این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
باب ششم
— ۱۵۲ —
بدیناری چو خر در گل بمانند | ور الحمدی بخواهی صد بخوانند |
حکایت
پیرمردی را گفتند چرا زن نکنی گفت با پیر زنانم عیشی[۱] نباشد گفتند جوانی بخواه چو مکنت داری گفت مرا که پیرم با پیر زنان الفت نیست او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد
پِرِ هَفطا ثَله جونی میکند | عشغ مقری ثخی و[۲] بونی چش روشت[۳] |
زور باید نه زر که بانو را | گزری دوست تر که ده من گوشت |
حکایت
شنیدهام که درین روزها کهن پیری | خیال بست بپیرانه سر که گیرد جفت | |||||
بخواست دخترکی خوبروی گوهر نام | چو درج گوهرش از چشم مردمان بنهفت | |||||
چنانکه رسم عروسی بود تماشا بود[۴] | ولی بحمله اوّل عصای شیخ بخفت | |||||
کمان کشید و نزد[۵] بر هدف که نتوان دوخت | مگر بخامه فولاد[۶] جامه هنگفت |