پرش به محتوا

برگه:FarhangeNafisi.pdf/۱۲۱

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۱۰۷–

و استوار و نیکو کردن هر چیزی. الحدیث:

ان عایشة رضی الله عنها کانت تحتبک تحت الدرع ای تشد الازار و تحکمه. و حبوه بستن. و گرد پای نشستن مانند احتباء یق. احتبک بازاره. و احتبک الثوب:

نیکو یافت آن جامه را.


احتبال (ehtebāl) م. ع. احتبل الصید احتبالا: گرفت آن شکار را بدام. و دام گسترد برای آن شکار.


احتتاش (ehtetāc) م. ع. احتتش احتتاشا: تند و تیز شد بر جنگ و خصومت با کسی. و حتش (hotteca) فاحتتش: برآغالیده شد پس برآغالانید.


احتثاث (ehtesās) م. ع. احتثه علیه: برانگیخت او را بران. و احتث فلان: برانگیخته شد فلان (لازم و متعدی).


احتجاب (ehtejāb) م. ع. احتجب احتجابا: در پرده شد. و احتجبت المراة بیوم: یعنی در پرده شد آن زن بیک روز. و این را در وقتی گویند که یک روز از سال نهم وی بگذرد بدان جهت که سال نهم سال بلوغ است و در آن حجاب لازم.

احتجاب (ehtejāb) ا. پ. – مأخوذ از تازی – پنهانی و در پس پرده بودن. و روگرفتگی. و پوشیدگی و اخفا.


احتجاج (ehtejāj) م. ع. خصومت کردن. و حجت آوردن یق. احتج علی خصمه.

احتجاج (ehtejāj) ا. پ. – مأخوذ از تازی – حجت و دلیل و برهان. و مخاصمه و منازعه. و احتجاج کردن ف‌ل.: حجت و دلیل و برهان آوردن. و اقامۀ حجت و برهان کردن. و برهان خواستن. و خصومت کردن در ادعا. و منازعه نمودن.


احتجاجات (ehtejājāt) ج. ا. پ. – مأخوذ از تازی – براهین و دلایل. و مخاصمتها و منازعه‌ها.


احتجار (ehtejār) م. ع. احتجر احتجارا: حجره ساخت. و احتجر الارض: برگزید آن زمین را برای خود و علامت نصب کرد بر آن تا دیگری در آن تصرف نکند. الحدیث: کان للنبی صلی الله علیه و آله حصیر یبسط بالنهار و یحتجره باللیل ای یجعله لنفسه دون غیره. و احتجر اللوح: در کنار گرفت آن لوح را. و احتجر به: پناه جست باو و التجا نمود. و احتجرت الابل: سده‌ناک گردید شکم شتران.


احتجاز (ehtejāz) م. ع. احتجز احتجازا: به حجاز آمد. و فراهم گردید و مجتمع شد. و در نیفۀ شلوار گرفت چیزی را. و احتجز بازاره: بر میان بست ازار خود را.


احتجاف (ehtejāf) م. ع. احتجفه احتجافا: رهانید ویرا. و ربود. و احتجف الشئی: گرد آورد آن چیز را. و احتجف نفسه عن کذا: خود را بازداشت از آن.


احتجام (ehtejām) م. ع. احتجم احتجاما: حجامت کرد. و حجامت خواست.


احتجان (ehtejān) م. ع. احتجنه احتجانا: فراخویشتن کشید آن را بچوگان. و احتجن المال. فراهم آورد و گرد کرد مال را.


احتداء (ehtedā’) م. ع. احتدی اللیل النهار: تابع گردید شب روز را.


احتداد (ehtedād) م. ع. احتد علیه احتدادا. خشم گرفت بر او. و احتد فلان من الغضب. تیز شد خشم فلان. و احتدت السکین: تیز گردید آن کارد.


احتداف (ehtedāf) م. ع. گرفتن. و ربودن. و بریدن جامه و پوشاک.


احتدام (ehtedām) م. ع. احتدم علیه غیظا: دندان سائید بروی از خشم. و احتدمت النار: زبانه زد آن آتش. و احتدم النهار: سخت گرم شد روز. و احتدم الدم: بسیار سرخ گردید خون تا مایل بسیاهی شد.


احتذاء (ehtezā’) م. ع. نعلین برپای کردن. و بکسی پی بردن. و احتذی مثاله: برنهاد وی کار کرد.


احتذار (ehtezār) م. ع. پرهیز کردن.


احتراب (ehterāb) م. ع. با یکدیگر کارزار کردن. و ربودن یکی مال دیگری را.


احتراث (ehterās) م. ع. احترث احتراثا. کشت کرد. و کسب نمود.


احتراز (ehterāz) م. ع. احترز منه احترازا. پرهیز کرد و خویشتن را نگاه داشت از آن.

احتراز (ehterāz) ا. پ. – مأخوذ از تازی – پاساد و پرهیز و اجتناب. و احتیاط. و نبناد و امتناع.


احتراس (ehterās) م. ع. احترس احتراسا: دزدید. و احترس منه. خود را پاس داشت از آن.


احتراش (ehterāc) م. ع احترش الضب: شکار کرد سوسمار را. و احترش لعیاله: گرد آورد برای عیال خود نفقه از وجوه مکاسب.


احتراص (ehterās) م. ع. احترص احتراصا: آرزومند شد. و کوشش نمود.


احتراف (ehterāf) م. ع. احترف احترافا: صاحب پیشه شد.


احتراق (ehterāq) م. ع. احترق احتراقا: سوخته شد. و احترق الفرس فی عدوه: سرعت نمودن آن اسب در دویدن.

احتراق (ehterāq) ا. پ. – مأخوذ از تازی – سوختگی. و باصطلاح هیئت نهان