بخوانند و داوری کنند/گفتار چهارم

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
گفتار سوم بخوانند و داوری کنند  از احمد کسروی
گفتار چهارم: زورگوییهایی که ملایان میکنند
'


‫گفتار چهارم ‪:‬‬

زورگوییهایی که ملایان میکنند‬

‫از شیعیگری چندانکه می شایست سخن راندیم‪ ،‬و اکنون میخواهیم از ملایان و زورگوییهای آنان سخن رانیم‪.‬‬ ‫شیعیگری که خود دستگاهی بوده ملایان به روی آن دستگاهی چیده اند‪.‬‬

‫شیعیگری با آن پیچهایی که خورده و آن رنگهایی که گرفته به این نتیجه رسیده که سررشته داری یا‬ ‫فرمانروایی در این زمان از آ ِن امام ناپیداست‪ .‬ملایان آنرا گرفته میگویند‪ :‬ما جانشینان آن امامیم و فرمانروایی امروز‬ ‫از آن ماست‪.‬‬

‫با همین عنوان مردم را زیردست خود می پندارند و از ایشان زکات و مال امام میگیرند‪ .‬از آنسوی دولت را‬ ‫«جائر» و «غاصب» شناخته به مردم چنین می آموزند که تا توانند مالیات نپردازند و فرزندان خود را به سربازی‬ ‫نفرستند‪ ،‬اگر پول دولت به دستشان افتاد «با اجازه از علما» بدزدند‪.‬‬

‫اکنون که ایران مشروطه[۱] ‬پذیرفته و از روی قانونها زندگی میکند‪ ،‬ملایان با این نیز دشمنی مینمایند و مردم را‬ ‫به بدخواهی و کارشکنی وا میدارند‪.‬‬

‫این یک دعوی بسیار بزرگیست که ملایان میکنند و زیان آن نیز بسیار بزرگست. خود شیعیگری با‬ ‫زیانهایش یکسو‪ ،‬و این دعوی ملایان با زیانهایش یکسوست‪.‬‬

‫سررشته داری (حکومت) رگ سهندۀ[۲] ‬زندگانی توده ایست‪ .‬از اینرو از دویست سال باز که در‬ ‫میان توده های اروپا و آمریکا تکانی پیدا شده‪ ،‬گفتگوها در این زمینه رفته و شورشها پدید آمده و خونها ریخته‬ ‫شده‪ .‬بیشُوند[۳] ‬نمیگویم‪ :‬دعوی ملایان بسیار بزرگست‪.‬‬

‫از آنسو نتیجه این دعوی دو دلی مردم و سرگردانی ایشانست‪ .‬زیرا ملایان که سررشته داری را از آن خود‬ ‫میشمارند آنرا بدست نمیگیرند (و خود نتوانند گرفت[۴])‬، پس ناچاریست که سررشته داری دیگری باشد و مردم نیز‬ ‫به آن خوشبین نباشند‪ .‬دولتی باشد که مردم آنرا «ستمکار» (جائر) شناسند و از بدخواهی و کار شکنی باز نایستند‪ .‬به‬ ‫گفته یکی از یاران‪» :‬از درون به چیزهایی باور دارند که نتوانند بکار بست‪ ،‬و در بیرون بکارهایی برخیزند که باور‬ ‫ندارند»‪.‬‬

‫ملایان با دولت ایران همان رفتار را میکنند که امامانشان با خلافت اسلامی کرده بودند‪ .‬چنانکه امام جعفر‬ ‫صادق خود به خلافت نمی کوشید و آنرا بدست نمی آورد و به دیگران که کوشیده و بدست آورده بودند گردن‬ ‫نمی گزاشت و بلکه پیروان خود را به دشمنی و کارشکنی وا میداشت‪ ،‬‌همچنان ملایان خودشان رشته کارها را‬ ‫بدست نمی گیرند و به دیگران که گرفته اند گردن نگزارده مردم را به بدخواهی و دشمنی بر می انگیزند‪ .‬بلکه‬ ‫میتوان گفت که زورگویی اینان بیشتر است تا زورگویی آنان‪ .‬زیرا به جعفر بن محمد اگر خلافت را دادندی بیگمان‬ ‫آنرا پذیرفتی‌‪) ،‬چنانکه نواده اش علی بن موسی ولیعهدی مأمون را پذیرفت)‪ .‬لیکن به ملایان اگر هم سررشته داری‬ ‫داده شود نخواهند پذیرفت و نخواهند پیش آمد‪ .‬زیرا ایشان گذشته از اینکه گروهی بی سر و نابسامانند و پیداست‬ ‫که سـررشته داری نتوانند‪ ،‬خود ایشان بهتر میشمارند که در نجف یا قم یا شهر دیگری نشینند و بی تاج و تخت‬ ‫فرمانرانند و پول های مفت گیرند و بی رنج و آسوده به خوشی پردازند‪.‬‬

‫سررشته داری یا فرمانروایی به سپاه نیاز دارد‪ .‬شهربانی و شهرداری و دیگر اداره ها خواهد‪ ،‬سررشته دار باید‬ ‫پاسخده آرامش شهرها و آسایش مردم و آبادی کشور باشد‪ .‬ملایان نمی خواهند این کارها را به گردن گیرند‪.‬‬ ‫دوست میدارند که بی هیچ رنجی باج گیرند و بی هیچ پاسخدهی فرمان رانند‪.‬‬

‫آنان سود خود را در این میشناسند که بدانسان که امروز هست دولتی باشد که کشور را راه برد و کارهای‬ ‫سررشته داری را انجام دهد‪ ،‬ولی در همانحال در پیش مردم «جائر» شناخته شده مردم از درون دل‪ ،‬علما را پیشوا و‬ ‫فرمانروا شناسند و پولهاشان به آنان پردازند‪ .‬رنج را دولت کشد و سود را آنان برند‪ .‬دولت که سپاه میگیرد‪ ،‬پاسبان و‬ ‫ژاندارم نگاه میدارد‪ ،‬اداره ها برپا میکند‪ ،‬‌هرچه بگیرد حرام باشد‪ ،‬ولی آنانکه به هیچ کاری نمی پردازند و هیچ‬ ‫پاسخدهی به گردن نمی گیرند هرچه بگیرند حلال شمرده شود‪ .‬دولتیان همگی به دوزخ روند و آخوندها یکسره‬ ‫رو به بهشت آورند‪ .‬پاسبان که در گرما و سرما‪ ،‬شبها را بیداری میکشد و به خاندانها نگهبانی میکند گناهکار باشد‪،‬‬ ‫ولی ملازادگان و سید بچگان ویـلگرد و مفتخـوار نیکوکار باشند‪ .‬کوتاه سخن‪ :‬یک «حکومت عرفی» باشد بـدنام ‫و بی ارج‪ ،‬و یک «حکومت شرعی» باشد ارجمند و نیکنام‪ .‬رنج را آن کشد و سود را این برد‪.‬‬

