برگه:مسافر.pdf/۹

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
این برگ نمونه‌خوانی شده ولی هنوز هم‌سنجی نشده‌است.
––
 

ببین، همیشه خراشی‌ست روی صورت احساس

همیشه چیزی - انگار روشنائی یک خواب -

به نرمی قدمی مرگ میرسد از پشت

و روی شانه‌ی ما دست میگذارد

و ما حرارت انگشتهای روشن او را

بسان سم گوارائی

کنار حادثه سر می‌کشیم

ونیز یادت هست

و روی ترعه‌ی آرام

در آن مجادله‌ی زنگدار آب و زمین

که وقت از پیش منشور دیده می‌شد

تکان قایق، ذهن ترا تکانی داد:

غبار عادت پیوسته در مسیر تماشاست

همیشه با نفس تازه راه باید رفت

و فوت باید کرد

که پاک پاک شود صورت طلائی مرگ


کجاست سنگ رنوس۱

من از مجاورت یک درخت می‌آیم

که روی پوست آن دستهای ساده‌ی غربت

اثر گذاشته بود: