پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۹

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۵-

بیشتر است و اشارت بر چشم خویش کرد من گفتم که این کار نه بعمد کردم گفت من بعمد خواهم کرد پس مرا پیش طلبید و بانگشت خویش چشم چپ من در آورد و مرا بغلامی می‌سپرد که بیرون شهر برده بکشد با غلام بیرون رفتیم دست و پای من به بند اندر بود خواست که چشمان مرا نیز بسته مرا بکشد من گریان گشته گفتم

هرگز نبود از تو گمان جفا مرا دیگر بکس نماند امید وفا مرا

چون غلام این بیت بشنید پاس احسان دیرین من بداشت و دست و پای مرا گشود و گفت از این سرزمین برو و مرا و خود را بهلاکت مینداز که شاعر گفته

بهر دیار که در چشم خلق خوار شدی

سبک سفر کن از آن جا برو بجای دگر

درخت اگر متحرک شدی ز جای بجای

نه جور اره کشیدی و نی جفای تیر

چون از غلام این بشنیدم فرحناک شدم و نابینایی را سهل انگاشتم و بشهر عم پی سپر شدم به پیش عم رسیده ماجرای پدر را بیان کردم و آن چه بر من رفته بود باز گفت عمم گریان شد و گفت بمحنتم بیفزودی چندی است که پسر عمت ناپدید گشته پس چندان بگریست که بیهوش شد چون بهوشش آوردم ماجرای پسر عم را نهفتن نتوانسته راز باو آشکار کردم عم را از شنیدن حکایت انبساطی روی داد و گفت سردابه بمن بازنما در حال برخاسته بسوی گورستان رفتیم و سردابه را جستجو کرده بیافتیم آنگاه قبری را که بسردابه اندر بود شکافته خاک بیکسو می‌کردم تا اینکه سنگ پدید شد سنگ از دریچه برداشته از نردبان پنجاه پله بزیر رفتیم بفراخنایی برسیدیم که در آن جا خانه هایی چند بنا کرده و بهر خانه یک گونه خوردنی گرد آورده بودند و در آنمکان تختی دیدیم که پرده بر آن تخت فرو آویخته بودند بکنار تخت برفتیم عمم پرده برداشته پسر را با همان دختر بفراز تخت دیدیم که در آغوش هم خسبیده و چنان سوخته بودند که گویا بچاه اندر آتش زدند پس عمم خیو بر پسر بینداخت و لگد بر او بزد و گفت ای ناپاک مستوجب این و بیش ازینی این مکافات دنیاست و لعذاب الاخره اشد و ابقی چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب دوازدهم برآمد گفت ای ملک جوانبخت گدای نابینا گفت چون پسر عمم را با دختر بدانسان یافتیم محزون شدیم و مرا از گفتار و کردار عمم بس عجب آمد با او گفتم ای عم مگر سوختن ایشان بس نبود که تو نیز نفرین همیکنی و طعنه همیزنی عمم گفت ای فرزند این پسر در خورد سالی خواهر خود را دوست میداشت و من او را همیشه نهی میکردم و با خود میگفتم که هنوز طفل است چون برادر و خواهر هر دو بزرگ شدند با هم در آمیختند چون این را بشنیدم پسر را بیازردم و گفتم از این کارها بر حذر باش و کاری مکن که ننگ و بدنامی آورد و تا ابد بسرزنش مردمان گرفتار شویم پس دختر را از او دور و مستور داشتم ولی دختر نیز دوست دار او بود چون دیدند که من ایشان را از یکدیگر نهان همیدارم برهنمونی ابلیس این مکانرا ساخته و همه گونه خوردنی در اینمکان جمع آورده اند و در آن روزها که من بنخجیر رفته بودم فرصت یافته بدین مکان آمده اند اما خدایتعالی از کردار ایشان در خشم شده و ایشان را بدینسان که دیدی سوخته است پس هر دو گریان از نردبان بفراز آمده سنگ بر دریچه بنهادیم و خاک بر آن ریختیم و محزون غمین همی رفتیم که صدای طبل سپاهیان بلند شد و گرد سم اسبان جهان را فرو گرفت عمم از حادثه باز پرسید گفتند وزیر برادرت او را کشته اکنون بدین شهر آمده چون عمم تاب مقاومت نداشت بهمطاوعت پذیره شد من با خود گفتم اگر بار دیگر دستگیر شوم از دست وزیر جان نخواهم برد ناچار زنخ بتراشیدم و جامۀ کهن در برکرده بقصد دارالسّلام از شهر بدر شدم که شاید کسی مرا بخلیفه برساند امشب بدین شهر رسیدم بجایی راه نبردم و بحیرت ایستاده بودم که این گدای یک چشم پدید شد من غریبی خود بدو بنمودم او گفت من نیز غریبم پس با هم یار گشته هر سه تن حیران همی گشتیم تا اینکه شب تاریک شد و پیشرونده مرا بدینجای پرخطر رهنمون گشت دختر گفت از او بند برداشتند و اجازت رفتن بداد او گفت تا حدیث یاران نشنوم نخواهم رفت