‫این آرزوییست که ملایان میدارند و تاکنون پیش برده اند‪ .‬ولی بیگفتگوست که این آرزو یکسره به زیان توده‬ ‫است‪ .‬چنانکه گفتیم این نتیجه اش دو دلی مردم است و نتیجه دو دلی نیز جز درماندگی و بدبختی یک توده نتواند‬ ‫بود‪.‬‬

‫مردمی که بیست میلیون‪ ،‬یا بیشتر و کمتر‪ ،‬توده ای پدید آورده اند و در یکجا می زیند‪ ،‬باید همگی ایشان‬ ‫بکارهای توده ای ارج گزارند و دلبستگی دارند‪ ،‬‌هریکی خود را پاسخده پیشرفت آن کارها دانسته به اندازه‬ ‫تواناییش کوشش دریغ نگوید‪ .‬آن کشور خانه ایشانست ،‬سرچشمه زندگانی ایشانست‪ ،‬باید به نگهداری آن کوشند‬ ‫و سربازی در آن راه را بایای خود دانند‪ .‬از این راه است که یک توده فیروزمند تواند بود و با سرفرازی و آزادی‬ ‫تواند زیست‪.‬‬

‫مردمی که به کشور خود دلبستگی ندارند و بکارهای توده ای ارج نگزارند جای هیچ گفتگو‬ ‫نیست که بیگانگان به ایشان چیره خواهند گردید و یوغ بندگی را به گردن ایشان خواهند‬ ‫گزاشت‪.‬‬

‫اینست نتیجه آن رفتار ملایان‪ .‬بیست میلیون توده را دچار بدبختی میگردانند‪ .‬از اینجاست که میگوییم‪ :‬دعوی‬ ‫ملایان بسیار بزرگست و زیان آن نیز بسیار بزرگ میباشد‪.‬‬

‫یک نمونه از رفتار ملایان و از نتیجه آنها داستان مشروطه است‪ .‬مشروطه (یا سررشته داری توده) بهترین گونه‬ ‫سررشته داریهاست‪ .‬اگر در زمان اسلام جهان را خلافت شایستی‌‪ ،‬امروز مشروطه می شاید‪ .‬این نشان پیشرفت جهان‬ ‫است که توده ها خودشان رشته کارهای توده ای را بدست گیرند و آنرا راه برند‪.‬‬

‫مشروطه در زمانهای باستان در یونان و روم پدید آمده ولی نپاییده بود‪ .‬تا سپس در اروپا پدید آمد و بیشتر‬ ‫کشورها آنرا پذیرفتند‪ .‬در ایران نیز غیرتمندانی خواهان آن میبودند و سالها میکوشیدند تا شادروانان سید عبداﷲ‬ ‫بهبهانی و سید محمد طباطبایی پیش افتاده جنبشی پدید آوردند و بدانسان که در تاریخ نوشته شده از مظفر الدینشاه‬ ‫فرمان مشروطه گرفتند و مجلس شوری در تهران گشاده گردید‪.‬‬

‫با آنکه پیشوای این جنبش دو سید میبودند و سه تن از علمای بزرگ نجف که آخوند خراسانی و حاجی میرزا‬ ‫حسین تهرانی و حاجی شیخ مازندرانی باشند‪ ،‬مردانه پشتیبانیها می نمودند‪ ،‬در میانه با ملایان نبرد سختی پدید آمد‪.‬‬

Mazandarani - tehrani - khorasani.png

‫در آغاز کار‪ ،‬اینان چون معنی مشروطه را نمی دانستند و چنین می پنداشتند که مردم که شوریده اند‪ ،‬رشته‬ ‫کارها را از دست دربار گرفته به دست آنان خواهند سپرد‪ ،‬از اینرو با آن همراهی می نمودند‪ .‬ولی بیش از هفت یا‬ ‫‌هشت ماه نگذشت که راستی را دریافته دانستند که مشروطه نه به سود آنان‪ ،‬بلکه به زیان ایشان میباشد و این بود به‬ ‫دشمنی پرداختند‪ ،‬دسته بندیها کردند‪ ،‬با دربار همدست شده کوششها بکار بردند‪ ،‬در میانه جنگها رفت‪ ،‬خونها‬ ‫ریخته شد‪ .‬چون در انجام کار‪ ،‬مشروطه خواهان چیره درآمدند و تهران را گشاده محمد علی میرزا را برانداختند‪،‬‬ ‫این بار ملایان دست به دامن دولت بیداد گر روس زده نکولا را پشتیبان خود گرفتند و ده سال که سپاه روس در‬ ‫شهرهای ایران میبود از هیچگونه پستی و نامردی باز نایستادند‪.‬‬ ‫پس از همه اینها چون نکولا نیز برافتاد این بار به خاموشی و کناره گیری گراییدند و کم کم با مشروطه به‬ ‫آشتی و دوستی پرداخته از مشروطه به سودجویی برخاستند‪ .‬فرزندان خود را به دبستانها فرستادند‪ ،‬در اداره ها کار‬ ‫برای بستگان خود گرفتند‪ ،‬از هر راهی توانستند از سودجویی باز نایستادند‪ .‬یکدسته «متجدد» گردیده مشروطه را با‬ ‫شیعیگری سازش دادند‪» :‬امامان همیشه با ظلام و مستبدین در جنگ بوده اند‪ .‬مگر امام حسین در راه عدالت کشته‬ ‫نشده؟!‪ .«...‬از اینگونه سخنان فراوان به میان آوردند و بازار خود را گرم گردانیدند‪ .‬بسیاری از آنان خودشان را به‬ ‫ادارات انداخته یا دفتر اسناد رسمی گرفته از دولت کار پذیرفتند‪.‬‬

‫لیکن در همانحال دشمنی خود را با مشروطه فراموش نکردند‪ .‬آن دعوی را که درباره فرمانروایی میداشتند رها‬ ‫نکردند‪ .‬باز دولت را «جائر» خوانده مالیات دادن و به سربازی رفتن را حرام ستودند‪ ،‬باز نوید بهشت دادند‪ ،‬باز حور‬ ‫و غلمان فروختند‪ .‬از هر راه که توانستند مردم را به دلسردی از مشروطه وا داشتند‪ .‬‌هر گامی که در راه پیشرفت‬ ‫برداشته شد از هایهوی باز نایستادند‪ .‬از بیشرمی و خیره رویی‌‪ ،‬یکسو از اداره های قانونی بهره جستند و یکسو از‬ ‫حاجیان و مشهدیان زکات و مال امام و «رد مظالم» گرفتند‪.‬‬

به گفته عامیان‪» :‬‌هم از توبره خوردند و هم از آخور»

‫اکنون که در تهران تکانی برپاست و برای مجلس چهاردهم نمایندگانی برگزیده میشود‪ ،‬چند تن از ملایان‬ ‫میکوشند که پسران یا برادران خود را برگزینانند و با صد بیشرمی «بیانیه» ها به چاپ میرسانند و مردم را به گرفتن‬ ‫«تعرفه» و دادن «رأی» وا میدارند‪ .‬در همانحالی که این کار را میکنند در پشت سر چنین میگویند‪» :‬حالا که این‬ ‫لامذهبها کار خود را پیش برده اند باید علما را انتخاب کرد که تا بتوانند از بدعتها جلوگیری کنند»‪.‬‬

