پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۴۲

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۳۸-

بزرگان قبایل و اعیان عرب را بخواستگاری دختر عم فرستادم عمم را از ایشان شرم آمد بپذیرفت ولی پیمان بست که پنجاه اسب و پنجاه شتر و ده غلام و ده کنیز و پنجاه بار گندم و پنجاه بار جو از من بستاند و قصدش این بود مهری گران بخواهد که مرا بدادن آن قدرت نباشد و از برای همین است که من از شام سوی عراق روان گشته ام و بیست روز است که به بیابان اندرم جز تو کس ندیده بودم و قصد من اینست که ببغداد روم هر گاه بازرگانی توانگر از بغداد در آید بر اثر او روان شوم و مال ازو بگیرم و مردان او را بکشم و شترهای او را با بارها بیاورم اکنون تو باز گو که کیستی گفت حدیث من بحدیث تو همی ماند ولی مرا اندوه بیش از اندوه تو و کار بزرگتر از کار تست از آنکه دختر عم من دختر پادشاهست و این چیزها که گفتی کفایت نکند و بدینگونه چیزها سر فرود نیاورد صباح گفت شاید که تو سفیه باشی و یا از کثرت عشق دیوانه شده و گرنه چگونه دختر عم تو پادشاه زاده خواهد بود و من در تو نشانه ملوک نمیبینم و تو گدائی بیش نیستی کان ما ککان گفت ای بدوی این گونه کارها از روزگار عجب نیست :

