-۱۵۴-
محزون و ملول بود و با خود میگفت که اندوه پیوسته با منست و بهرجا که روم او نیز همی آید من در مکان خویشتن براحت اندر بودم چون جیفه را بدیدم خرسند و فرحناک شدم و گفتم این روزی منست که خدا بسوی من فرستاده ولی اکنون شادی من بحزن و فرح من باندوه بدل شد و جیفه را مرغان سباع از من بگرفتند و در میان من و او حاجب و حایل شدند و در دنیا امید بجایی نماند که زندگانی توانم کرد ولی خردمندان فریب او نخوردند و هر کس فریب آن را خورد و برو اعتماد کند در روی زمین بنادانی خواهد زیست تا در زیر زمین جای گیرد و دوستان و خویشان او خاک بر او بریزند و از برای مردان هیچ چیز بهتر از شکیبائی بناخوشیهای دنیا نیست پس آن مرغابی در آن خیالات بود که ناگاه سنگ پشت نرینه از آب بالا آمد و بدان مرغ نزدیک شد و سلامش کرد و گفت ای خواجه سبب چیست که از مکان خود دور گشته ای گفت دشمنان بدانجا فرود آمده اند و خردمند بملاقات دشمن شکیبا نتواند بود و درین معنی شاعر نیکو گفته :
پیش از آدم ز دست کوتاهی
دوستی داشت مرغ با ماهی
آدمی در زمین چو بپراکند
ماهی از مهر مرغ دل بر کند
گفت بدرود باش و رو بفراز
زانکه من سوی آب رفتم باز
که بعالم نهاد نسلی ره
کز سر حیله و ز روی شر
هم مرا زیر آب نگذارند
هم ترا از هوا فرود آرند
پس سنگ پشت گفت چون حال چنینست من پیوسته از تو دوری نکنم و بخدمت تو قیام نمایم از آنکه گفته اند هیچ محنت چون محنت دور افتادگان وطن نیست و چیزیکه خردمندان را در کربت غربت تسلی دهد نخست شکیبا بودن و از آن انس گرفتن با خداوندان صدق و صفاست و امید دارم که صحبت من ترا پسند افتد و از برای تو یار خدمتگذار باشم چون مرغابی مقالت سنگ پشت بشنید با او گفت راست میگوئی من از دوری وطن و جدائی یاران مذاق زهر چشیدم و لذت مرک دیدم خردمند باید که در حزن و اندوه از یاران یاری جوید و با خداوندان وفا مونس شود و تحمل و شکیبائی پیشه کند که صبر خصلتی است پسندیده و در حادثات روزگار اضطراب و بیم از آدمی دور کند سنگ پشت گفت بر تو باد دوری از اضطراب و بیم که دلتنگی و تشویش عیش مرد را ناقص کند و جوانمردی را ببرد مرغابی گفت که من پیوسته از نوایب دهر و نزول حادثات ترسانم سنگ پشت چون سخن او را بشنید پیش آمد جبین او را بوسه داد و با او گفت که پیوسته جماعت پرندگان از رأی صواب تو مشورت خواهند و همیشه تو بیم از ایشان برداری چگونه خود محزون و اندوهگین هستی آنگاه مرغابی بمکانیکه جیفه در آنجا بود بپرید چون بآن سنگ برسید دید که از پرندگان هیچ نمانده و از آن جیفه نیز جز استخوان برجای نیست در حال نزد سنگ پشت بازگشت که او را از زوال دشمن آگاه کند پس بنزد سنگ پشت برسید از آنچه دیده بود آگاهش کرد و باو گفت همیخواهم بمکان خود بازگردم و روی دوستان بینم که خردمند از وطن خویش شکیبا نتواند بود پس سنگ پشت نیز با او برفت و در آنمکان چیزیکه سبب هراس و بیم باشد ندیدند مرغابی را چشم روشن شد و این دو بیت بخواند :