‫از این ملایان داستانهایی هست که اگر نوشته شود کتابی گردد‪ .‬رفتار اینان دلیل بُرنده ایست که گروهی‌‬ ‫بیدینند و جز در پی خوشگذرانیهای خود نمی باشند و این پیشه را بهترین راه برای آن میشناسند‪ .‬راستی هم آنست‬ ‫که پیش از زمان مشروطه در میان ملایان نیکان و بدان هر دو میبودند‪.‬‬

‫ولی چون مشروطه برخاست و ناسازگاری ملایی با آن دستگاه روشن گردید‪ ،‬کسانی که بهره ‫از پاکدلی و نیکخواهی میداشتند خود را به کنار کشیدند و نماندند در ملایی مگر تیره درونانی‌‬ ‫که از زندگی جز شکم پرستی و کامگزاری را نفهمیده اند و از نیکخواهی و دلسوزی به مردم‬ ‫بیکبار بی بهره اند‪.‬‬

‫یکی از آنان که از ملایان آذربایجان میبوده‪ ،‬در سال نخست جنبش مشروطه به نمایندگی از علما به مجلس‬ ‫شوری فرستاده شد و در آن مجلس که قانون اساسی گزارده میشد و کشاکشهای بزرگی در میان میبود‪ ،‬این مرد به‬ ‫‌همدستی دو سید[۵] ‬و دیگران‪ ،‬‌هواداری بسیار از آن قانون کرده‪ ،‬از همانراه جایگاهی در میان مشروطه خواهان یافت و‬ ‫از بزرگان بشمار رفت و زیرکانه از آن فرصت سود جسته «مستمری» گزافی از گنجینه دولت برای خود گرفت و‬ ‫فرزندان خود را که بسیارند (جز یکی) به اروپا فرستاد و یا در آموزشگاههای ایران به درس خواندن گزاشت که‬ ‫چون بازگشتند و یا از آموزشگاه بیرون آمدند هریکی در اداره ای جا گرفته ماهانه های گزافی دریافتند (و اکنون‬ ‫‌هم در می یابند)‪.‬‬

‫پس از همه اینها خود او دستگاه «حجت الاسلامی» را رها نکرده و در این سی و هشت سال همیشه‪ ،‬‌هم از‬ ‫مشروطه خواهی سود جسته و هم از آخوندی‪ .‬از آنسو در گزاردن قانون اساسی دست داشته و از اینسو در خانه خود‬ ‫درس «فقه» گفته‪ .‬‌هیچ نیندیشیده که اگر مشروطه است پس این دستگاه آخوندی چیست که من میدارم؟!‪ ...‬اگر‬ ‫کشور با قانون اساسی راه خواهد رفت دیگر این «فقه جعفری» بِچه کار خواهد خورد؟!‪ ...‬آیا از روی قانون اساسی‌‬ ‫من چه کاره ام و چه عنوانی توانم داشت؟!‪ ...‬تنها آن خواسته که در هر دو سو بازار گرمی دارد و سود جوید‪ ،‬و با‬ ‫آنکه اکنون بیش از هشتاد سال میدارد با همان دو رنگی و زیرکی روز میگزارد‪.‬‬

‫از همین ملا داستان دیگری هست‪ .‬یکی از آذربایجانیان چنین میگوید‪ :‬در سالهای نخست مشروطه با چند تنی‌‬ ‫به تهران رفته بودیم‪ .‬روزی گفتم بدیدن فلان آقا رویم‪ .‬چون رفتیم دیدیم در تالار بزرگی «مجلس درسی» برپاست‪.‬‬ ‫طلبه ها تالار را پر کرده اند و آقا سرگرم «تقریر و تحقیق» است‪ .‬گفتگو از این میرود‪» :‬آیا صورت کسی را کشیدن‬ ‫جائز است یا نه؟ ...» ‪)‬‌هل یجوز التصویر ام لا؟‪.(...‬‬

‫ما چون نشستیم آقا «صبحکم اﷲ با الخیر» گفت و بسر سخن رفت‪ .‬ما هم نشسته گوش دادیم‪ .‬آقا گفت و‬ ‫طلبـه ها گفتند‪ ،‬حدیثها خواندند و دلیلها آوردند‪ ،‬سرانجام به آنجا رسید که آقا گفت‪» :‬الاحوط ترکه» (بهتر است‬ ‫که پرهیزیده شود)‪.‬‬ ‫

ما چون برخاستیم در بیرون چنین گفتند‪» :‬فلان پسر آقا که به اروپا برای درس خواندن رفته بود باز گشته»‪.‬‬ ‫گفتیم به نزد او هم رویم‪ .‬چون رفتیم دیدیم در آنجا دستگاه دیگریست‪ .‬به شیوه اروپایی صندلی و میز گزارده شده‪،‬‬ ‫آقازاده با سرِ باز و رخت فرنگی به ما دست داد‪ ،‬چندبار «مغسی» گفت‪ .‬چون نشستیم و سخن آغاز شد پرسیدیم‪:‬‬ ‫«خوب آقا در چه رشته ها درس خواندید؟»‪ .‬آقازاده چون درسهای خود را شمرد یکی هم «رسم و نقاشی» را نام برد‪.‬‬

‫ما در شگفت شدیم که پدر در آنجا چنان گفتگویی می داشت و پسر در اینجا چنین پاسخی میدهد‪ .‬پدر به‬ ‫طلبه ها میگفت‪» :‬کشیدن صورت کسی جائز نیست»‪ ،‬پسر میگوید‪ :‬من آنرا درس خوانده ام و «نقاش» خوبی میباشم‪.‬‬

‫اینها نمونه هایی از حال و رفتار ملایان ایرانست‪ .‬ملایان نجف و کربلا رفتارشان دیگر است‪:‬‬

نخست بیشتر آنان پسر فلان سبزی فروش یا فلان ِگلکار یا بهمان کشاورز روستایی میبوده‪ ،‬در آغاز جوانی‌‬ ‫برای گریز از کار رو به مدرسه آورده و در آنجا با تنبلی و مفتخواری زیسته و آنرا خوش داشته و پس از سالهایی با‬ ‫پول فلان حاجی «مقدس» به نجف یا به کربلا رفته و در آنجا نیز با مفتخواری روز گزارده و سالها بدانسان زیسته تا‬ ‫به جایی رسیده که «مجتهد» شمرده شود و «حجت الاسلام» خوانده شود‪ .‬برخی نیز آقازادگانیند که پدرانشان‬ ‫دستگاه «حجـت الاسلامی» داشته اند و اینان چشم باز کرده آنرا دیده و جز آن نشناخته اند‪.‬‬

