این برگ نمونهخوانی شده ولی هنوز همسنجی نشدهاست.
قصاید
له فی المناجات
| راه گم کردم، چه باشد گر براه آری مرا؟ | رحمتی بر من کنی وندر پناه آری مرا؟ | |||||
| مینهد هر ساعتی بر خاطرم باری چو کوه | خوف آن ساعت که با روی چو کاه آری مرا | |||||
| راه باریکست و شب تاریک، پیش خود مگر | با فروغ نور آن روی چو ماه آری مرا | |||||
| رحمتی داری، که بر ذرات عالم تافتست | با چنان رحمت عجب گر در گناه آری مرا! | |||||
| شد جهان در چشم من چون چاه تاریک از فزع | ۵ | چشم آن دارم که بر بالای چاه آری مرا | ||||
| دفتر کردارم آن ساعت که گویی: بازکن | از خجالت پیش خود در آهآه آری مرا | |||||
| من که چون جوزا نمیبندم کمر در بندگی | کی چو خورشید منور در کلاه آری مرا؟ | |||||
| اسب خیرم لاغرست و خنجر کردار کند | آن نمیارزم که در قلب سپاه آری مرا | |||||
| لاف یکتایی زدم چندان، که زیر بار عجب | بیم آنستم که با پشت دو تاه آری مرا | |||||
| هر زمان از شرم تقصیری که کردم در عمل | ۱۰ | همچو کشتی زآب چشم اندر شناه آری مرا | ||||
| خاطرم تیره است و تدبیرم کژ و کارم تباه | با چنین سرمایه کی در پیشگاه آری مرا؟ | |||||
| گر حدیث من به قدر جرم من خواهی نوشت | همچو روی نامه با روی سیاه آری مرا | |||||
| بندگی گر زین نمط باشد که کردم، اوحدی[۱] | آه ازان ساعت که پیش تخت شاه آری مرا! | |||||
- ↑ خ ل: سهل باشد، اوحدی، با دیگران هر کار، لیک.
۱