پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۲۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۱۹-

خانه مرده یافته اند چون بخانه در آمدم و مادرم مرا بدید بانگ بر من زد و گفت خدا خون او را از تو بخواهد چون قصه بدینجا رسید بامداد شدو شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب یکصد و بیستم برآمد

گفت ای ملک جوان بخت آنجوان با تاج الملوک گفت چون بخانه رفتم و مادرم گفت خون این بیچاره بگردن تست خدا ترا بخون او بگیرد پس از آن پدرم بیامد او را کفن کردیم و جنازه اش را تشییع کرده بخاکش سپردیم و سه روز در سر قبر بودیم پس از آن بخانه بازگشتیم و من از بهر دختر عمم محزون بودم مادرم رو بمن آورده گفت همی خواهم بدانم که با دختر عمت چه کار کردی که زهره او را بشکافتی و او را کشتی ایفرزند من هر وقت از سبب ناخوشی او می پرسیدم مرا آگاه نمیکرد و سبب با من نمیگفت تو از بهر خدا بازگو که با او چه کردی که او بمرد من گفتم که هیچ کاری با او نکردم مادرم گفت خدا قصاص از تو بستاند که آن ستم کشیده هیچ سخن با من نگفت و تا هنگام مردن کار خود را از من پوشیده داشت و از تو رضامندی همیکرد و در ساعت مردن چشم باز کرده با من گفت ای زن عم خون مرا خدا بفرزندت حلال کند و او را بخون من نگیرد که من ازین جهان بجهان دیگر خواهم شدن من گفتم ای دختر این سخنان مگو خدا بجوانی تو بخشد و ترا عافیت دهد و از سبب ناخوشی او بسی پرسیدم هیچ نگفت و تبسمی کرد و گفت ای زن عم اگر پسرت بخواهد بدان مکان که عادت اوست برود با او بگو که هنگام بازگشتن از آن مکان این دو کلمه بگوید که وفا خجسته و نیکوست و مگر قبیح و ناشایستست و اینکه میسپارم مهربانی است که با او میکنم تا اینکه در حیات و ممات با او مهربانی کرده باشم پس از آن چیزی بمن سپرد و سوگندم بداد که آنرا بتو ندهم مگر وقتی که ببینم از برای او گریه و نوحه میکنی و آن چیز در نزد من است هر وقت ترا بدان حالت ببینم آنرا بتو خواهم داد پس من با مادر گفتم که آنرا بمن بنما ننمود و من از کم خردی از مردن دختر عم یاد نمیکردم و همیخواستم که شب و روز در نزد معشوقه خود باشم پس از چهار روز چون شب در آمد یباغ رفتم و دختر سیمین بر را بدانجا یافتم چون مرا دید برخاسته دست در گردنم افکند و احوال دختر عمم باز پرسید گفتم که او بمرد و بخاکش سپردیم و چهار شب از مرگ او گذشته و این شب پنجمین است چون اینرا بشنید گریان شد و بخروشید و گفت با تو نگفتم که تو او را کشتی اگر پیش از مرگ او مرا آگاه میکردی من پاداش نیکوئیهای او میدادم زیرا که او با من نیکونی کرد و ترا بمن برسانید اگر او نمیشد وصال من بتو محال بود من اکنون برتو ترسانم که بسبب مرگ او به مصیبتی گرفتار شوی من باو گفتم که دختر عمم پیش از آنکه بمیرد مرا بهل کرده و خون خود بر من بخشیده است از آنچه مادرم خبر داده بود آگاهش کردم گفت چون بنزد مادر روی از آن چیزی که باو سپرده با خبر باش که آن چه چیز است من باو گفتم که از مادرم شنیدم دختر عمم پیش از آنکه بمیرد باو وصیت کرده بود که هر وقت که پسرت قصد رفتن آنمکان کند که عادت اوست باو بگو هنگام بازگشتن از آن مکان بگوید که وفا نکو و مکر قبیح است چون این سخن از من بشنید گفت خدا او را بیامرزاد که او ترا از من خلاص کرد و مرا در دل بود که آسیبی بر تورسانم و اکنون آسوده باش پس مرا سخن او عجب آمد باو گفتم چه قصد داشتی که بمن بکنی و حال آنکه میانه من و تو مودت و محبتست گفت تو بمن حریص هستی و مرا دوست داری ولی تو خورد سالی و دلت از فنون مکر و خدعه پاکست و مکر زنان را ندانی اگر دختر هم تو زنده بود او ترا یاری میکرد و سبب سلامت تو میشد چنانکه ازین ورطه ترا خلاص کرد و اگنون ترا پند میگویم که از زنان برحذر باش و باز بر حذر باش که تو مکر زنان ندانی و آنکه میدانست و اشارت ایشان تفسیر میکرد او از دست تو بیرون شد مرا بیم از آنست که بمحنتی و بلیتی گرفتار آئی که راه خلاص ندانی چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فروبست

چون شب یکصد و بیست و یکم برآمد

گفت ای ملک جوانبخت آن جوان بازرگان با تاج الملوک گفت که دختر گفت مرا بیم از آنست که بمصیبتی گرفتار شوی و پس از دختر عمت کس نباشد که ترا خلاص که هزار حیف از دختر عمت کاش من او را پیش از مرگ می شناختم و به نیکوئیهای او که با من کرده پاداش میدادم خدا او را بیامرزد که او راز خویشان بپوشانید و اگر او نبود تو هرگز بمن نمیرسیدی و اکنون من از تو آرزوئی دارم و آن اینست که مرا بقبر او دلالت کنی تا او را زیارت کنم و چند بیتی بر مزار او بنویسم من گفتم فردا انشاء الله قبر بتو بنمایم پس آنشب با او خفتم و او هر ساعت با من میگفت کاش پیش از آنکه دختر عمت بمیرد مرا آگاه میکردی آنگاه من با او گفتم که معنی آن دو کمه که وفا ملیح و مکر قبیح است چه بود مرا پاسخ نداد چون بامداد شد برخاسته بدره زر برداشت و بمن گفت برخیز و قبر او را بمن بازنما تا او را زیارت کنم و چند بیتی بنویسم و در مزارش قبه ای بنا کنم و صدقه از برای او و ختم و خیرات دهم و این زرها باو صرف کنم پس من برخاستم و از پیش همی رفتم و دختر آفتاب منظر بر اثر من روان بود و بفقرا و مساکین صدقه همی داد و میگفت نواب این صدقه عزیزه راست که او راز خود را بپوشید و عشق خود را ظاهر نکرد تا اینکه جام مرگ بنوشید الغرض آن دختر پیوسته از آن بدره تصدق میکرد و میگفت ثواب این صدقه عزیزه راست تا بقبر برسیدیم و زرها صرف شد چون قبر را مشاهده کرد خود را بقبر بینداخت و سخت بگریست پس از آن قلمی فولاد بدر آورد و بر لوح گور این ابیات نوشت

رفت آن گل شکفته و در خاک شد نهان

افسرده شد زغصه او جمله گلستان

هنگام آنکه شاخ شجر نم کشد ز ابر

بی آب ماند نرگس آن تازه بوستان

پس از آن بگریست و برخاست من نیز با او برخاسته بباغ در آمدیم با من گفت که بخدا سوگندت میدهم که پیوند از من مبر من گفتم با السمع والطاعة و من همیشه نزد او آمد و شد میکردم و هر شب که در پیش او بسر میبردم با من نیکوئی میکرد و