حکایت گدای دوم گدای دویم پیش آمده گفت ای خاتون من از مادر نابینا نزادم ولی نابینایی من طرفه حکایتی است و آن اینست که من پادشاه و پادشاه زاده ام در ده سالگی قرآن بهفت قرائت خواندم و همه علوم نیک دانستم و کلام ادبا و شعرا یاد گرفتم و باین سبب تربیتم از همه کس افزونتر گردید و نام نیکم بزبانها افتاد و آوازۀ ادیبی و دبیریم گوشزد ملوک اقالیم شد پس ملک هند مرا بخواست که دختر خود را بمن تزویج کند پدرم کشتی کشتی هدیه‌های ملوکانه آماده ساخته مرا با تنی چند بکشتی برنشاند یکماه کشتی همیراندیم تا بساحل برسیدیم خود بر اسب نشسته بار بر هیونان بستیم و همی رفتیم تا اینکه گردی برخاست پس از زمانی گرد بنشست و چند سوار پدیدار شدند چون نیک بدیدیم از راهزنان قبایل عرب بودند که اسبان ختنی در زیر و نیزه‌های ختایی در کف داشتند بایشان معلوم کردیم که هدایا از سلطان هند و ما نیز سفیریم گفتند که ما نه در فرمان ملک هند و نه در مملکت او هستیم پس سواران بما حمله کردند جمعی را بکشتند و بقیةالسیف بگریختند من نیز زخمی منکر برداشته بگریختم و راه بجایی نمیدانستم بفراز کوهی بر شده در غاری جا گرفتم تا بامداد در آن جا بسر بردم پس بزیر آمده همیرفتم تا بشهری آباد رسیدم از بس پیاده روی کرده سخت مانده بودم و گونه ام زرد شده بود بدکان خیاطی رسیده سلام گفتم با جبین گشاده سلام گفت و از مقصدم باز پرسید ماجرا بیان کردم غمین و محزون شد و گفت ای فرزند حکایت خویشتن با کسی مگو، مبادا از این قضیه با خبر گردد کسی که با پدرت کینه دیرینه داشته باشد پس خوردنی بیاورد و آن شب را با هم بسر بردیم و تا سه روز بدینسان گذشت پس از آن خیاط از من پرسید که چه صنعتی داری گفتم مردی حکیمم و همه علوم را نیک دانم گفت کالای تو درین شهر نارواست و بعلم و کتابت کسی مایل نیست تیشه و ریسمانی بدست آور و با خارکنان بخارکنی مشغول شو و خویشتن بکسی نشناسان که کشته میشوی پس تیشه و ریسمان از برای من آماده ساخت و مرا با خارکنان بصحرا فرستاد من همه روزه پشته هیزم آورده به دیناری می‌فروختم نیم سالی بدینسان گذشت روزی بصحرا