و بستگی. و معاهده. و سرگذشت و ماجرا.
و حادثه و سانحه و عارضه و هر امر ناگهانی.
و هر کاری که گاه پدید آید و بدون سبب واقع شود. و اتفاق حسنه: نیکبختی ناگهانی و غیر منتظر. و خوشبختی پسندیده.
اتفاقا (ettefāqan) مف. پ. – مأخوذ از تازی – بغتة و بطور ناگهانی و بدون انتظار. و متفقا و بطور یکدلی و یکجهتی. و شاید و یحتمل. و بطور کامیابی و عاقبت بخیری.
اتفاقات (ettefāqāt) ج. ا. پ. – مأخوذ از تازی – سوانح و ناگهانیها. و بهرهمندیها و کامیابیها و عاقبتبهخیریها.
اتفاقی (ettefāqi) ص. پ. – مأخوذ از تازی – ناگهانی. و اختیاری. و عارضی. و اجماعی. و مف. بدون قصد.
اتفال (etfāl) م. پ. اتفله اتفالا: بویناک کرد آن را. قال علی علیه السلام: قم عن الشمس فانها تتفل الریح.
اتقاء (etteqā’) م. ع. پرهیز کردن یق. اتقیت الشیی اتقاء – اصله او تقیت قلبت الواو یاء لانکسار ما قبلها و ابدلت منها التاء فادغمت فلما کثر استعماله علی لفظ الافتعال تو همو ا. ان التاء من نفس الکلمة فجعلوه اتقی یتقی بفتح التاء فیهما و کسر الهمزة و فتح القاف فی الماضی و فتح التاء و کسر القاف فی المضارع ثم لم یجدو ا. له مثالا فی کلامهم یلحقونه به فقالو تقی یتقی مثل رمی یرمی و یق. فی الامر تق و للمراة تقی.
اتقاد (etteqād) م. ع. افروخته شدن آتش.
اتقار (etteqār) م. ع. آهستگی نمودن. و بردبار گشتن.
اتقان (etqān) م. ع. اتقن الامر اتقانا: استوار کرد آن کار را.
اتقاه (atqāho) ما اتقاه اللّه! – کلمۀ تعجب – چه پرهیزگار است!
اتقاه (etteqāh) م. ع. بنهایت رسیدن. و بندگی کردن. و سخن شنیدن. یق. اتقه له یعنی بندگی کرد او را. و سخن ویرا شنید.
اتقیاء (atqiā’) ع. ج. تقی.
اتک (atak) ا. پ. یورش و هجوم و حمله.
اتک (atak) ا. پ. – مأخوذ از ترکی – دامنۀ کوه و صحرای وسیع.
اتکا (ettekā) ا. پ. – مأخوذ از تازی – تکیه. و تکیهگاه.
اتکاء (ettekā’) م. ع. بر هیأت متکی و یا بر پهلوی چپ افکندن یق. ضبر به فاتکاه.
اتکاء (ettekā’) م. ع. تکیه کردن. و تکیه گاه گردانیدن جهت کسی.
اتکار (ettekār) م. ع. آشیانه ساختن مرغ.
اتکاع (ettekā’) م. ع. درشت گردیدن. و استوار و مقرر شدن.
اتکال (ettekāl) م. ع. کار بکسی گذاشتن. و اعتماد کردن بر کسی (و یعدی بعلی) یق. اتکلت علی فلان فی امری.
اتکال (ettekāl) ا. پ. – مأخوذ از تازی – اعتماد و توکل.
اتل (atl) م. ع. اتل اتلا و اتلانا و اتلالا (از باب ضرب): گام نزدیک نهاد هنگام خشم. و اتل من الطعام: سیر شد شکم از آن طعام.
اتلاء (atlā’) ع. ج. تلو (telv). اتلاء (etlā’) ع. اتلیته ایاه: در پی او کردم ویرا. و ما زلت اتلوه حتی اتلیته ای تقدمته و صار خلفی. و یق. فی الدعاء اتلاه الله اطفالا ای اتبعه اولادا. و اتلیته: حوالۀ وی کردم. و اتلیته ذمة: عهد و زنهار دادم او را. و اتلیت حقی عنده: باقی گذاشتم نزد وی اندکی از حق خود. و اتلیته سهما: تیر امان دادم او را. و اتلاه: داد او را اتلاء. و اتلت الناقة: دارای بچهای شد آن ناقه شتر که پس وی میرود. و قولهم فی الدعاء علی الانسان: لادریت و لا اتلیت ای لا تتلی ای لا تکون لها اولاد.
اتلاج (etlāj) م. ع. داخل کردن.
اتلاج (ettelāj) م. ع. درآمدن. و در آوردن.
اتلاد (atlād) ا. ع. مال کهنۀ قدیمی موروثی. و ستوری که نزد صاحبش زاده و یا نتاج داده باشد. و ج. اخ. نام چند بطن از عبد القیس.
اتلاد (etlād) م. ع. اتلد الرجل اتلادا: خداوند مال کهنه گشت آن مرد.
اتلاع (etlā’) م. ع. اتلع الثور من الکناس: بیرون کرد آن گاو را از جای باش. و اتلع فلان: گردن ستیخ کرد فلان.
اتلاع (ettelā’) م. ع. اتلع فلان والعه: پوشیده است بر من کار فلان و نمیدانم زنده است یا مرده.
اتلاف (etlāf) م. ع. هلاک کردن.
اتلاف (etlāf) ا. پ. مأخوذ از تازی – تلف. و خرج بیهوده. و تضییع و هلاک و تباهی. و تخریب.
اتلافات (etlāfāt) ج. ا. پ. – مأخوذ از تازی – تباهیها. و خرابیها. و تلفها.
اتلال (atlāl) ع. ج. تلّ.
اتلال (etlāl) م. ع. اتل الرجل فی الصلوة اتلالا: راست ایستاد آن مرد در نماز. و اتل المائع: چکانید آن مایع را.