پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۲۶

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۲۲-

نکرد که در نزد من و مادرت یکشب بمانی پس چگونه بوده است حالت آنکه یکسال ازو دور بودی ولی خدا بیامرزد دختر تو عزیزه را که آنچه بدو گذشت بکسی نگذشت و بر آنچه او صبر کرد هیچکس صبر نکرد و بجور و ستم بمرد و گفت آنروز که تو از پیش من رفتی گمان من این بود که بزودی بنزد من باز آیی و گرنه ترا رها نمیکردم و میتوانستم که ترا در زندان کنم و یا هلاک سازم پس از آن در خشم شد و غضب آلود مرا نگاه کرد چون در آن حالتش بدیدم بترسیدم و اندامم همی لرزید آنگاه گفت چون تو خداوند زن و فرزند گشتی شایسته معاشرت من نیستی و مرا جز مرد عزب بکار نیاید چون روسبیان برمن بگزیدی بخدا سوگند که او را بدیدار تو حسرت گذارم و چنان کنم که نه مرا باشی و نه او را پس بانگ برزد ده تن از کنیز کان حاضر شدند و مرا بزمین انداختند و دخترک نیز برخاسته کاردی بگرفت و با من گفت توا چون گوسفندان ذبح کنم تا بمکافات بدیها که با دختر عمت کرده برسی چون خویشتن را بدست کنیزکان گرفتار و روی خود را بر خاک مذلت و کارد اندر دست او یافتم مرک را معاینه دیدم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب یکصدو بیست ششم بر آمد

گفت ای ملک جوانبخت عزیز گفت چون خود را در آنحالت یافتم مرگ را معاینه دیدم هر چه استغاثه و تظلم کردم به بی رحمیش بیفزود و فرمود کنیزکان مرا بازوان ببستند و بر پشت بینداختند و برشکمم بنشستند پس دو کنیز برخاسته انگشتان پای مرا بگرفتند و دو کنیز دیگر بساقهای من بنشستند و آن دخترک با دو کنیزک برخاسته بفرمود مرا چندان بزدند که از خویش برفتم چون بخویش آمدم با خود گفتم که مذبوح گشتن از برای من آسانتر است ازین گونه آزارها و رنجها و سخن دختر عمم مرا بخاطر آمد که با من گفته بود خدا ترا از شر او نگاه دارد پس بنالیدم و بگریستم و آن دخترک کارد را تند کرده بکنیز کان گفت مرا نزدیک او برند در آن وقت خدا بمن الهام کرد و آن دو کلمه که دختر عمم مرا آموخته بود بدو گفتم که الوفا ملیح والعذر قبیح چون اینرا بشنید بانگ زد و بخروشید و گفت ای عزیزه خدا ترا بیامرزد که پسر عمت را در حیات و ممات نجات دادی پس از آن با من گفت بخدا سوگند که بسبب این دو کلمه از دست من خلاص یافتی لکن باید در تونشانه ای بگذارم و دل آن روسبی که ترا از من پوشیده و پنهان داشته بود بسوزانم آنگاه بانگ بکنیزکان زد و فرمود که پای مرا با ریسمان بستند و دستهای مرا محکم گرفتند و خود برخاسته آهنی در آتش گذاشت پیش من آمده مردی مرا ببرید و من مانند زنان بماندم جای بریده را با آهن سرخ گشته داغ کرد که خونش باز ایستاد و من بیخود افتادم چون بخود آمدم قدحی شراب بمن بداد و گفت اکنون بنزد آنکس رو که ترا شوی خود گرفته و از اینکه یکشب در پیش من بمانی مضایقه میکرد خدا بیامرزد دختر عم تو عزیزه را که ترا نجات داد اگر این دو کلمه را نگفته بودی ترا میکشتم والحال بنزد آنکس رو که تراهمیخواست من از تو چیزی جز آنچه بریدم تمنی نداشتم اکنون مرا بتو حاجتی نمانده پس پای بر من بزد من برخاستم و راه رفتن نمیتوانستم اندک اندک برفتم و بدر خانه برسیدم در را گشوده یافتم و بخانه اندر شدم زن من بیامد مرا برداشته بغرفه برد دید که مردی از من بریده اند پس من بخفتم چون بیدار شدم خویشتن بدر باغ افتاده یافتم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب یکصد و بیست هفتم بر آمد