‫بهرحال ایشان مردان بیدانشی هستند که از جهان و کارهای آن به اندازه کودک ده ساله آگاهی نمی دارند و‬ ‫چون مغزهاشان انباشته از «فقه و حدیث» و از بافندگیهای دور و دراز «اصول و فلسفه» است جایی برای دانش یا‬ ‫آگاهی باز نمی باشد‪ .‬در جهان اینهمه تکانها پیدا شده‪ ،‬دانشها پدید آمده‪ ،‬دیگرگونیها رخ داده‪ ،‬آنان یا ندانسته اند و‬ ‫یا دانسته نفهمیده اند و یا فهمیده پروایی ننموده اند‪ .‬در این زمان می زیند و جهان را جز با دیده هزار و سیصد سال‬ ‫پیش نمی بینند‪.‬‬

‫بی دردانیند که شش ماه درس خوانند که «مقدمه واجب واجب است یا نه؟!»‪ .‬سی سال و چهل سال سختی به‬ ‫خود دهند که روزی رسد و «حجت الاسلام» نامیده شوند‪ .‬بزرگترین آرزوشان رَسَد[۶] بردن از پول هند و‬ ‫گردآوردن «مقلدانی» از بازرگانان «مقدس» ایران باشد‪.‬‬

دوم آنان خود را بیکبار از مشروطه بیگانه گرفته و همان دستگاهی را که پیش از زمان مشروطه می بوده‬ ‫نگه داشته اند‪ .‬در ایران آنهمه تکانها پدید آمد و جنگها رفت و قانون اساسی گزارده شد و اکنون سی و هشت سال‬ ‫است که دستگاه مشروطه برپاست‪ ،‬آنان در نجف و کربلا همه اینها را نادیده گرفته اند و از مردم جز آن چشم‬ ‫نمی دارند که در هر کاری فرمان از ایشان برند و زکات و مال امام به ایشان فرستند‪ ،‬و اگر دولت جنگی خواست‬ ‫«فتوی» از ایشان طلبد‪.‬‬

‫‌هنوز درسهای «فقه و اصول» را که دانسته نیست به چکار خواهد آمد سخت دنبال میکنند‪ .‬‌هنوز سرگرم‬ «رساله های عملی»[۷]‬ میباشند‪.‬‬

‫در زمان آخوند خراسانی و آندو تن دیگر فروغ مشروطه خواهی به نجف و کربلا نیز تافت و تکانهایی در‬ ‫آنجا نیز پدید آمد‪ .‬ولی همانکه آن سه تن یکایک مْردند‪ ،‬آن تابش و فروغ از میان رفت و نشانی باز نماند‪.‬‬ ‫شنیدنیست که میرزا حسین نایینی که از شاگردان آخوند میبوده در زمان زندگی او کتابچه ای درباره مشروطه و‬ ‫سودمندی آن نوشته و چاپ کرده بود‪ ،‬سپس پشیمان گردیده و نسخه های آنرا یکایک جسته و از دستها باز گرفته‪،‬‬ ‫و چنانکه گفته میشود بجای آن کتابی درباره روضه خوانی و سینه زنی و آن نمایشها نوشته و بیرون داده است‪.‬‬

‫این نمونه ای از پروای ایشان به سود خودشان‪ ،‬و از بی پرواییشان به سود کشور و توده‬ ‫میباشد‪ .‬یک جمله میباید گفت‪ :‬تیره دلانه در راه نگهداری دستگاه خود به بدبختی بیست ملیونها‬ ‫مردم خرسندی میدهند‪.‬‬

‫اما روزی خواری ایشان از دو راه است‪:‬‬

یکی از پول هند[۸]که سالانه با دست نمایندگان انگلیس به «حجج الاسلام» رسد‪ ،‬و آنان‬ ‫‌هریکی خود رَسَدی برداشته بازمانده را به طلبه های پیرامون خود بخشد‪ .‬دیگری از پولهایی که‬ ‫بازرگانان و توانگران «مقدس» ایران فرستند و یا با خود برند‪.‬‬

‫از پول هند که چندان آگاهی نمی داریم سخن نمی رانیم‪ .‬ولی از پول توانگران و بازرگانان ایران میباید به‬ ‫گفتگو پردازیم‪:‬‬ ‫این بازرگانان و توانگران یا حاجیان مقدس ایران‪ ،‬گروهیند که با مشروطه دشمنند و به توده و کشور بدخواه‬ ‫میباشند‪ .‬‌همانکه نام میهن پرستی یا قانون یا مانند آن شنوند گستاخانه ریشخند کنند‪ ،‬مشروطه خواهان را «لا مذهب»‬ ‫نامیده از بیفرهنگی باز نایستند‪ .‬در این کشور زیند و با هرگونه نیکی درباره آن دشمنی نمایند‪.‬‬

‫اینان نخست مشروطه را با کیش خود ناسازگار یافته دشمن شده اند و کینه از همانجا ریشه گرفته‪ .‬سپس نیز‬ ‫جدایی از توده و برتری فروشی به مردم و ریشخند و بدگویی را دوست میدارند و خودخواهانه از این کارها لذت‬ ‫میبرند‪ .‬اگر در نشستهاشان باشید خواهید دید چگونه پیاپی از دولت و توده و کشور و مشروطه و قانون بد میگویند و‬ ‫ریشخند میکنند و میخندند و لذت می یابند‪.‬‬

‫این به آنان خوش میافتد که در میان توده‪ ،‬توده ای پدید آورده اند‪ .‬خوش میافتد که گردن میکشند و از قانونها‬ ‫سر می پیچند‪ .‬خوش میافتد که به همگی زباندرازی میکنند‪.‬‬

‫از آنسوی این به سود ایشانست که از دادن مالیات خودداری میکنند و برای پرده کشی به درآمدهای گزاف‬ ‫خود دو دفتر نگاه میدارند‪ ،‬خوش میافتد که با دادن رشوه پسران خود را از رفتن به سربازی آزاد میگردانند‪،‬‬ ‫خوش میافتد که از همه چیز کشور برخوردار میگردند و با خوشی بسیار می زیند و به هیچ بایایی درباره آن گردن‬ ‫نمی گزارند‪.‬‬

‫این رفتار سرکشانه را میکنند و دستاویزشان کیش شیعی‌‪ ،‬و پشتگرمیشان به ملایان‪ ،‬بویژه به دستگاه نجف و‬ ‫کربلا میباشد‪.‬‬

‫آنگاه چنانکه گفتیم آنان نه تنها با مشروطه و کشور دشمنند و از قانون گردن میکشند‪ ،‬از نیکوکاری نیز‬ ‫گریزان و به هر بدی گستاخ میباشند و چنانکه گفتیم از آن راه نیز به کیش شیعی نیازمندند‪.‬‬

