پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۴۴

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۴۰-

گاه گردی برخاست و جهان را فرو گرفت چون گرد بنشست پنجاه سوار دلیر پدید شدند که از برای بریدن راه بازرگانان گرد آمده بودند بزرگ ایشان گهرداش نام داشت و به شیر نر همی مانست چون قصه بدینجارسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب یکصد و چهل و یکم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت آن سوار زخمی با کان ماکان گفت که گهرداش با دلیران پدید شدند و بر عجوز و خادمان گرد آمدند ساعتی نرفت که ده تن خادمان عجوز را ببستند و اسب بگرفتند من با خود میگفتم که مرا رنج بیهوده شد و بمقصود نرسیدم پس از آن صبر کردم تا انجام کار بدانم دیدم که عجوز بگریست و با گهرداش گفت ای فارس دلیر چون تو اسب بگرفتی با عجوز و خادمان چه خواهی کرد پس با زبان چرب و سخنان نرم حیله همی کرد و گهرداش را سوگند میداد تا اینکه گهرداش ایشان را رها کرد پس گهرداش با خادمان خود بیامدند و من نیز بر اثر ایشان بیامدم و پیوسته منتظر فرصت بودم چون راه پیدا کردم اسب را بدزدیدم و سوار گشتم همینکه تازیانه بر اسب زدم آگاه شدند و بر من احاطه کردند و با تیر و سنان مرا همیزدند و من برین اسب نشسته بودم و اسب بجای من با ایشان با دست و پای خود مقاتله میکرد تا اینکه مرا از میان ایشان بدر آورد ولی بجنک اندر زخمها بمن رسیده بود و من سه شبانه روز بود که در پشت آن جای داشتم و خوردنی نخورده بودم و توانائی از من رفته بود تو با من نیکوئی و مهربانی کردی و من ترا عریان میبینم و از تو آثار بزرگی پدید است بازگو که کیستی کان ماکان گفت مرا کان ما کان بن ضوء المکان بن ملک نعمان گویند پدرم را مرگ در رسید و من بی پدر ماندم پس از پدرم مردی دون و پست سلطان بغداد شد پس کان ما کان حدیث خود را از آغاز تا انجام باز گفت و مرد مجروح را دل بر وی بسوخت و گفت تو خداوند حسب بزرگ هستی و از جبین تو چنان می بینم که جهان مسخر کنی پس اگر بتوانی مرا بر اسب بنشانی و خود نیز سوار شوی و مرا بجای خویشتن برسانی ترا در دنیا عزتی خواهد بود و در آخرت مثوبت از آنکه مرا توانائی نمانده که خود را بر اسب بتوانم نگاهداشت اگر مرا در راه مرگ در رسد این اسب از آن تو باشد و تو آنرا سزاوار تری از دیگران کان ماکان گفت اگر باید ترا بدوش گرفته ببرم مضایقه نکنم و اگر جان من در دست خود میبود نیمه جان بتو بذل میکردم زیرا که من از خاندان احسان و دادرس درماندگان هستم پس خواست که او را بر اسب بنشاند آنمرد مجروح گفت اندکی صبر کن پس هر دو چشم بر هم نهاد و دستها بگشود و کلمه شهادت بگفت و مرک را آماده گشته این ابیات بخواند :