گفت ای ملک جوان بخت عزیز گفت چون بیدار شدم خود را بدر باغ افتاده دیدم برخاسته اندک اندک برفتم تا بخانه خود برسیدم مادرم را دیدم که گریانست پس نزدیک رفته خود را در آغوش او انداختم مرا دید که تندرست نیستم و گونه ام زرد گشته مرادختر عمم عزیزه و نیکوئیهای او بخاطر افتاد برو بگریستم و مادرم نیز گریان شد و با من گفت ای فرزند پدرت بمرد من در خشم شدم و بگریستم تا از خود برفتم چون بخود آمدم بجای دختر عم بنگریستم دوباره بگریستم و پیوسته همی گریستم و همی نالیدم تا نیمه شب شد آنگه مادرم بمن گفت که ده روز است پدرت وفات کرده با او گفتم بجز دختر عمم هیچکس مرا بخیال نیست و بدانچه بمن رسید سزاوارم که او مرا دوست میداشت ولی من از و دست برداشتم مادرم گفت ترا چه رسیده پس سر گذشت را بیان کردم و آنچه بر من رفته بود باز گفتم مادرم ساعتی بگریست پس از آن برخاسته خوردنی حاضر آورد کمی از آن بخوردم و قصه خود را دوباره با مادر بگفتم گفت الحمد لله علی السلامة حمد خدا را که ترا بدینسان گذاشت و ترا نکشت آنگاه مادرم بمعالجه مشغول شد تا اینکه از مرض خلاص یافتم و تندرست شدم و مادرم گفت ای فرزند اکنون ودیعتی که دختر عمت بمن سپرده بود آنرا از برای تو بیرون آوردم که آن از آن تست و دختر عمت مرا سوگند داده بود که آنرا بتو ندهم مگر وقتی که ببینم تو او را یاد همیکنی و از بهر او محزونی و علاقه خود را از همه کس بریده و اکنون این خصلتها در تو پدید است پس برخاسته صندوق را باز کرد و این پارچه را که صورت غزال اندر اوست و نخست آنرا من بدختر عمم داده بودم بدر آورد چون آن را بگرفتم این ابیات را در آن نبشته یافتم

گمان نبرده بدم من که تو باین زودی

صبور وار ببندی ز یاد بنده دهن

هنوز نرگس سیراب من ندیده جهان

هنوز سوسن آزاد من ندیده چمن

بخاک تیره سپردی مرا بخاک اجل

بدل گزیدی کمتر کسی زمن بر من

کناز پرگل من رفته در کنار زمین

تو در کنار سمن سینه گان سیمین

نه کس بیارد روزی ز روزگارم یاد

نه کس بگیرد روزی مرا به پیرامن

چون این ابیات بخواندم سخت بگریستم و طپانچه بر روی خود زدم دیدم که از میان آن پارچه رقعه بیفتاد رقمه برداشته بگشودمش در آن رقعه نبشته بود که ای پسر عم بدان که من خون خود بر تو حلال کردم و امیدوارم که میانه تو و محبوبه ات سازگار آید لکن هر وقت که ترا از دختر دلیله محتاله آسیبی رسد دیگر بسوی او و بسوی دیگری باز مگرد و بر محنت شکیبا شو و بدانکه ترا اجل فرا نرسیده بود و گرنه پیش از این هلاک میشدی ولی حمد خدای را که مرک مرا پیش از مرک تو کرد و تو این پارچه را که صورت غزال در اوست نگاه دار و تفریط مکن که اینصورت در ایام غیبت