پرش به محتوا

برگه:One Thousand and One Nights.pdf/۱۲۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.

-۱۱۷-

از پیش خود براندم او سرشک از رخ پاک کرده پیش من آمد و مرا در آغوش گرفته ببوسید من ازو دوری میکردم و خویشتن را ملامت همی کردم پس با من گفت ای پسر عم گویا امشب نیز خفته ای گفتم آری خفتم ولی چون بیدار گشتم قاب استخوان و پاره ای پوست و تخم خرمای نارسیده بر روی شکم خود یافتم و ندانستم که این کارها از بهر چه کرده پس گریان گریان رو بدختر عمم آورده گفتم که تفسیر این اشارتها با من بازگو و با من بگو که چه حیله سازم و مرا درین محنت یاری کن دختر عمم گفت قصد او از پاره پوست این بوده است که ترا تن باینجا و روان بجای دیگرست و خود حاضر و دلت غایب است و گویا قصد او این بوده است که خود را از عشاق مشمار و اما تخم خرما اشارتست باینکه اگر تو عاشق بودی دل تو از آتش عشق سوخته میشد و ترا خواب نمیبرد زیرا که لذت عشق را هر کس بچشد دل او از آتش عشق افروخته و مانند خرما شرر گون باشد و اکنون ترا صبر ایوب باید پس چون سخن دختر عم را شنیدم آتش حزن و اندوه در دلم شرر افروخت با خود گفتم که خدا خواب را از بدبختی برمن بگماشته است پس با دختر عمم گفتم بجان منت سوگند می دهم که تدبیری کن تا من باو برسم پس او بگریست و گفت ای عزیز ای پسر عم مرا در دل هزاران سخن است ولی نیارم گفت امشب نیز تو بدانجا رو ولیکن مخواب تا بمقصود برسی مر رای همین است و السلام من با او گفتم انشاء الله نخوابم پس دختر عمم برخاست و خوردنی بیاورده و گفت آنچه توانی اکنون بخور پس بقدر کفایت چیز خوردم چون شب درآمد دختر عمم برخاست و جامه فاخر بیاورده و بر من بپوشانید و سوگند بداد که آن بیت فراموش نکنم و مرا از خوابیدن بسی بترسانید پس از آن از نزد دختر عمم بیرون رفته بباغ اندر شدم و در آن مکان بنشستم و چشم بصحن باغ دوختم چون خواب بر من غلبه میکرد با انگشت چشم خود را میگشودم و سر خود را می جنبانیدم چون قصه بدینجا رسید بامداد شد و شهرزاد لب از داستان فرو بست

