این برگ همسنجی شدهاست.
— ۸ —
| سعدیا دی رفت و فردا همچنان موجود نیست | در میان این و آن فرصت شمار امروز را | |||||
۱۳– خ، ق
| وه که گر من بازبینم روی یار خویش را | تا قیامت شکر گویم کردگار[۱] خویش را | |||||
| یار بارافتاده را در کاروان بگذاشتند | بیوفا یاران که بربستند بار خویش را | |||||
| مردم بیگانه را خاطر نگه دارند خلق | دوستان ما بیازردند یار خویش را | |||||
| همچنان امید میدارم که بعد از داغ هجر | مرهمی بر دل نهد[۲] امیدوار خویش را | |||||
| رای رای تست خواهی جنگ و خواهی آشتی | ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را[۳] | |||||
| هر که را در خاک غربت پای در گل ماند ماند | گو دگر در خواب خوش بینی دیار خویش را | |||||
| عافیت خواهی نظر در منظر خوبان مکن | ور کنی بدرود کن خواب و قرار خویش را | |||||
| گبر و ترسا و مسلمان هر کسی در دین خویش | قبلهٔ دارند و ما زیبا نگار خویش را | |||||
| خاک پایش خواستم شد باز گفتم زینهار | من بر آن دامن نمیخواهم غبار خویش را | |||||
| دوش حورازادهٔ دیدم که پنهان از رقیب | در میان یاوران میگفت یار خویش را | |||||
| گر مراد خویش خواهی ترک وصل ما بگوی | ور مرا خواهی رها کن اختیار خویش را | |||||
| درد دل پوشیده مانی تا جگر پرخون شود | به که با دشمن نمائی حال زار خویش را | |||||
| گر هزارت غم بود با کس نگوئی زینهار | ای برادر تا نبینی غمگسار خویش را | |||||
| ای سهی سرو روان آخر نگاهی باز کن | تا بخدمت عرضه دارم افتقار خویش را | |||||
| دوستان گویند سعدی دل چرا دادی بعشق | تا میان خلق کم کردی وقار خویش را؟ | |||||
| ما صلاح خویشتن در بینوائی دیدهایم | هر کسی گو مصلحت بینند کار خویش را | |||||
۱۴– ط
| امشب سبکتر میزنند این طبل بیهنگام را | یا وقت بیداری غلط بودست مرغ بام را | |||||