رفتۀ او کمکم بر سر جای خود آمد به همین جهت شب همۀ اطرافیان را مسرور و بشاش دیدم، یکی به من به زبان چرب و نرم تهنیت میگفت و دیگری وعدههای فریننده میداد.
شاه با گرمی تمام از من اظهار امتنان نمود و در تعریف مبالغه کرد، امینالسلطان وعده داد که بهترین اسبهای سرطویلۀ خود را به من ببخشد؛ مجدالدوله هم وعدۀ یک قالیچۀ عالی داد و هر کس به قدر خود دادن هدیهای را به عهده گرفتند حتی یکی از وزرا گفت که ما همه باید دست شما را ببوسیم.
این مدح و ثناهای خارج از اندازه و تعارفات شاعرانه و احساساتی که کم و بیش آثار صداقت از آنها ظاهر بود برای من تازگی نداشت زیرا که مکرر از این حرفها شنیده و از این وعدههایی که هیچ وقت صورت عمل به خود نگرفته است دیده بودم.
خوب است از شرح این جمله که خوب یا بد همان است که هست بگذریم و یادی از آن نکنیم فقط چیزی از آن که قابل ملاحظه است دلالت آن است بر احوال جمعیتی که من خواه ناخواه باید در میان ایشان زندگی کنم و به خاطر داشته باشم که در این مملکت دائماً اوضاع و احوال به سهولت و به سرعت تغییر و تبدیل مییابد و بین تخت مقام با تختۀ تابوت فاصلۀ زیادی وجود ندارد.
۲۶ سپتامبر = ۳۰ محرم
حالت بهبود شاه همچنان بر قرار است و من از ترس این که تب دوباره برنگردد بار دیگر یک گرم سولفات دو کینین تجویز کردم.
شاه چون حالتش بهتر شده بود امر داد که اردو حرکت کند. ساعت ده صبح به عزم منزلی که تا آنجا فقط دو فرسنگ راه بود حرکت کردیم.
در بین راه اعتمادالسلطنه به من گفت که حالت شاه چنان سخت شده بود که ولیعهد محرمانه دست به کار بعضی احتیاطاتی زده بود تا اگر تخت سلطنت خالی ماند آنها را مجری دارد اما جای بسی خوشوقتی است که اتفاق سویی رخ نداد و الا در ایران شورشی بروز میکرد و ما چارهای جز آن که به روسیه برگردیم نداشتیم.
اعتمادالسلطنه برای اثبات مدعای خود میگفت که ولیعهد پسر ارشد شاه نیست