یونانی بسیار ناقص و مخدوش و بیمأخذ بوده است. ثانیاً در فلسفهٔ افلاطون پیداست که آگاهی ایشان بواسطهٔ منقولات دیگران است با آنکه از رسالات افلاطون اسم میبرند و بعضی از آنها را میگویند بعربی نقل شده است ولیکن آثاری پیدا نیست که شناسائی درستی از آن کتابها داشته باشند آنچه هم بعربی نقل شده باقی نمانده است و نمیدانم علت این بیالتفاتی حکمای ما نسبت بافلاطون چه بوده است آنچه حدس میزنم اینست که از کتابهای یونانی کمتر چیزی مستقیماً بفضلای ما رسیده و معلومات ایشان نسبت بیونان و یونانیان و حکمت و فلسفهٔ یونان بتوسط ترجمههائی بوده که بزبان سریانی و عبرانی شده بوده است و مترجمین چنانکه باید و شاید حق ترجمه را ادا نکرده بودند و مخصوصاً نسبت بذوقیات یونان و لطائف شعری و عبارتی توجه نداشته یا معرفتشان بزبان یونانی بدرجهای نبوده است که آن لطائف و محسنات را درک کنند و یا اختلاف مذاق و مشرب سبب شده است که باین امور توجه نکردهاند و شاید که شیفتگی فوقالعادهٔ شیخالرئیس ابوعلی سینا نسبت بارسطو نیز در این باب بیمدخلیت نبوده که افلاطون را تحتالشعاع ارسطو قرارداده تا آنجا که شیخ بزرگوار در کتاب شفای خود میفرماید اگر معلومات افلاطون اینست که بما رسیده بضاعتش در علم مزجاة بوده است.
اینجانب تصدیق دارم که مقدار معلوماتی که از کتب ارسلو در قشر حکمت و فلسفه بدست میآید خیلی بیش از کتب افلاطون است و البته ارسطو علم و حکمت را توسعه داده و تنظیم و تدوین نموده است اما مطالعهٔ کتب افلاطون گذشته از لذتی که از جنبهٔ ادبی و ذوقی عاید میکند هرگاه بنظر عمیق دیده شود معلوم میکند که مایهٔ حکمت و فلسفه خواه از ارسطو و خواه از حکمای دیگر همه از افلاطون و بواسطهٔ افلاطون از سقراط بوده است و یقین است که اگر دانشمندان ما کتابهای