المنت الله که نمردیم و بدیدیم
دیدار عزیزان و بخدمت برسیدیم
در سایه ایوان سلامت ننشستیم
تا کوه و بیابان مشقت نبریدیم
پس از آن با سنگ پشت در آن جزیره جا گرفتند و در عیش و نوش و شادی و نشاط همی گذاردند که ناگاه قضا شاهین گرسنه ای را بسوی مرغابی براند و او را بچنگال گرفته بکشت چون اجلش در رسیده بود حذر کردن سودی نداد ولی سبب هلاکش غفلت از تسبیح بود گویند او بدینسان تسبیح گوید سبحان ربنا فیما قدر و دیر سبحان ربنا فیما اغنی وافقر ملک گفت ای شهرزاد ازین حکایت بزهد و پرهیزم بیفزودی اگر چیزی از حکایت وحشیان دانی حدیث کن شهرزاد گفته ای ملک
(حکایت روباه و گرگ)
بدانکه روباهی و گرگی بیکجا منزل گرفتند و دیرگاهی بسر بردند ولی گرگ بروباه ستم میکرد و روباه او را بمروت و مدارا اشارت مینمود و میگفت اگر تو ترک ستم نکنی و حق مرافقت بجا نیاوری بساهست که خدا آدمیزاد بر تو چیره کند که او را مکر و خدعه بسیار است و او پرنده از هوا و ماهی از دریا صید کند و سنگهای سخت را پاره پاره از کوه بریده بسوی شهرها برد تو انصاف پیشه کن و ستمگری بگذار تا عاقبت کار تو نیکو شود گرگ سخن او نپذیرفته و بدرشتی جواب داده گفت ترا بکارهای بزرگان کاری نباشد پس از آن طپانچه به روباه زد که بیخود بیفتاد چون بخود آمد بروی گرگ بخندید و از گفته خود عذر خواست و این ابیات بر خواند:
اگر آید ز دوستی گنهی
بگناهی نباید آزردن
ور زبان را بعذر بگشاید
باید آن عذر او پذیرفتن
زانکه نزدیک بخردان بتر است
عضو نا کردن از گنه کردن
چون گرگ ابیات بشنید عذر او بپذیرفت و گفت بعد از این سخنی که ترا سود ندهد مگو و آنچه ترا خشنود نکنه مشنو : چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست
چون شب یکصد و چهل و نهم برآمد
گفت ای ملک جوان بخت گرگ با روباه گفت سخنی که تو را سود ندهد مگو و چیزی که تو را خشنود نکند مشنو روباه گفت پند ترا شنیدم و اطاعت کردم و دیگر هرگز خلاف رضای تو نکنم که حکیمان گفته اند از چیز نا پرسیده جواب مگو و بجای دعوت نا کرده مرو و کاری را که سودمند نیست ترک کن و ستمکاران را پند مگو که پاداش پند تو ستم کنند چون گرگ سخن روباه بشنید در روی او بخندید ولی کینه او را بدل گرفت و گفت ناچار در هلاک این روبهک بکوشم و اما روباه بشکنجهای گرگ شکیبا بود و با خود میگفت هر ستمی را مکافات اندر است که گفته اند هر که ستم کند خسران برد و هر که نادان باشد پشیمان گردد و هر که بترسد بعافیت اندر است و انصاف شیوه اشراف است و آداب بهترین کسبها است پس رای صواب اینست که من با این ستمگر مدارا کنم که او بناچار در ورطه خواهد افتاد پس از آن روباه با گرگ گفت که چون بنده از گناه توبه کند خدا توبه او را بپذیرد و برو ببخشاید من بنده ضعیف از نادانی ترا پند گفتم اگر بدانی که از طپانچه تو بر من چه رفته به بیچارگی من خواهی بخشود و از آن طپانچه اگر چه بر من شکنجه ای سخت رسید ولی شکایت از آن ندارم زیرا