چون شب یکصد و هجدهم بر آمد

گفت ای ملک جوان بخت آن جوان بازرگان با تاج الملوک گفت از ترس خواب بانگشت چشم خود را همی گشودم و سر خود را همی جنبانیدم دم به دم گرسنگی من زیاد میشد و بوی طعام شوق مرا بخوردن افزون میکرد پس برخاسته در سر خوان بنشستم و سرپوش برداشته و از همه گونه خوردنی بخوردم و بنزد طاس شراب آمده با خود گفتم که یک قدح بیش نخورم چون قدحی خوردم قدح دوم و سیم تا قدح دهم بنوشیدم و مست گشته مانند مردگان بیفتادم وقتی که بهوش آمدم دیدم که آفتاب بر آمده و من بیرون باغ افتاده ام و بر روی شکم من کاردیست تند و درمی است آهنین بر خاسته آنها را برداشتم و بخانه باز گشتم شنیدم که دختر عمم میگوید که من در این خانه مسکین و حزینم و بجز گریه و ناله انیس و همدمی ندارم چون بخانه اندر شدم بیفتادم و کارد و درم را بیک سوی بینداختم و بیهوش شدم چون بهوش آمدم ماجرا بدو باز گفتم و از ناروائی مقصود آگاهش کردم چون گریستن و حزن مرا بدید محزون گشت و با من گفت که من عاجز شدم و هر چه ترا پند میدهم توم پند من نمی پذیری و سخن من ترا سودی نمی بخشد بارها گفتم از خواب بر حذر باش نشنیدی من با او گفتم بخاطر خدا تفسیر کارد و درم باز گو گفت مقصود او از درم آهنین چشم خودش است و او سوگند یاد کرده که بپروردگار و بچشم راست خودم سوگند که اگر پس از این بیائی و در اینجا بخوابی سرت از تن باین کارد تند جدا میکنم وای پسر عم من بر تو همی ترسم و از مکر او هراسان هستم و دلم پر از اندوه است ولی نیارم سخن گفت اگر تو خود را چنین می دانی که دگر بار در آنجا نخواهی خفت بسوی او باز گرد که بمقصود برسی و اگر میدانی که بدانجا رفته خواهی خفت چنانچه ترا عادت است البته که او ترا میکشد پس با دختر عمم گفتم که چه باید کرد بخدا سوگندت میدهم که مرا یاری کن و درین بلیه مرا تنها مگذار گفت بجان خواهم کوشید ولکن اگر سخن بنیوشی و امر مرا اطاعت کنی مقصود حاصل شود گفتم که پند تو بپذیرم و حکم ترا اطاعت کنم آنگاه گفت وقت رفتن بگویم که چه باید کرد پس مرا در آغوش گرفت و بخوابگاه برد و دست و پای مرا همی مالید تا بخواب رفتم بادبزنی برداشته باد بر من همی زد تا هنگام غروب شد آنگاه مرا بیدار کرد دیدم بادبزنی در دست گرفته ببالین من نشسته گریان است چون بیدار شدم سرشک از رخ باک کرد و خوردنی بیاورد خواستم چیز نخورم گفت با تو نگفتم که سخن بپذیر پس من مخالفت نکرده خوردنی بخوردم پس از آن شیرۀ عناب بشکر آمیخته بمن بنوشانید و دست مرا شسته با دستارچه خشک کرد و سر و روی مرا با گلاب معطر ساخت چون ظلمت شب پرده بجهان بیاویخت جامه بمن بپوشانید و گفت ای پسرعم همه شب را بیدار بنشین که او امشب پیش تو نخواهد آمد مگر در آخر شب و انشاء الله به مقصود برسی و آرزو دریابی و لکن پیغام من فراموش مکن گفتم پیغام تو کدام است گفت وقت بازگشتن همان بیت را بخوان پس از نزد دختر عم بیرون رفتم و بباغ رسیدم و در همان مکان نشستم ولی سیر بودم و بیدار نشستم تا چهار یک شب بگذشت و شب بر من دیر دیر میگذشت و من بیدار بودم تا اینکه از شب یکربع پیش نماند و گرسنگی بر من چیره شد برخاسته بر سر خوان بنشستم و بقدر کفایت از همه گونه خوردنی بخوردم سرم سنگین گشت همیخواستم که بخوابم آوازی از دور شنیدم برخاسته دست و دهان خویش شستم و خواب از سرم بپرید ناگاه دیدم که زهره جبین بیامد و ده تن کنیزکان با خود بیاورد و حله دیبای سبز که از زر سرخ طراز داشت در بر کرده و بدانسان بود که شاعر گفته

آمد آن ماه دو هفته با قبای هفت رنک

زلف پر بند و شکنج و چشم پر نیرنگ رنگ

چون تنم بی قوت و جان و دلم بی قوت دید

داد قوت و قوتم زان شکر یاقوت رنگ

تنگم اندر بر گرفت و زلف مشکین برفشاند

مشک و عنبر بر گرفتند از سرای من بتنگ

چون مرا دید بخندیده گفت چگونه خوابت نبرده اکنون که شب را به بیداری بسر آورده دانستم که در دعوی عشق راست گوئی زیرا که شیوه عاشقان شب بیداریست پس از آن رو بکنیزکان کرده بگوشه چشم اشاره نمود کنیزکان بازگشتند و خود بنزد من آمد و مرا در آغوش گرفت و بسینه خود بچسبانید و مرا