دریغا که بی ما بسی روزگار

بروید گل و بشکفد نوبهار

بسی تیر و دیماه و اردی بهشت

بیاید که ما خاک باشیم و خشت

کسانی که از ما بغیب اندرند

بیایند و برخاک ما بگذرند

مبندید دل در سرای سپنج

که انجام مرگست و آغاز رنج

چه مردن دگر جا چه در شهر خویش

سوی آنجهان ره یکی نیست بیش

چون ابیات بانجام رسید دهان باز کرده فریاد بزد و جهان را وداع گفت پس کان ما کان او را بخاک سپرد و لگام اسب بگرفت دید چنو اسب در اصطبل ملک ساسان یافت نشود پس آن قافله بازرگانان برسیدند و کان ماکان را از آنچه در ایام غیبت درمیان ملک ساسان و وزیر دندان گذشته بود آگاه کردند و گفتند که وزیر دندان از اطاعت ملک ساسان در رفته و نیمی از سپاه با وزیر دندان هم عهد گشته و سوگند یاد کرده اند که جز کان ماکان ایشانرا سلطان نباشد وزیر دندان از ایشان ایمن گردیده با ایشان بجزایر هند و بربر و بلاد سودان رفته و از آنجاها لشگری چون ستاره های آسمان و ریگهای بیابان فراهم آورده و قصدش اینست که به بغداد بازگردد و با خصم خود مقاتله کند و سوگند یاد کرده که تا کان ماکان را بتخت سلطنت ننشاند تیغ در غلاف نکند و بازرگانان با کان ماکان گفتند که چون ملک ساسان بدانست که بزرک و کوچک خیره گشته اند محزون و اندوهناک شد و گنجها گشوده زرو سیم ببزرگان دولت بخش کرد و آرزو همی کرد که کان ماکان بنزد او باز گردد تا با او مهربانی کند و او را امیر لشگر سازد چون کان ماکان از بازرگانان این حکایت بشنید بهمان اسب نشسته بسوی بغداد بشتابید هنگامیکه ملک ساسان در کار خود حیران بود آمدن کان ماکان را بشنید تمامت سپاه را با بزرگان بغداد باستقبال بفرستاد فرستادگان او را ملاقات کرده پیاده در پیش روی او همی آمدند تا بقصر برسیدند خواجه سرایان مادر کان ماکان را بشارت بردند مادرش بیامد و جبین او ببوسید و در آغوشش بگرفت کان ماکان گفت ایمادر بگذار تا نزد عم خود ملک ساسان روم که بس نکوئی و احسان با من کرده و اما بزرگان دولت بنزد ملک ساسان رفته اسب را صفت گفتند و سوار را بدلیری بستودند آنگاه ملک برخاسته بنزد کان ماکان رفت و او را سلام کرد چون کان ماکان ملک را بدید برپای خاست دست و پای او را بوسه داد و اسب را پیش کشیده هدیه کرد ملک بدو آفرین گفت و دلتنگی زمان غیبت باز نمود و بسلامتش شکر بگذارد پس از آن نظر باسب انداخته بشناختش که قاتولست و مجنون لقب دارد و در سالی که ملک شرکان را کشته بودند این اسب را در پیش رومیان دیده بود ملک با کان ماکان گفت اگر در آن سال این اسب را بهزار اسب میفروختند پدرت ضوء المکان میخرید ولی اکنون شکر خدای را که سزا بسزاوار رسید و این اسب ترا شایسته است من هدیه ترا قبول کردم و باز بتو موهبت کردم پس از آن ملک فرمود از بهرکان ماکان خلعت بیاوردند و اسبها بدو بخشید و در قصر بزرگتر خانه ای بهر او ترتیب دادند و خواسته بی شمر او را عطا کرد عزت و شادی بکان ماکان روی بداد وملک او را بس گرامی داشت از آنکه از عاقبت کار وزیر دندان بیم داشت پس کان ماکان را ذلت و خواری برفت و فرحناک شد و بنزد مادر برفت و از حال دختر عمش باز پرسید مادرش گفت ای فرزند مرا دوری تو از دیگران مشغول ساخته بود گفت ای مادر برخیز و بنزد او شو شاید مرا بنظره بنوازد مادرش گفت که طمع مرد را خوار کند این سخنان بگذار که از برای تو رنج میافزاید و من بنزد او نروم و سخن با او نگویم چون کان ماکان این را از مادر شنید با مادر گفت از دزد همین اسب شنیدم که عجوز ذات الدواهی بان بلاد آمده و قصد کرده که به