‫بیشتر آنان کسانیند که از دست بدست گردانیدن کالاها و از انبارداری و گرانفروشی داراک می اندوزند‪،‬‬ ‫کسانیند که دیدیم به نابودی خاندانها ننگریسته با کمترین بهانه روزبروز به روی نرخها میکشند‪ ،‬اینست به آن کیش‬ ‫نیازمندند‪ .‬کیش شیعی که به این کارهای آنان ایراد نمی گیرد و بلکه با یک زیارت نوید بهشت میدهد‪ ،‬برای آنان‬ ‫‌همچون آب برای تشنگان میباشد‪.‬‬

‫از اینرو باید ارج آنرا بدانند و با دادن پول به ملایان نگاهش دارند‪ .‬باید نگزارند دستگاه کربلا و نجف و سامرا‬ ‫بهم خورد‪ .‬اینست راز بهمبستگی میانه این توانگران با ملایان نجف و کربلا‪ .‬راستی را اینان با آنان پشتیبان‬ ‫یکدیگرند‪ .‬آنان اینان را نگاه میدارند و اینان آنان را‪.‬‬

‫در این باره نیز داستانهای بسیاری هست و من تنها یکی از آنها را مینویسم‪ :‬در زنجان کارخانه ای هست که‬ ‫دارندگانش تبریزیانند‪ .‬مدیر آنجا یک تن از حاجیهای بسیار «مقدس» میباشد‪ .‬اینمرد با آنکه بازرگانست از یکی از‬ ‫مجتهدان نجف «نیابت» گرفته که «مال امام» و «رد مظالم» و اینگونه پولها را که باید به علما داده شود بگیرد و‬ ‫گردآورد و در هر دو سال و سه سال یکبار به نجف رفته به او بپردازد‪ .‬آنگاه اینمرد برای کارخانه دو دفتر نگهداشته‪:‬‬ ‫یکی برای دولت که جز درآمد کمی را نشان نمی دهد‪ ،‬و دیگری برای خودشان که درآمد گزافی را نشان میدهد‪،‬‬ ‫و چنانکه دانسته ایم سالانه اندِ[۹]‪‬ گزافی پول بنام «خمس و مال امام» جدا میگرداند و بنام نجف نگه میدارد‪.‬‬

‫اینست نمونه ای از کارهای حاجیان «مقدس»‪ .‬اینست نشانه ای از بدخواهی آنان با دولت‪ .‬ده هزارها مانند این‬ ‫حاجی را در میان بازرگانان و بازاریان توانید یافت‪.‬‬

‫از سخن خود دور نیفتم‪ :‬این دعوی ملایان درباره سررشته داری و درس دشمنی با دولت که به مردم میدهند‪،‬‬ ‫بسیار زیانمند است‪ .‬دوباره میگویم‪ :‬بسیار زیانمند است‪ .‬‌همین به تنهایی مایه بدبختی توده ها تواند بود‪ .‬چنانکه گفتیم‬ ‫در نتیجه همان دعوی‪ ،‬انبوهی از مردم به دولت و کشور و توده بدخواه گردیده اند‪ ،‬که نه تنها به بایاهای توده ای‬ ‫خود نمی پردازند‪ ،‬از دشمنی و کارشکنی نیز باز نمی ایستند‪ .‬دیگران بمانند‪ ،‬در اداره های دولتی کسان بسیاری‬ ‫‌هستند که کوشیدن به سود دولت را حرام میدانند و بکار بستن قانونها و روان گردانیدن[۱۰]‬ آنها را گناه می شمارند و‬ ‫پولی که میگیرند «با اجازه علما» به خود حلال میگردانند‪ ،‬و همان کسان اگر پول دولت در دستشان باشد از دزدیدن‬ ‫آن بنام «تَقاص»[۱۱]‪‬ باکی نخواهند داشت و از شکستن هر قانونی بنام کینه جویی‌‪ ،‬باز نخواهند ایستاد‪.‬‬

‫چند سال پیش‪ ،‬در قزوین بازپرسی را دیدم که آشکاره میگفت‪» :‬این قانون را دولت جائری به ما تحمیل کرده‬ ‫است‪ .‬من تا بتوانم باید از اجرای آن خودداری کنم»‪ .‬ببینید‪ :‬سیاست بازیهای آرزومندان خلافت در‬ ‫عربستان‪ ،‬پس از هزار و دویست سال در ایران چه میوه های زهرآلودی پدید می آورد! آیا‬ ‫مردمی با این باورهای شوم روی رستگاری توانند دید؟!‪ .‬آیا به چنین نادانی در جای دیگر جهان‬ ‫نیز توان برخورد؟!‪.‬‬

‫اینکه در ایران مشروطه به نتیجه ای نرسید و امروز به اینحال ننگ آور افتاده‪ ،‬اینکه یک توده‬ ‫بیست ملیونی بدبخت شده و در کار خود درمانده‪ ،‬اینکه فرزندان آنگلوساکسون از آنور اقیانوسها‬ ‫برخاسته برای راهبردن این کشور می آیند‪ ،‬اینها شُوندهایش یکی دو تا نیست و بسیار است‪ .‬ولی‌‬ ‫بزرگترین همۀ آنها خود شیعیگری و این دعوی ملایان میباشد‪.‬‬

‫یکی از کارهای بـزرگی که باید در ایـران به انجام رسد آنست که بیپایی آن دعوی روشن گردد و این‬ ‫انـدیشه های شوم و زهرآلود از دلهای مردم بیرون آید‪ .‬باید در این باره به نبردهای سختی پردازیم و از هیچ‬ ‫کوششی باز نایستیم‪ .‬من دراینجا آن دعوی را به گفتگو گزارده میخواهم ملایان را به داوری کشم‪ .‬میخواهم به‬ ‫یکرشته پرسشهایی از آنان پردازم‪:‬‬ ‫چنـانکه گفتیـم دستـاویز مـلایان در این دعـوی سخنـی (حـدیثی) است که از زبان امـام ناپیـدا گفتـه شده‪:‬‬ ‫«در رخداده ها به بازگویندگان سخنان ما بازگردید‪ .‬چه آنان حجت من به شمایند و من حجت خدا به ایشان‬ ‫میباشم» ‪ [۱۲]. ‬از اینگونه از امامان نیز گفته هایی آورده اند‪ .‬یک دعوی به آن بزرگی بنیادش این سخنانست‪.‬‬

‫اکنون من از ملایان میپرسم‪:‬‬

نخست ‪ :‬گویندگان آن سخنان چکاره میبوده اند و چه شایندگی میداشته اند؟‪ .‬میدانم خواهند گفت‪» :‬امام‬ ‫مفترض[۱۳]‬ الطاعه میبودند»‪ .‬میگویم‪ :‬نامیست که خودتان گزارده اید و خدا از آن بیزار است‪ .‬به گفته قرآن‪» :‬ان هی الا‬ ‫اسماﺀ سمیتموها انتم و آباﺀکم ما انزل اﷲ بها من سلطان»‪.‬‬‫[۱۴]

