-۱۳۳-
تا ترا به چوبی که دو درم قیمت داشته باشد بردار بیاویزند پدرش گفت حق تربیت بتو بخشیدم تو نیز بر من ببخشای پس سیده گفت برو و تاج الملوک را بیاور ملک اطاعت کرد و بنزد تاج الملوک بشتافت و او را بنزد سیده آورد چون سیده او را بدید پیش چشم پدر در آغوشش کشید و گفت که من از بهر تو در وحشت بودم آنگاه رو به پدر کرده گفت چنین ماهروی دریغ نبود که کشته شود پس ملک شهرمان از خانه بدرآمد و درها بر هم نهاد و بنزد وزیر پدر تاج الملوک رفت و باو گفت که ملک سلیمان شاه را آگاه کند که پسرش تندرست است و بعیش و نوش مشغولست و خرم و شادان همی گذارد پس از آن ملک شهرمان فرمود لشگریان ملک سلیمان شاه را یکان یکان از همه گونه خوردنی و میوه و حلوا تدارک برند چون فرمان ملک شهرمان بپذیرفتند آنگاه ملک هدایای ملوکانه درخور و شایسته از اسب و استر واشتر و کنیز و غلام از برای ملک سلیمان شاه بفرستاد پس از آن ملک با بزرگان دولت و اهل مملکت به دیدار ملک سلیمان شاه پذیره شده و بخارج شهر برسیدند چون منک سلیمان شاه از آمدن ایشان آگاه شد نرم نرم بسوی ملک شهرمان همی آمد تا اینکه با هم ملاقات کردند و ملک سلیمانشاه ملک شهرمان را در آغوش گرفته و بر فراز تخت در پهلوی خویشتنش بنشاند و حدیث همیگفتند که خوردنی و حلوا بیاوردند اندکی نرفته بود که تاج الملوک بیامد پدر تاج الملوک برخاست و پسر را در آغوش کشید و ساعتی نشسته حدیث گفت پس از آن ملک سلیمان شاه با ملک شهرمان گفت که میخواهم در میان جمع صیغه نکاح دخترت را به تاج الملوک بخوانند ملک شهرمان اطاعت کرده و قاضی و شهود بخواست قاضی حاضر آمد کتاب عقد نبشتند و کابین بستند و لشگریان شادی کردند و ملک شهرمان بجهیز دختر بپرداخت پس تاج الملوک با پدر گفت عزیز بازرگان مردیست گرامی و مرا خدمتی کرد بزرگ و با من سفر کرد و بس رنجها برد تا مرا بآرزوی خود رسانید و اکنون دو سال است که از شهر خویش دور افتاده قصد من اینست که بهر او بضاعت بازرگانی مهیا کنیم و او را بشهر خود روانه سازیم که او را وطن نزدیکست ملک سلیمان شاه گفت چنان کنیم آنگاه از برای عزیز صد بار کالای قیمتی بار بستند تاج الملوک رو بدو آورده گفت ای برادر اینهارا بهدیه قبول کن پس قبول کرد و همدیگر را وداع کردند عزیز پای تاج الملوک ببوسید و آستان ملک سلیمانشاه را نیز بوسه داد و سوار گشت تاج الملوک نیز سوار گشته یک فرسنک باهم برفتند پس عزیز به بازگشت او را سوگند داد و گفت اگر نه مادر میداشتم بدوری تو شکیبا نمیشدم ولی تو رسول و کتاب از من مضایقه مکن این بگفت و وداع باز پسین کرده راه شهر خویش پیش گرفت پس بشهر درآمد مادر خود را دید که بمیان خانه اندر گوری بنا کرده و بر آن گور نشسته گیسوهای خود بر آن گور افشانده آب از دیده همیریخت و این دو بیت همی خواند :
| جهانا ترا شرم ناید که بی او | کنی عرضه بر ما گل بوستانی | |||||
| به پیرانه سر خود جوانی کنی بس | بقهر از جوانان جوانی ستانی | |||||
| خرامنده سروا بگو تا چه بودت | که امروز گرد چمن نا چمانی | |||||
