پرش به محتوا

برگه:FarhangeNafisi.pdf/۱۱۰

از ویکی‌نبشته
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
–۹۶–

بتندی حمل کرد و برد.


اجدار (ajdār) م. ع. ج. جدر.

اجدار (ejdār) م. ع. اجدر المکان دارای گیاه جدر گردید آنجای. و اجدر الشجر: برآمد بار آن درخت برابر نخود. و اجدر النبت: آبله برآورد آن گیاه یعنی نمودار شد سرهای آن مانند آبله.


اجداش (ajdāc) ع. ج. جدش.


اجداع (ejdā’) م. ع. بار داشت کردن. و اجدعت الصبی امه: بد خوار گردانید آن کودک را مادرش.


اجداف (ejdāf) م. ع. ناسپاسی کردن نعمت را و کم شمردن آن را. و اجدفوا: غوغا کردند.


اجدال (ajdāl) ع. ج. جدل و جدل.

اجدال (ejdāl) م. ع. اجدلت الظبیة. اجدالا: بچگان آهوی ماده همراه وی رفتند.


اجدام (ejdām) م. ع. اجدم الفرس: زجر کرد آن اسب را بکلمۀ اجدم.


اجدان (ejdān) م. ع. اجدن اجدانا: توانگر شد بعد فقر. و وجد المطلوب وجدا و جدة و وجدانا و وجدانا و اجدانا (از باب ضرب): یافت آن مطلوب را. مر. وجد.

اجدان (ajaddāne) ا. بصیغۀ تثنیه ع. شب و روز.


اجدب (ajdab) م. ع. سال قحط. و دشت ویران و خراب.

اجدب (ajdob) ع. ج. جدب


اجدث (ajdos) ع. ج. جدث.


اجدر (ajdar) ا. پ. اژدر.

اجدر (ajdar) ص. ع. شایسته‌تر و سزاوارتر و لایق‌تر.


اجدرار (ejderār) م. ع. اجترار و نشخوار کردن شتر.


اجدرونتن (ajdarunatan) م. پ. بلغت زند درو کردن و درویدن و درودن.


اجدزاز (ejdezāz) م. ع. اجتزاز و بریدن. و درودن. و فریز کردن موی.


اجدع (ajda’) ص. ع. کسی که دست و بینی و گوش و یا لب وی بریده شده باشد. و اخ. شیطان. و نام مردی.


اجدف (ajdaf) ص. ع. کوتاه بالا.


اجدل (ajdal) ا. ع. چرغ. ج.: اجادل.

اجدل (ajdal) ص. ع. ساعد اجدل: بازوی نیک خلقت بر پیچان نه از لاغری.


اجدلی (ajdaliy) ا. ع. چرغ.


اجدماع (ejdemā’) م. ع. مر. اجتماع.


اجدی (ajdā) ص. ع. سودمندتر و مفیدتر و بافایده‌تر.

اجدی (ajdi) ع. ج. جدی.


اجذاء (ejzā’) م. ع. چون واوی باشد بر جای ایستاده شدن یق. اجذی الحجر: ایستاده کرد آن سنگ را. و پیش افگند آن را. و اجذی الفصیل: پیه‌ناک گردید کوهان آن شتر بچه. و چون یائی بود باز داشتن یق. اجذی عنه: بازداشت از آن.


اجذاد (ajzāz) ع. ج. جذّ.


اجذار (ejzār) م. ع. از بیخ برکندن.


اجذاع (ejzā’) م. ع. بزندان کردن. و جذع گردیدن ستور و جز آن. یق. اجذع الفرس. در سال سوم درآمد آن اسب.


اجذاف (ejzāf) م. ع. اجذف الطائر اجذافا: تیز پرید آن مرغ و شتافت. و اجذفت المراة. گام کوتاه زد و تیز رفت آن زن.


اجذال (ajzāl) ع. ج. جذل.

اجذال (ejzāl) م. ع. اجذله اجذالا: شادمان کرد آن را.


اجذام (ajzām) ع. ج. جذم.

اجذام (ejzām) م. ع. اجذم یده اجذامأ: برید دست او را. و اجذم السیر تیز رفت. و اجذم الفرس: سخت دوید آن اسب. و اجذم عن الشیی: باز ایستاد از آن چیز. و اجذم علیه: قصد کرد بر آن.


اجذع (ajza’) ص. کوسپند و گاو بسال دوم درآمده و اسب بسال سوم و شتر بسال پنجم.


اجذم (ajzam) ص. ع. کسی که دستش قطع شده باشد. و برص‌دار و کسی که مبتلا بجذام بوده باشد. و کسی که سر انگشتهایش رفته باشد. و کسی که قران مجید را یاد گرفته بعد فراموش کرده باشد ج.: جذامی (jazāmā). الحدیث: من تعلم القرآن ثم نسیه لقی الله تعالی و هو اجذم.


اجذئرار (ejze’rār) م. ع. اجذأر اجذئرارا: آمادۀ خصومت و دشنام گردید. و اجذأر النبات: روئید آن گیاه و دراز شد.


اجر (ajr) ا. ع. پاداش عمل. و ذکر نیکو. و کابین زنان. ج. اجور و آجار.

اجر (ajr) م. ع. اجره اجرا (از باب ضرب و نصر): پاداش داد او را. و اجر العظم اجرا و اجارا و اجورا: به شد استخوان شکسته بر کجی و ناراستی. و اجرت العظم انا: بستم استخوان شکسته را بر کجی (لازم و متعدی). و اجره فلان (از باب نصر): مزدور او شد فلان. و اجر المملوک: بکرایه داد مملوک را. و اجر فلان فی اولاده (مجهولا): فرزندانش مردند و موجب اجر گشتند. و اجرت یده: بسته شد شکستگی دست او.

اجر (ajr) ا. پ. – مأخوذ از تازی – پاداش و ثواب و مزد و عوض و مکافات و جزا و تلافی. و وظیفه و مواجب. و ماهانه. و روزینه. و کرایه و اجاره. و ذکر جمیل. و اجر غیر ممنون ثواب بی‌نقصان. و با اجر ص.: با اجر و مزد