-۱۶۷-
میانه من و ابوالحسن صداقت و دوستی بود و من رازهای خود باو میسپردم و ساعتی از او جدا نمی گشتم ولی از برای کار ضرور سه روز از او غیبت کردم چون باز آمدم دکان او را بسته یافتم از همسایگان او پرسیدم گفتند بسفر بصره روان گشته از آنجا که مودت و محبت ترا با او میدانستم پیش تو آمدم که خبر او باز پرسم چون علی بن بکار این سخن بشنید گونه اش متغیر شد و بتشویش اندر افتاده گفت که من پیش از آنکه تو بگوئی از سفر او بیخبر بودم و اگر کار چنین باشد که تو گفتی رنجها از برای من پدید شد که پایان ندارد و بمحنتی تازه گرفتار گشتم پس آب از دیده بریخت و این دوبیت برخواند
فراق دوستانش باد و یاران
که ما را دور کرد از دوستداران
دلم در بند تنهائی بفرسود
چو بلبل در قفس وقت بهاران
پس از آن بفکرت فرو رفت و پس از ساعتی سر بر کرده با خادم گفت که بخانه ابوالحسن رو و حال او بازپرس که بکدام شهر سفر کرده خادم برفت و ساعتی غایب بود پس از ساعتی بیامد و با علی بن بکار گفت حال ابوالحسن پرسیدم به بصره سفر کرده ولکن کنیزکی بدر خانه ابوالحسن یافتم که او مرا بشناخت و من او را نشناختم او با من گفت تو خادم علی بن بکار هستی گفتم آری گفت با من نامه ای است بسوی علی بن بکار از مهربانترین خلق برو و همان کنیزک با من آمد و اکنون بر در ایستاده علی بن بکار گفت کنیزک را نزد من آور خادم بیرون رفته او را بیاورد آن مرد که در نزد علی بن بکار نشسته بود بکنیزک نظر کرده او را بس شوخ و ظریف یافت پس از آن کنیزک پیش آمده بعلی بن بکار سلام کرد چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و پنجاه و نهم بر آمد
گفت ای ملک جوان بخت کنیزک نزد علی بن بکار آمده سلام داد و با او پنهانی حدیث گفت پس از آن وداع کرده بازگشت و آن مرد که نزد علی بن بکار نشسته بود شغل گوهر فروشی داشت چون کنیزک بازگشت گوهر فروش مکان را خلوت دید و از برای سخن گفتن مجال یافت با علی بن بکار گفت گمان دارم که از دارالخلافه ترا وامی هست و یا میانه تو و ایشان معاملتی است علی بن بکار گفت اینرا تو از کجا دانستی مرد گوهر فروش گفت من این کنیزک را میشناسم این کنیز شمس النهار است و چندی پیش از این پیش من آمده رقعه ای آورده بود و از برای شمس النهار گردن بند مرصعی میخواست و من گردن بندی گرانبها برای او فرستادم چون علی بن بکار این سخن بشنید مضطرب شد و بیم هلاک کرد ولیکن خودداری کرده با گوهر فروش گفت ای برادر ترا بخدا سوگند میدهم که راستی با من بگو که تو شمس النهار را از کجا میشناسی گوهر فروش گفت از من هراس مکن و بیم مدار مرا از راز خویش آگاه کن و سبب بیماری خود از من پوشیده مدار پس علی بن بکار ماجرای خویشتن بیان کرد و گفت ای برادر بخدا سوگند که سبب پوشیده داشتن راز از غیر اینست که از مردم بیم دارم که ایشان راز نگاه نمیدارند و پاس دوستی نکنند گوهر فروش با علی بن بکار گفت من از شدت میل و غایت محبت که با تو داشتم خواستم که نزد تو آیم و در زمان غیبت ابوالحسن از او یادگار باشم و ترا مونس و همدم شوم اکنون تو دل خوش دار و از من هراس مکن علی بن بکار او را سپاس گفت و این دو بیت بر خواند :
دل من تنگ و اشک من غماز
در دلم کی نهفته ماند راز
گفتم ای دل بدام عشق مسوز
نشنیدی کنون بسوز و بساز
پس از آن با گوهرفروش گفت که آیا دانستی که کنیزک با من پنهان چه گفت گوهر فروش گفت لا و الله علی بن بکار گفت او را گمان این بود که ابوالحسن باشارۀ من ببصره سفر کرده و این تدبیر از من است که نامه پیغام در میان نباشد من سوگند خوردم که چنین کار نشده او سخن نپذیرفت و سوگندهای مرا باور نکرد و با همان گمان به بنزد خاتون رفت زیرا که همین کنیز ابوالحسن را دوست میداشت گوهر فروش گفت ای برادر انشاء الله من ترا یاری کنم و ترا بمقصود رسانم علی بن بکار گفت با او چگونه کنم که او چون آهوی وحشی از من رمانست گوهر فروش گفت ناچار در یاری تو جهد کنم و در رساندن تو برو حیله ها سازم بی آنکه پرده برداشته شود و یا ترا ضروی رسد پس از آن گوهر فروش بازگشت را اجازه خواست علی بن بکار گفت ای برادر زینهار زینهار راز پوشیده دار آنگاه گوهر فروش باو نظر کرده بگریست و او را وداع گفته باز گشت : چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و شصتم برآمد
گفت ای ملک جوانبخت گوهر فروش علی بن بکار را وداع کرده بازگشت و نمیدانست که در کار علی بن بکار چه کند و همی رفت و در فکر کار علی بن بکار بود که دید براه اندر ورقه افتاده ورقه برداشته عنوان آن بخواند دید که از دوست بدوست نوشته شده بود پس ورقه بگشود این ابیات در آن نوشته یافت
جانا بداغ هجر دلم مبتلا مکن
یکباره راه دوستی از من رها مکن
تا پای من گشاده نگردد زدام عشق
دست مرا ز دامن صحبت جدا مکن
بیگانه وار روی مگردان ز مهر من
با اندوه فراق مرا آشنا مکن
و پس از ابیات چنین نوشته بود که ای خواجه من سبب بریدن مراسله و پیغام ندانستم اگر تو قصد جفا داری من بپاداش، وفا خواهم کرد و اگر ترا مهر اندک شده مرا محبت افزون گشته:
بخاک پای عزیزت که عهد نشکستم
ز من بریدی و با دیگری نپیوستم
گوهر فروش ورقه همی خواند که ناگاه کنیزکی برسید که بچپ و راست نظر میکرد چون ورقه را در دست او دید گفت یا سیدی این ورقه از من افتاده گوهر فروش جواب نگفت و برفت کنیزک نیز بر اثر او برفت تا آنکه گوهر فروش بخانه خود داخل شد و کنیزک نیز بخانه اندر آمد و با گوهر فروش گفت یا سیدی ورقه بمن باز پس ده که او از من افتاده گوهری رو بکنیزک آورده گفت ای کنیزک هراس مکن و محزون مباش ولیکن براستی سخن بگو و مرا از واقعه آگاه کن که من راز پوش هستم و در کار خاتون خود از من هراس مکن امیدوارم که من به روا کردن حاجت او دخیل باشم و کارهای دشوار در دست من آسان گردد کنیزک چون سخن او