‫پس چرا این داستان «امام مفترض الطاعه» در قرآن نبوده؟!‪ ..‬پس چرا امام علی بن ابیطالب به معاویه مینویسد‪:‬‬ «هرآینه شوری مهاجران و انصار راست که اگر بسر مردی گرد آمدند و او را امام گرفتند خشنودی خدا همان‬ ‫خواهد بود» ‪ [۱۵].‬و هیچ نمی نویسد‪ :‬مرا خدا برگزیده یا پیغمبر آگاهی داده؟!‪ ...‬آیا علی هم‪ ،‬با آن شمشیر آهیخته‬ ‫بدست؛ «تقیه» میکرد؟!‪...‬‬

‫آنگاه شما به ایراد هایی که درباره «امام ناپیدا» هست و ما آنها را در این کتاب باز نمودیم چه میگویید؟!‪ .‬آیا به‬ ‫آنها چه پاسخی میدارید؟!‪ ...‬نخست باید بودن چنان چیزی با دلیل روشن گردد تا دعوی شما عنوانی پیدا کند‪ ،‬ولی‌‬ ‫چه دلیلی در آن باره در میانست؟!‪ ...‬آن حدیثهایی که در کتابهاتان نوشته شده کدامیکی در خور پذیرفتن میباشد؟‪...‬‬

دوم ‪ :‬آن «حدیث» این معنی را که شما میخواهید نمی رساند‪ .‬در آنجا میگوید‪ :‬اگر داستانی به شما رخ داد‬ ‫(که ندانستید چکار کنید و حکم آنرا ندانستید‫) از کسانیکه به سخنان ما آشنایند و آنها را باز میگویند بپرسید‪ .‬این‬ ‫سخن کجا و دعوی سررشته داری کجا؟!‪ ...‬این دو از هم بسیار دور است‪.‬‬

‫میدانم خواهند گفت‪» :‬امام ما را حجت خود گردانیده«‪ .‬میگویم‪» :‬حجت» واژه ایست که ما در فارسی برابرش‬ ‫را نمی داریم‪» .‬حجت» کسیست که باید سخنش را بپذیرند‪ .‬امام گفته در رخدادها سخن شما را بپذیرند‪ .‬این معنی‌‬ ‫کجا و رشته کارهای کشوری را بدست گرفتن و به مردم فرمان راندن کجاست؟!‪ ...‬بسیار روشنست که در آن‬ ‫حدیث سخن از سررشته داری یا فرمانروایی نمی رود‪.‬‬

سوم ‪ :‬فرمانروایی یا سررشته داری گروهی بیشمار و بیسامان و بیسر چگونه تواند بود؟!‪ ...‬شما هزارها و ده‬ ‫‌هزارها کسانید که در شهرها پراکنده میباشید و هیچ یکیتان گردن به دیگری نمی گزارید‪ .‬با اینحال چه کاری توانید‬ ‫کرد؟!‪ ...‬سررشته داری اگر خودکامانه است باید یکتن بیشتر نباشد و دیگران همگی ازو فرمان برند‪ ،‬و اگر به آیین‬ ‫سُکالشست[۱۶]‪‬ باید انجمنی باشد که همگی در آن گرد آیند و با هم بسُکالند‪ ،‬وآنچه را که دسته بیشتر گزیرند پذیرفته‬ ‫گردد‪ .‬با آن پراکندگی و بیسری که شما راست‪ ،‬سررشته داری چه معنی تواند داد؟!‪.‬‬

چهارم ‪ :‬از همه اینها چشم می پوشیم‪ .‬سررشته داری از آن شماست و شما توانید که آنرا راه برید‪ .‬پس چرا‬ ‫نمی خواهید بدست گیرید؟!‪ .‬چرا نمی خواهید «شریعت» را اجرا کنید؟!‪ ...‬چه چیز جلو شما را میگیرد؟!‪ ...‬اگر از‬ ‫دولت میترسید با آنهمه پیروانی که شما راست‪ ،‬اگر بکار برخیزید بیگمان دولت در برابر شما نخواهد ایستاد‪ .‬تاکنون‬ ‫شما کی خواستید که بگوییم نتوانستید؟!‪ ...‬کی برخاستید که بگوییم پیش نبْردید؟!‪ ...‬چرا بجای آنکه مردم را دو دل‬ ‫گردانید و آواره گزارید بکار بر نمی خیزید؟!‪...‬‬

‫آمدیم که شما نمی توانید‪ ،‬پس گناه مردم چیست که آواره شان میگردانید؟!‪» .‬نه خود کوشم و نه دیگری را‬ ‫گزارم‪ .‬باید این مردم لگدمال گردند‪ ،‬باید بیگانگان بیایند و به اینان توسری زنند»‪ .‬این مردم آزاری را از کدام‬ ‫استاد یاد گرفته اید؟!‪.‬‬

‫میدانم چون پاسخی نمی دارید خواهید گفت‪» :‬حکومت عرفی باشد ولی از ما اجازه بگیرد»‪ .‬میگویم‪ :‬برای‬ ‫چه؟! اگر فرمانروایی از آن شماست چرا خودتان بکار بر نمی خیزید؟!‪ .‬اگر از آن شما نیست چه نیاز به اجازه‬ ‫است؟!‪ ...‬آنگاه «حکومت عرفی» اگر «جائر» است چه سزاست که شما «اجازه» دهید؟!‪ .‬شما که میگویید‪» :‬مردم باید‬ ‫به فقه جعفری کار بندند و این قانونها خلاف شرع است»‪ ،‬تنها از راه «اجازه» چه نتیجه تواند بود؟!‪ .‬اگر خواستتان‬ ‫آنست که همچنانکه هست باشد و یکتوده بزرگی قربانی مفتخواری شما گردند‪ ،‬بهتر است آشکاره بگویید و سخن‬ ‫را کوتاه گردانید‪.‬‬

‫پس از همه اینها‪ ،‬شما که یکتن و دو تن نیستید‪ .‬دولت از کدام یکیتان اجازه گیرد؟!‪ ...‬آیا نه آنست که اگر‬ ‫یکیتان اجازه داد دیگران گردن نخواهند گزاشت و نتیجه ای بدست نخواهد آمد؟!‪...‬‬

‫در پایان همه‪ ،‬چنین انگاریم که دولت از همگی علمای بنام اجازه گرفت‪ ،‬آیا شما از گرفتن زکات و مال امام‬ ‫چشم پوشیده دستور خواهید داد که مردم آنها را به دولت پردازند؟!‪ ...‬اگر با اجازه‪ ،‬دولت از »جائری« بیرون تواند‬ ‫آمد‪ ،‬آیا شما خود را کنار کشیده مردم را به او باز خواهید گزاشت؟!‪ ...‬آیا از دو دل گردانیدن مردم دست خواهید‬ ‫برداشت؟!‪...‬‬