پس از آن آه شرر بار کشیده بگریست و این ابیات برخواند :
| پس از مــرک جوانان گل مماناد | پس از گل در چمن بلبل مخواناد | |||||
| بحسرت در زمین رفت آن گل نو | صبا بر استخوانش گل دماناد | |||||
| هر آنکس دل نمیسوزد بر این درد | خدایش هم برین آتش نشاناد | |||||
و هنوز ابیات بانجام نرسانیده بود که عزیز بخانه در آمــد چون عزیز را بدید برخاست و بسینه خویشتن بگرفت و از سبب غیبتش باز پرسید عزیز سر گذشت بیان کرد و باز نمود که تاج الملوک صد بار حریر و دیبا و کالای گران بها باو داده مادرش خرسند و فرحناک شد و عزیز در نزد مادر بسر میبرد ولی در آنچه از دلیله محتاله بدو رسیده حیران بود الغرض عزیز را انجام کار بدینجا رسید واما تاج الملوک را بنزد سیده دنیا فرستادند ملک زاده بکارت او برداشت پس از آن ملک شهرمان تحف و هدایای بیکران از بهر ملک سلیمانشاه و تاج الملوک و سیده دنیا بفرستاد و ایشان بشهر خود روان شدند و ملک شهرمان نیز سه روز با ایشان برفت آنگاه ملک سلیمانشاه او را به بازگشت سوگند بداد ملک شهرمان ایشان را وداع کرده باز گشت و تاج الملوک با پدر و زن خویش همیرفتند تا بشهر خود نزدیک شدند شهر از برای ایشان بیاراستند چون قصه بدینجا رسید با مداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست
چون شب یکصد و سی وهفتم از آمد
گفت ای ملک جوانبخت ملک سلیمان شاه با فرزند و عروس همیرفتند تا بشهر خود نزدیک شدند شهر را از بهر ایشان زینت بستند و ایشان بشهر در آمدند و ملک بر تخت مملکت نشست و تاج الملوک در پهلوی تخت بایستاد رعیت و سپاه را به داد و دهش بنواخت و دوباره اسباب جشن فرو چید و از برای پسر عیش تازه بر پا کرد و تاج الملوک بحجله عروس بخرامید و پیوسته بعیش و نوش و لهو و طرب عمر همی گذراندند
(باقی حکایت ضوء المکان) چون وزیر دندان حدیث بدینجا رسانید ضوء المکان باو گفت چون توئی را شاید که ندیم ملوک شود ولکن ای وزیر سعادت مند اکنون چهار سال است که در این سر زمین هستیم و در محاصرۀ قسطنطنیه به رنج اندریم و شبان روز بجنگ و جدال مشغولیم سپاهیان آرزومند وطن گشته اند و از طول سفر بسی آزرده اند پس ملک ضوء المکان امیر بهرام امیر رستم و امیر ترکاش را بخواست چون حاضر آمدند با ایشان گفت که سالهاست ما در این سر زمین هستیم و بمقصود نرسیده ایم و قصد ما از آمدن باین مکان خونخواهی ملک نعمان بود لکن برادرم شرکان نیز کشته شد و مصیبت ما دو گشت و سبب همه اینها همان عجوز عالم سوز ذات الدواهی بوده است که نخست ملک نعمان را در مملکتش بکشت و ملکه صفیه را بیرون برد و این بس نبود بحیله برادر مرا نیز بکشت و من سوگند بزرک یاد کرده ام که خون پدر و برادر باز گیرم شما را جواب چیست پس امیران لشکر سر بزیر انداختند و جواب را به وزیردندان حواله کردند در حال وزیر دندان پیش رفته آستان ملک را بوسه داد و گفت ای ملک زمان بدان که اقامت ما پس از این سودی ندارد مرا رای بر رحیل است که بوطن باز گردیم و یک چند در آنجا بمانیم پس از آن بجهاد بت پرستان باز گردیم ملک