میگیرم، بخودم منسوب میکنم. یعنی " خودآگاهی" را از دست داده ام (یا مثلا بدنم نیرومند است ، اما من این" نیرومندی" بدنی را منسوب میکنم به نیرومندی " انسانی " خودم! که اصلابه قضیه ربطی ندارد ! بعضی آدمها هستند که ماشاء الله هزار ماشاء الله به اندازه شتر نیرومندند، اما به اندازه گنجشک هم نیرومندی " انسانی " ندارند ! و یخی که میکنی باید تجدید وضو بکند! در اینجا هم توانائی بدنی به " خودآگاهی" صدمه میزند ! گفته اند که " عقل سالم در بدن سالم هست ! بلی هست، اما بدن سالم غیر از بدن" تنومند " و یا بدن ناجور و قناس است یک بابائی میگفت. هر قدر که گنده بشوی، از گاو که گنده تر نمی شی تازه آنوقت میدوشندت نیرومند هم که بشوی از خر که نیرومند تر نمیشی ، تازه آنوقت بارت می کنند دونده هم ( که بشوی، از اسب که دونده تر نمیشی آنوقت هم سوارت میشوند ! "
انسان "خود آگاه "است که چنان نیرومند میشود که می تواند سوار سرنوشت بشود. او کیست ؟ او ناپلئون قلدر نیست که در جزیره سنت هلن میگوید " مثل تخته پاره ای عاجز در دست امواج اسیرم " اوبتهون ضعیف کر مریض است که صدای سمفونی پنج متر؟ صدای زوزه های تقدیر است در زیر پنجه های انسان ، که دارد خرد میشود وله میشود ! آری، این ، قدرت اوست این
۸۲