فرو خواند چون بامداد شد و ملکه بدور کس بنزد ملک آرمانوس پدر حیات النفوس بفرستاد و او را از حقیقت کار خود آگاه کرد و قصه خود با قمر الزمان بیان نمود و سبب جدائی را شرح داد و نیز آگاهش کرد که حیات النفوس بهمان حالت باکره است چون ملک آرمانوس حدیث ملکه بدور بشنید در شگفت ماند و فرمود که این حکایت بآب زر باوراق بنگارند پس ملک آرمانوس روی بقمر الزمان کرده گفت ای ملک زاده اگر ترا بدامادی من رغبتی هست دختر خود حیات النفوس بر تو کابین کنم قمر الزمان گفت با ملکه مشاورت ضرور است چون قمرالزمان مشورت بملکه بدور کرد ملکه گفت آری رای همین است تو او را کابین کن و من از کنیزکان او خواهم بود از آنکه او را بر من بسی نیکولیها است خاصه پدرش که ما را غرق احسان کرده پس چون قمر الزمان ملکه را بدین کار مایل یافت و دید که ملکه بحیات النفوس رشک نمیبرد با ملکه بر این کار همرای و یکدله گشتند: چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب دویست و شانزدهم برآمد
گفت ایملک جوانبخت قمر الزمان و ملکه بدور به کابین کردن حیات النفوس متفق و یکدله گشتند و قمر الزمان سخنی را که ملکه بدور گفته بود با ملک آرمانوس باز گفت که ملکه این کار خوش میدارد و میگوید که من از کنیزکان حیات النفوسم چون ملک این را بشنید سخت شادمان شد پس از آن بیرون آمده بر تخت مملکت بنشست و امرا و وزرا و حجاب و ارباب دولت را حاضر آورد و قصه قمر الزمان و ملکه بدور را از آغاز تا انجام بایشان باز گفت و ایشان را از قصد خود آگاه کرد که همی خواهد دختر خود حیات النفوس را بقمر الزمان تزویج کند و او را بسلطنت بنشاند ایشان همگی رضامندی و رغبت آشکار کردند و خدمتگذاری قمر الزمان را متعهد شدند ملک آرمانوس فرحناک شد و قاضی و شهود حاضر آورد و و بزرگان دولت بخواست و کابین دختر ملک آرمانوس حیات النفوس را بقمر الزمان ببستند پس ملک بساط عیش فروچید و