پنجم ‪ :‬زکات در اسلام بجای مالیات میبوده‪ .‬اسلام خواسته بود که یک کشور بزرگی پدید آورد که در زیر‬ ‫سررشته داری یک خلیفه بسر برند و آن خلیفه بایستی پاسخده آسایش مردم باشد و همیشه به پیشرفت اسلام کوشد‪.‬‬ ‫بایستی یک دولت نیرومند و توانایی پدید آورد که در مرزها دسته های مجاهدان گمارد‪ ،‬برای آسایش و ایمنی‌‬ ‫مردم به شهرها «قضات» فرستد و «شرطه» (اداره شهربانی) برپا گرداند‪ .‬برای این کارها درآمدی بایستی‌‪ .‬امروز دولتها‬ ‫مالیات میگیرند و آنروز اسلام زکات را گزارده بود‪ .‬بهرحال زکات از آن خود خلیفه و برای «صرف جیب» او‬ ‫نبودی‪.‬‬

‫خود قرآن جاهای دررفت[۱۷]‪ ‬زکات را نشان داده‪ :‬بایستی از آن به بیچیزان و درماندگان داده شود‪ ،‬وامهای‬ ‫وامداران پرداخته گردد‪ ،‬از «کافران» برای «جهاد» مزدور گرفته شود (المؤلفه قلوبهم)‪ .‬از بازمانده هم بخش بزرگی‌‬ ‫در راه جنگ با دشمنان و برای سپاه آرایی و افزارخری و مانند اینها بکار رود‪.‬‬

‫‌همچنین «مال امام» که بنام خود امام است به امامی سزیدی که امامت یا خلافت را در دست داشته آنرا راه برد‪.‬‬ ‫این خود مزدی به او که شبان و روزان خود را در آسایش کشور اسلامی بسر دادی‪ ،‬شمرده شدی‪ .‬کوتاه سخن آنکه‬ ‫چه زکات و چه مال امام در برابر کار و کوشش میبوده‪ ،‬برای مفتخواری و مفتخوارپروری نمی بوده‪.‬‬

‫اکنون پرسش پنجم من آنست که شما ملایان که بکار کشورداری بر نمی خیزید و بیکبار خود را به کنار‬ ‫گرفته گامی پیش نمی گزارید‪ ،‬زکات و مال امام را بِچه نام می گیرید؟!‪ ...‬گرفتم که «خلافت اسلامی» یا‬ ‫سررشته داری یا فرمانروایی یا هر نامی که میگزارید‪ ،‬از آن شماست‪ ،‬ولی تا بکار نپردازید زکات و مال امام چگونه‬ ‫توانید گرفت؟!‪ ...‬شما زکـات و مال امام را در چه راه بـکار میبرید؟!‪ ...‬آیا کشـورداری میکنید؟!‪ ...‬آیا به جـهاد‬ ‫میپردازید؟!‪ ...‬آیا «مؤلفـه القلوب» می بسیجید؟!‪ ...‬آیا به شهرها »قضات« و »شرطه« میفرستید؟!‪ ...‬زکات و مال امام‬ ‫برای این کارهاست که شما هیچیکی را نمی کنید‪ ،‬و من نمی دانم بِچه نامی پول از مردم در می یابید؟!‪ ...‬از خودتان‬ ‫میپرسم‪:‬‬

آیا این «اکل بسُحت‬‫[۱۸]» نیست ؟!‪...‬‬

‫میدانم خواهید گفت‪ :‬ما به مردم دین یاد میدهیم‪ .‬میگویم‪ :‬دروغست‪ .‬شما چیزی یاد نمی دهید‪ .‬آنچه را که‬ ‫مردم خودشان میدارند شما به نگهداری میکوشید‪ .‬یک دستگاهیست که ساخته شده و شما پاسبانی می نمایید‪ .‬شما تا‬ ‫آن اندازه سودجویید که تاکنون به مردم نگفته اید‪» :‬قمه زنی حرامست« ‪ .‬نگفته اید‪» :‬استخوانهای مردگان را از این‬ ‫شهر به آن شهر نکشید«‪ .‬نگفته اید که مبادا چند تنی برنجند و از شما روگردانند‪.‬‬

‫آنگاه گرفتم که سخنتان راستست‪ .‬که گفته زکات و مال امام برای دین یاد دادنست؟!‪ .‬در کجا‬ ‫چنین چیزی نوشته شده؟!...‬‬[۱۹]

‫ششم ‪ :‬آن دعوی شما درباره سررشته داری و هر سخنی که میدارید‪ ،‬در زمینه اسلام میبوده‪.‬‬ ‫اکنون که اسلام نمانده به آن دعوی شما چه معنایی توان داد؟!‪.‬‬

‫این به شما گران خواهد افتاد که میگویم اسلام نمانده و معنای آنرا نخواهید دانست‪ .‬شما با‬ ‫آن ناآگاهی اینرا چگونه خواهید دانست؟!‪ .‬اینست شما را به کتاب »در پیرامون اسلام« که به‬ ‫چاپ رسیده راه مینمایم‪ .‬آنرا بخوانید تا بدانید اسلام بیکباره از میان رفته و آنچه مانده جز‬ ‫گمراهیها نیست که باید از میان برخیزد‪.‬‬

امروز کشوری بنام اسلام نمانده تا شما دعوی فرمانروایی کنید‪ .‬امروز مسلمانان هر نژادی‬ ‫جدا گردیده و بنام همان نژاد کشوری پدید آورده‪ .‬در همین ایران مردم بنام ایرانیگری میزیند‬ ‫نه بنام مسلمانی‌‪ ،‬و اینست از عراقیان و مصریان و افغانیان و دیگران که همگی مسلمانند جدا‬ ‫گردیده اند‪ ،‬ولی ارمنیان و آسوریان و جهودان و زردشتیان را که در ایرانند از خودشان‬ ‫میشمارند‪ .‬آنگاه از سالهاست که در ایران قانونهای فرنگی روانست و قانونهای اسلامی به کنار‬ ‫گزارده شده‪ .‬آیا اینها دلیل از میان رفتن اسلام نمی باشد؟!‪...‬‬

‫آری اگر شما توانید اسلام را بازگردانید و کشوری بنام آن دین برپا کنید‪ ،‬دعوی‬ ‫سـررشتـه داری یا فرمانروایی نیز توانید کرد‪.‬‬

‫‌هفتم ‪ :‬پس از همه اینها از دویست سال پیش در اروپا و آمریکا مشروطه (یا سررشته داری توده) که‬ ‫بهترین گونه سررشته داریست آغاز یافته‪ .‬من نمی خواهم در اینجا از مشروطه ستایش کنم و یا معنی راست‬ ‫آنرا که نمی دانید به شما باز نمایم‪ .‬این چیزیست که در اینجا بیجاست‪ .‬‌همین اندازه میگویم‪ :‬این سررشته داری در‬ ‫سراسر جهان شناخته گردیده و ایران نیز با خونریزیهای بسیاری با شما و با دربار آنرا پذیرفته است‪ .‬اکنون این‬ ‫دعوی شما با آن چه سازشی تواند داشت؟!‪ ...‬شما درباره آن چه می اندیشید؟!‪ .‬آیا چشم میدارید که ایرانیان‬ ‫سررشته داری توده را که پس از کوششهای بسیار بدست آورده اند رها کرده به پاس دعوی بسیار خنک و پوچ شما‬ ‫بار دیگر به زیر فرمانروایی خودکامانه[۲۰]‪‬ روند؟!‪ .‬آیا چنین چشمداشتی بسیار بیخردانه نیست؟!‪.‬‬

