پرش به محتوا

برگه:FarhangeNafisi.pdf/۸۳

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۶۹–

و بیفاده‌تر.


ابطن (abtan) ا. ع. رگ بازوی اسب.

ابطن (abton) ع. ج. بطن (batn).


ابطنة (abtenat) ع. ج. باطن و بطان.


ابطولة (obtulat) ا. ع. باطل. یق. بینهم ابطولة.


ابطی (ebti) ص. پ. – مأخوذ از تازی – منسوب به ابط وزیر بغلی.


ابظاظ (ebzāz) م. ع. فربه شدن.


ابظر (abzar) ص. ع. ختنه ناکرده. و مردی که میان لب بالائین وی تندی باشد. قول علی علیه السلام لشریح: فما تقول انت ایها العبد الابظر.


ابعاء (ebā’) م. ع. بر گناه و خطا انگیختن کسیرا. و ابعاه فرسا: آبستن کرد او را.


ابعاد (ab’ād) ع. ج. بعد (bo’d). باصطلاح هندسه ابعاد ثلاثه: طول و عرض و عمق.

ابعاد (ebād) م. ع. دور کردن. و دور داشتن از خیر. و دور رفتن. و ابعده الله: دور دارد او را خدا از خیر.


ابعار (ab’ār) ع. ج. بعر (ba’r).

ابعار (eba’?r) م. ع. بیرون کردن پشکل که در روده بود.


ابعاض (ab’āz) ع. ج. بعض (ba’z).

ابعاض (eb’āz) م. ع. در زمین پشه پدید شدن.


ابعاط (eb’āt) م. ع. دور رفتن ستور بچرا. و گریختن. و از حد درگذشتن و غلو کردن در نادانی و کار زشت. و لا یعنی گفتن. و مکلف شدن کسی بچیزی که فوق طاقت وی باشد.


ابعد (ab’ad) ص. ع. دورتر. و بیگانه. ج.: اباعد. و خیانت‌گر یق. کب الله الابعد لفیه ای القاه لوجهه و لا یقال للانثی منه شیئی. و ا. خیر و فایده. یق. انه لغیر ابعد و ما عند ابعد و ما ابعده!: کلمۀ تعجب یعنی چه بسیار دور است آن. و هو ابعد منه: او دورتر است از وی.


ابعرة (ab’erat) ع. ج. بعیر (bair).


ابغاء (ebqā’) م. ع. کسیرا بر طلب چیزی داشتن. و یاری دادن در طلب آن. و نافرمان گردانیدن.


ابغاش (ebqāc) م. ع. باران ضعیف رسانیدن یق. ابغش الله الارض.


ابغاض (abqāz) ع. ج. بغض (boqz).

ابغاض (ebqāz) م. ع. دشمن داشتن.


ابغث (abqas) ا. ع. گوسپند نر پیسه. و شیر بیشه. و مرغی تیره رنگ. و اخ. نام موضعی ریگناک.


ابغثة (abqesat) ع. ج. بغاث و بغاث و بغاث.


ابغض (abqaz) ص. ع. بسیار دشمن. و قولهم ما ابغضه الی شاذ و لا یقاس علیه.


ابفره (abfare) ا. پ. اسب نر. و اسب چاق و فربه.


ابفون (abfun) ا. ع. دانه‌های زیتون وحشی.


ابق (abq) و (abaq) م. ع. ابق ابقا و ابقا و اباقا. مر. اباق.

ابق (abaq) ا. ع. کنب و شاهدانه.

ابق (obbaq) ع. ج. آبق و ابوق.


ابقا (ebqā) ا. پ. – مأخوذ از تازی – برقراری. و واگذاری و واگذاشت و فرو گذاشت. و بازماندگی.


ابقاء (ebqā’) م. ع. زنده و باقی گذاشتن. و ترحم نمودن و رعایت کردن. و اصلاح میان قومی کردن. و نگاه داشتن.


ابقاق (ebqāq) م. ع. فراخ گردانیدن چیزی. و ابقت المراة: بسیار اولاد گردید آن زن. و ابق علی القوم: بسیار بق بق کرد بر آن گروه. و ابق الوادی: بدر رفت خس و خاشاک آن رودبار. و ابقت الغنم فی الجدب: بچه داد گوسپند لاغر در سال قحط.


ابقال (ebqāl) م. ع. گیاه برآوردن زمین و سبز شدن آن. و ریش برآوردن کودک. و سبز شدن شوره گیاه. و چریدن مواشی سبزه را.


ابقر (abqar) ا. پ. شوره.


ابقع (abqa’) ا. ع. پیسه. ج.: بقع.

ابقع (abqa’) ا. ع. زاغ پیسه. ج.: بقعان (beqān).


ابقور (obqur) ع. ج. بقرة (baqarat).


ابقی (abqā) ص. ع. بادوام‌تر.


ابک (abak) م. ع. فربه شدن (از باب سمع).

ابک (abek) ص. ع. ابک مئبک: فربه و گول.

ابک (abakk) ا. ع. سال قحط. و کسی که فراهم سازد خران و مواشی و مانند آنها را. و مزدوری که سعی کند در امور اهل خود. و ص. بریده دست. ج.: بکان (bokkān) و اخ. نام موضعی.


ابکاء (ebkā’) م. ع. گریانیدن.


ابکار (abkār) ا. پ. کشت و زراعت.

ابکار (abkār). ع. ج. بکر (bokr) و (bekr) و ج. ج. بکرة (bokrat).

ابکار (ebkār) م. ع. شتابی کردن در هر وقت که باشد. و آمدن کسیرا بامداد. و آشامیدن شتر در اول صبح. و جلو رفتن و پیش شدن. و سبب شدن که کسی در اول صبح برخیزد و پگاه خیزانیدن.

ابکار (ebkār) ا. ع. بامداد قوله تعالی: بِالْعَشِیِّ وَ اَلْإِبْکٰارِ.


ابکر (abkor) ع. ج. بکر (bakr).


ابکم (abkam) ص. ع. مرد گنگ و کر. ج.: بکم (bokm) و بکمان (bokmān).