روزگار است آنکه گه عزت دهد که خوار دارد

چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

اگر مرا خواهی بشناسی من کان ما کان بن ملک ضوء المکان بن ملک نعمان پادشاه بغداد و خراسانم که روزگار بر من ستم کرده سلطنت بملک ساسان داده و من از بغداد شبانگاه بیرون آمده ام که کس مرا نشناسد و بیست روز است که بیابان همی سپرم و جز تو کس ندیده بودم و ترا حکایت بحکایت من ماند چون صباح این سخن بشنید بانگ برزد و گفت زهی شادمانی که من بمقصود برسیدم و مرا جز تو غنیمتی نیست از آنکه تو نبیره پادشاهانی اگر چه در جامه دریوزگان هستی و پیوندان تو بترک تو نگویند چون مکان تو بدانند ناچار مالها بر تو فدیه کنند . پس من ترا گرفته بازوان ببندم و ببرم ملکزاده دریوزه را گفت یا اخاالعرب بدینسان مکن این قاعده خلاف بگذار این خوی معاندت رها کن مرا کس از تو بسیم و زر نخواهد خرید مرا یار خود گیر و از سرزمین عراق بدرشو تا آفاق بگردیم شاید صداق پیدا کنیم و هر دو بدختر عموها برسیم چون صباح این را بشنید در خشم شد و بر افروخت و گفت ای پستترین مردم دگر گونه جواب همی گوئی بازوان بیار تا ببندم و گرنه از من برنج اندر شوی کان ماکان تبسم کرد و گفت مرا از بهر چه بازوان می بندی مگر تو جوانمردی نداری و از شنعت عربها نمیترسی و جوانی را بخواری اسیر میکنی که او را در میدان تجربه نکرده و نمیدانی که هنرمند است یا بی هنر صباح بخندید و گفت عجب دارم که خورد سالی و سخنان تو بزرگ است از آنکه این سخنان از دیران همی شاید کان ماکان گفت جوانمردی اینست که تو سلاح بیکسو نهی و جامه سبک کنی تا باهم کشتی بگیریم هر کدام دیگری غالب آید او را مملوک خود کند صباح بخندید و گفت گماندارم که مرگت در رسیده پس سلاح دور انداخت و دامن بمیان استوار کرد و نزدیک کان ما کان بیامد بهم در پیوستند بدوی او را از خود زیاده دید چون زیادتی قنطار بر دینار و پاهای او را دید که مانند دو کوه برزمین استوارند پس دانست که با او مقابله نتواند کرد و از کرده پشیمان بود و با خود میگفت کاش با سلاح مقاتله میکردم پس کان ما کان او را بگرفت و چنانش بفشرد که روده های بدوی از هم بگسیخت و فریاد برکشید که ای جوان دست از من باز دار کان ما کان لابه او بپذیرفت و از زمینش بلند کرد و همیخواست که بمیان نهرش بیندازد بدوی فریاد کشید که ایجوان دلیر با من چه خواهی کردن کان ما کان گفت میخواهم درین نهرت افکنم که ترا بدجله رساند ودجله به نهر عیسی برساند و نهر عیسی بفرات رساند و فرات ترا بوطن خویش برساند تا اینکه طایفه تو ترا ببینند و ترا بشناسند و دلیری ترا بدانند پس صباح فریاد بر کشید و گفت ای دلیر یگانه ترا بدختر عمت سوگند میدهم که با من بدینسان مکن پس کان ما کان او را بر زمین نهاد چون بدوی خلاص یافت بسوی سپر و شمشیر خود رفته آنها را برداشت و با خود مشاوره میکرد که حمله کند یا نه کان ما کان خیال او را بدانست و با او گفت دانستم که تراچه اندر خاطر است چون تو تیغ و سپر بگرفتی ترا به خاطر رسید که بفنون کشتی آگاه نبودی هر گاه شمشیر در کف داشته باشی بمراد خویشتن خواهی رسید و من اکنون ترا فرصت میدهم که این آرزو نیز ترا در دل نماند پس تو سپر بمن بازده و با شمشیر حمله کن یا تو مرا میکشی و یا من ترا میکشم بدوی سپر بدو داد و خود با شمشیر حمله کرد بدوی تیغ همیزد و کان ما کان سپر همی انداخت و کان ما کان را از حمله های او هیچ آسیب نمیرسید و کان ما کان هیچ چیز در دست نداشت که او را بزند و بدوی او را چندان بزد که بازوانش از کار بماند کان ماکان دانست که او درمانده و بازوانش رنجور گشته پس به بدوی هجوم آورد و او را گرفته بزمین انداخت و با حمایل شمشیر بازوان او را ببست و پای او را گرفته بکنار نهرش بکشید صباح گفت ای دلیر زمان و ای یگانه جهان چه خواهی کردن کان ما کان گفت نگفتمت که ترا از راه نهر بنزد طایفه خودت خواهم فرستاد تا این که از بهر تو چشم براه نباشند و عیش دختر عم تو نیز دیر نکشد پس صباح بنالید و بگریست و گفت ای شجاع جهان چنین کار مکن و مرا از مملوکان خود بگیر پس سرشک از دیده بریخت و این دو بیتی بر خواند

بدی مکن که نه نیکو بود اگر بتوانی

که بد بتر بود ار مردم نکو بکند

تو نیکوئی کن اگر با تو کس بدی کرده

که نیکی تو سزای بدی او بکند

کان ما کان او را رحمت آورد و ازو پیمان گرفت که رفیق طریق باشد آنگاه او را رها کرد بدوی خواست که دست کان ما کان ببوسد ملک زاده جوازش نداد پس بدوی برخاسته انبان بگشود و سه قرصه جوین بدر آورده پیش روی کان ما کان بگذاشت بنشستند و نان بخوردند پس از آن دست نماز گرفته فریضه بجا آوردند و از کج رفتاری روز گار حدیث همیگفتند کان ما کان با بدوی گفت کجا خواهی رفت بدوی گفت ببغداد شوم و در آنجا مسکن کنم تا صداق پدید آورم کان ما کان گفت این تو و این راه بغداد پس بدوی او را وداع گفته راه بغداد پیش گرفت و کان ما کان با خود گفت به چه روی با چنین فاقه باز گردم بخدا سوگند که با این حال باز