خ – ۶۰۰ و ذ – ۷۰۰.
ضظغ که حروف آن عبارتند از: ض – ۸۰۰ و ظ – ۹۰۰ و غ – ۱۰۰۰.
و گویند مرمر بن مرة که از مردم طی بوده و خط عربی وضع کردۀ اوست هشت پسر داشت و این هشت کلمه نام پسرهای وی میباشد.
ابجدخوان (abjad-xān) ص. کسی که شروع بخواندن الف با میکند.
ابجر (abjar) ص. ع. مرد برآمده ناف و کلان شکم. ج.: بجر (bojr) و بجران (bojrān) و ا. رسن کشتی. و اخ. نام اسبی. و نام مردی.
ابجل (abjal) ا. ع. ورید بزرگی در دست و پا. و ورید بزرگی در دست استر و اسب که در انسان آن را اکحل مینامند.
ابجئرار (ebje’rār) م. ع. ابجئررت عنه ابجئرارا: سست گردیدم از وی.
ابح (abahh) ص. ع. مرد گلو گرفتۀ گران آواز و فربه. و چوب ستبر. و ا. دینار. و تیر قمار. ج.: بحّ. و اخ. نام شاعر هذلی.
ابحاء (ebhā’) م. ع. منقطع گردیدن یق. ابحت علی دابتی.
ابحاث (abhās) ع. ج. بحث (bahs).
ابحاح (ebhāh) م. ع. درشت حرف زدن و ابحه الصیاح: گران آواز کرد او را بانگ زدن.
ابحار (abhār) ع. ج. بحر (bahr).
ابحار (ebhār) م. ع. ملاقات کردن و رسیدن کسی را بیقصد و اراده. و شدید گشتن سرخی در روی بینی. و فراوان بودن محصولات زمین. و ابحر الماء: شور گردید آب. و ابحره: شور یافت آن را. و نیز ابحار: سفر دریا کردن. و مسلول گردیدن.
ابحر (abhor) ج. ع. بحر (bahr)
ابحل (abhol) اخ. پ. پادشاه جابلسا و آن شهریست مقابل جابلقا و هر دو در عالم مثالند نه در این عالم.
ابخار (ebxār) م. ع. موجب تنفس عفن گشتن چیزی. و ابخره الشیی: بد بوی گردانید آن را آن چیز.
ابخاز (abxāz) اخ. پ. ولایتی است از قفقاز که اکنون در تصرف روسها میباشد.
ابخاق (ebxāq) م. ع. ابخق العین: برکند چشم را. و ابخقت العین: برآمد چشم از چشم خانه.
ابخال (ebxāl) م. ع. بخیل یافتن کسی را.
ابخر (abxar) ص. ع. کسی که نفسش منتن باشد.
ابخرة (abxerat) ع. ج. بخار.
ابخره (abxere) ج. ا. پ. – مأخوذ از تازی – و شمی که از جای نمناک و گرم برآید. و اجسام دودی شکلی که بواسطۀ اثر حرارت از اجسام جامد و یا مایع متصاعد گردند.
ابخص (abxas) ص. ع. مردی که در چشم خانۀ او گوشت پارهای رسته باشد.
ابخق (abxaq) ص. ع. مردمک چشم.
ابخل (abxal) ص. ع. بسیار حریص. و بخیل. و بخیلتر.
ابخنان (ebxanān) م. ع. خفتن. و راست ایستادن. و ابخنت الناقة: بازید ماده شتر برای دوشنده.
ابخنداء (ebxendā’) م. ع. ابخندی البعیر: کلان و تمام ساق گردید آن شتر. و ابخندت الجاریة: تمام ساق گردید آن کنیزک.
ابخوخ (abxux) ا. پ. بزاق و آب دهان. و ص. ترش روی. و اخ. اسم شهری.
ابخوسا (abxusā) ا. پ. – مأخوذ از سریانی – ابو خلسا.
ابخینان (ebxinān) م. ع. مردن. و بازیدن ماده شتر برای دوشنده.
ابد (abd) م. ع. ابدت البهیمة ابدا و ابودا (از باب ضرب و نصر): وحشت گرفت و برمید آن چارپا.
ابد (abad) ا. ع. همیشه و روزگار. ج.: آباد و ابود. و بچۀ یکساله. و ص. دائم و قدیم و ازلی و ابد آبد و ابد ابید م. ف برای مبالغه. و لا آتیه ابد الابدیة و ابد الابدین و ابد الابدین و ابد الابید و ابد الاباد و ابد الدهر: یعنی نخواهم آمد نزد او هرگز و هیچگاه.
ابد (abad) ابد ابدا (از باب سمع) خشم گرفت. و نفرت نمود.
ابد (abad) مف. پ. – مأخوذ از تازی – همیشه و قدیم و ازل.
ابد (abed) ص. ع. غضبناک و خشمناک و متنفر.
ابد (ebed) ا. ع. داه و کنیز.
ابد (ebed) و (abed) و (ebd) ص. ع. اتان ابد: ماده خر بسیار زائیده و کذا امة ابد.
ابد (obbad) ج. ا. ع. جانوران وحشی.
ابد (abadd) ص. ع. مردی که دستهایش از هم دور باشد. و مرد بزرگ اندام که اعضای او یا دوران او از هم دور بود. و اسبی که ما بین دو دستش دوری باشد. و ا. جولاهه. و الابد الرثیم: شیر بیشه.
ابد الله (abbadallāh) ع. کلمۀ دعا یعنی همیشه و جاوید باد و درازی زندگانی دهاد ویرا خدای.
ابدا (abadan) مف. پ. – مأخوذ از تازی – هرگز. و همیشه و دائما.
ابدا (ebdā) ا. پ. – مأخوذ از تازی – شروع و اختراع و ایجاد. و ابدا کردن فم.: شروع کردن. و خلق کردن و ایجاد نمودن.