پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۵۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۴۷-

رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب یکصد و چهل و چهارم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت ایشان باشارت وزیر هر دو به تخت بنشستند و شادمانی ها کردند و سپاه و رعیت از ایشان شاکر و خرسند بودند و سلطان کان ما کان عروسی کرده و شبها را با دختر عمش قضی فکان بسر میبرد پس از دیرگاهی شادان نشسته بودند که گردی پدید شد و از بازرگانان کس بنزد ایشان بیامد که فریاد همی زد میگفت با ملوک الزمان چگونه ما را مال در بلاد کفر سالم بماند و در سرزمین مسلمانان بتاراج رود ملک رومزان از حالت او بپرسید بازرگان گفت من بقصد تجارت بیست سالست که از وطن دور گشته در بلاد همیگشتم و با من دو کتاب از مدینه دمشق هست که آنها را ملک شرکان نوشته و سبب نوشتن این بود که من کنیزی بر او هدیه کرده بودم اکنون که بدین سرزمین آمدم صد بار متاع هند داشتم و ببغدادش همی آوردم عرب و کرد باهم بر ما بتاختند مردان ما را کشته و مال بیغما بردند شرح حال همین است بازرگان این بگفت و بگریست و بنالید ملک رومزان و ملک کان ما کان را باو دل بسوخت و او را رحمت آوردند و با یکصد سوار که هر سواری مساوی هزار سوار بود بیرون رفتند بازرگان بدلالت ایشان پیش افتاد آنروز و شب را تا سحر گاهان برفتند به بیابانی سبز و خرم برسیدند و دزدان را دیدند که در بیابان پراکنده گشته و مال بازرگان بخش کرده اند پس آن یکصد سوار ایشان را احاطه کردند و ملک رومزان و ملک کان ما کان بانگ بر ایشان زدند ساعتی نرفت که همه را دستگیر کردند و ایشان سیصد تن از اوباش اعراب و اکراد بودند چون ایشان را دستگیر کردند مال بازرگانان را گرد آورده و دزدان را بند محکم نهادند و ببغداد بیاوردند پس ملک رومزان و ملک کان ما کان بیک تخت بنشستند ودزدان را حاضر آوردند و از بزرگ ایشان بپرسیدند ایشان گفتند که ما سه بزرگ بیش نداریم که ایشان این جمع را از اطراف گرد آورده اند با ایشان گفتند که این سه بما باز نمائید نمودند آن سه را بگرفتند و دیگران رها کردند و مال ببازرگانان بدادند آنگاه بازرگان دو کتاب بدر آورد یکی بخط شرکان و دیگری به خط نزهت الزمان و همین بازرگان نزهت الزمان را خریده بملک شرکان داده بود پس ملک کان ما کان خط عم خود شرکان را بشناخت و حکایت عمه خود نزهت الزمان بشنید کتابی را که نزهت الزمان نوشته ببازرگانش داده بود برداشته به پیش نزهت الزمان شد و حدیت بازرگان با او باز گفت نزهت الزمان خط خود دیده بازرگان بشناخت و او را به ملک رومزان و ملک کان ما کان بسپرد ورا ضیافت کرد و مال بسیار نزد او فرستاد و غلامان و مملوکان بخدمتگذاری او بگماشت بازرگان فرحناک شد و او را ثنا گفت و سه روز در آنجا بماند پس از آن اجازه خواسته بشهر خود برفت آنگاه ملوک سه تن رئیس دزدان را حاضر آوردند و از حال ایشان پرسیدند یکی از ایشان پیش آمده گفت که مردیم بدوی و مرا کار این بوده که طفلان خورد سال و دختران حور مثال را دزدیده ببازرگانان میروختم دیر گاهی مرا کار همین بود تا با این دو خدانشناس یار گشته او باش جمع آوردیم و راه بازرگانان همی بستیم ملوک گفتند ترا در دزدی طفلان و دختران حکایت عجیبی که روداده باز گو بدوی گفت یا ملوک الزمان عجبتر از همه حکایات من اینست که بیست و دو سال پیش از این دختری از دختران بیت المقدس دزدیدم که بسی خداوند جمال بود ولی جامه های کهن در برداشت و پارچه عبائی کهنه اندر سر من او را دیدم از کاروانسرا بدر آمد و بحیلهٔ او را بربودم و بر اشترش بنشاندم و قصد من این بود که او را به بیابان نزد عیال خود برم که در آنجا اشتر بچراند و سرگین جمع آورد آندختر سخت بگریست من نزدیک رفته او را بزدم و بشهر دمشقش بردم بازرگانی او را بدیده در فصاحت صباحت او حیران بماند و خواست که او را از من بخرد و بقیمت او همی افزود تا اینکه بصد هزار دینارش بفروختم پس از آن شنیدم که بازرگان جامه گرانبها باو پوشانیده بملک دمشق هدیه کرده ملک نیز دو برابر قیمت با و عطا کرده و بجان خودم سوگند که ملک نیز آن کنیز را بقیمت ارزان خریده ملوک را این حکایت عجب آمد و نزهت الزمان چون حدیث از بدوی بشنید جهان در چشمش تیره شد و فریاد بر کشید و با برادرش ملک رومزان گفت این بدوی پلید همانست که مرا در بیت المقدس به حیله بربود پس نزهت الزمان آنچه که در غربت از گرسنگی و تازیانه خوردن و خواری و مذلت بدو رسیده بود بیان کرد و با ایشان گفت که کشتن این پلید مرا حلالست پس تیغ کشید و بسوی بدوی برخاست که ناگاه بدوی فریادی بر کشید و گفت یا ملوک الزمان نگذارید مرا بکشد که شما را از عجایب روزگار حکایتی گویم کان ماکان با نزهت الزمان گفت ای عمه بگذار تا حکایت باز گوید پس از آن هر چه خواهی بکن نزهت الزمان از بدوی باز گشت پس ملوک با بدوی گفتند که حدیث بازگو بدوی گفت ای ملوک جهان اگر من طرفه حکایتی گویم بر من ببخشائید ملوک بخشایش را وعده دادند بدوی حکایت آغاز کرد و گفت

(حکایت خیانت اعرابی)

ای ملوک جهان بدانید چندگاه پیش از آن شبی بدخوابی مرا بگرفت و شب چندان بر من دراز شد که گمان صبح نداشتم چون صبح شد برخاسته شمشیر بر میان بسته و سوار شدم و نیزه بکف گرفتم و قصد نخجیر گله کردم پس جمعی را براه اندر ملاقات کردم از قصد من بپرسیدند من قصد خود بایشان بگفتم ایشان گفتند ما نیز یاران توایم پس همه با هم برفتیم ناگاه شتر مرغی پدید شد آهنگ شتر مرغ کردیم او بگریخت و ما از پی او همی رفتیم تا اینکه ظهر شد و شتر مرغ ما را به بیابانی بی آب و علف کشانید که در آنجا جز صفیر مارها و نفیر جنیان و فریاد غولان چیزی نبود چون بدانمکان رسیدیم شتر مرغ از ما ناپدید شد ندانستیم که بآسمان پرید یا بزمین فرو رفت پس ما سر اسب برگرداندیم دیدیم که باز گشتن در آن هوای گرم محالست پس هوا سخت گرم شد و تشنگی بما غلبه کرد و اسبان ما از رفتن باز ماندند مرگ را عیان بدیدیم که ناگاه از دور مرغزاری وسیع بنظر آمد که در آنجا خیمه