‫اینهاست پرسشهایی که من از ملایان میکنم‪ .‬اینهاست ایرادهایی که به دعوی آنان میگیرم‪.‬‬

‫کوتاه سخن آنکه دعوی ملایان درباره سررشته داری‪:‬‬

‫نخست ‪ :‬بیکبار بیپاست و بنیادی جز زورگویی نمی دارد‪.‬‬

‫دوم ‪ :‬چیزیست که نتواند بود و نشدنیست‪.‬‬

‫سوم ‪ :‬خود ملایان تنها به دعوی بس کرده بیش از این نمی خواهند که یکسو زکات و مال‬ ‫امام از مردم گیرند و به دستگاه مفتخواری خود رونق دهند‪ ،‬و یکسو دولت را همیشه ناتوان نگه‬ ‫داشته جلو نیرومندی آنرا گیرند‪.‬‬

‫بسیاری از آنان این راه را نافهمیده پیش گرفته کورکورانه می پیمایند‪ ،‬و از بس ناآگاه و نافهمند زیان آنرا که‬ ‫به این بزرگی و به این آشکاریست‪ ،‬در نمی یابند‪.‬‬

‫یک جمله گویم‪ :‬دعوییست که پایه آن زورگویی و بیشرمی‌‪ ،‬و نتیجه اش مردم آزاری و‬ ‫بدخواهی میباشد‪.‬‬

‫نمیدانم ملایان به این ایرادها چه خواهند گفت؟!‪ ...‬نمی دانم آیا به خود آمده زشتی کارشان را خواهند‬ ‫دریافت؟!‪ .‬نمی دانم آیا خدا را به یاد آورده شرمی خواهند کرد؟!‪...‬‬

‫بارها دیده ایم که در چنین هنگامی به هایهوی برخاسته مردم عامی و پیره زنان تیره مغز را برآغالانیده[۲۱]‪ ‬ بکار‬ ‫می اندازند‪ ،‬یا به دولت روآورده داد میخواهند‪ ،‬یا بیکبار خود را به خاموشی زده نادیده و ناشنیده می انگارند‪ ،‬و‬ ‫‌همانا در این هنگام نیز به آن رفتارها خواهند برخاست‪.‬‬

‫اینست مینویسم که هیچیکی از اینها سودی نخواهد داشت‪ .‬ما را چه هایهوی شما و چه قارقار کلاغان‪.‬‬ ‫به دولت نیز رو آوردن نابجا و بیهوده است‪ .‬دولت را در این باره کاری یا سخنی نتواند بود‪ .‬قانون به او راه نداده‪ .‬ما‬ ‫به کسی دشنام نداده و »توهینی« نکرده ایم‪ .‬ایرادهایی گرفته ایم و پاسخهایی خواسته ایم‪ .‬دولت را در این زمینه‬ ‫چکار است؟!‪.‬‬

‫آنگاه گرفتم که هایهوی بزرگی راه انداختید‪ ،‬گرفتم که پای دولت را به میان کشیدید‪ ،‬گرفتم که چند گاهی‌‬ ‫رفتید و آمدید‪ ،‬گفتید و شنیدید و به خودنماییها پرداختید‪ ،‬آیا با اینها ایرادهای ما از میان خواهد رفت؟!‪ ...‬آیا به‬ ‫پرسشهای ما پاسخی خواهد بود؟!‪ ...‬آیا همان رفتارها دلیل دیگری به بیپایی کیش و دعوی شما شمرده نخواهد‬ ‫شد؟!‪ ...‬آیا همانها نشان دیگری از زورگویی شما نخواهد بود؟!‪ ...‬چرا آن نمی کنید که بنشینید و با هم بسکالید و‬ ‫یکراه بخردانه پیش گیرید؟!‪ ...‬چرا آن نمی کنید که نشستها برپا گردانیده سخنان ما را بخوانید و بفهمید و بیندیشید و‬ ‫به داوری خرد سپارید که اگر راستست بپذیرید‪ ،‬و اگر راست نیست هر پاسخی میتوانید بنویسید؟!‪...‬‬

‫بهرحال ما به شما آگاهی میدهیم‪:‬‬

‫زوری به آن آشکاری را نتوان برتافت‪ .‬بیست ملیون مردم را قربانی آز و هوس شما نتوان‬ ‫دید‪ .‬ما شما را به داوری خوانده ایم‪ .‬اگر پاسخهایی میدارید بگویید‪ ،‬اگر نمی دارید به گمراهی‌‬ ‫خود خَستوان گردیده به راه آیید و از خدا آمرزش طلبید‪ .‬اگر میگویید‪» :‬نه پاسخهایی میداریم‬ ‫و نه براه خواهیم آمد» پیداست که زورگوییست و پیداست که پاسخ زورگویی چه تواند بود‪.‬‬

‫چیزی را که میباید در پایان بنویسم آنست که برخی از این ملایان آرزومندند که ما را «تکفیر» کنند و‬ ‫«شریعت» خود را به «اجرا» گزارند‪» .‬یکی را به دیه راه نمی دادند خانه دهبان را میپرسید»‪.‬‬

‫ما صد ایراد ریشه کن به کیش آنان میگیریم که به یکی پاسخ نمی توانند داد و باز با چنین خیره رویی‌‬ ‫پیش می آیند‪ .‬ما میگوییم‪ :‬کیش شما از ریشه تباه است و آنان میخواهند با همان کیش ما را «کافر» خوانند‪ .‬در‬ ‫اینجاست که باید هرکسی به اندازه نادانی آنان پی برد‪.‬‬

‫باید به آنان گفت‪ :‬بسیار دورید‪ .‬شما معنی «کافر» یا بیدین را نیز نمی دانید‪ .‬بیدین کسیست‬ ‫که خدای زنده را گزارده به مردگان هزار ساله پرستد‪ .‬بیدین کسیست که خدای آفریدگار را‬ ‫نشناخته رشته کارهای جهان را به دست «حضرت عباس» و «جناب علی اکبر» و «امامزاده داود»‬ ‫دهد‪ .‬بیدین کسیست که در برابر یک گنبدی گردن کج کند و به یک زنی که در زندگیش‬ ‫‌هیچکاره میبوده و در مْردگیش جز نام‪ ،‬نشانی ازو در میان نیست‪ ،‬روگرداند و بانگ بردارد‪» :‬یا‬ ‫فاطمه اشفعی لی عند اﷲ»‪ .‬بیدین آن کسانیند که نام پاک آفریدگار را با صد ناپاسداری برند‬ ‫ولی چون نام امام ناپیدای پنداری به میان آید همگی بپاخیزند‪ .‬بیدین آن کسانیند که‬ ‫پیشوایانشان «ان اﷲ خلقنا من اعلی علیین و خلق شیعتنا منا» گویند و آنان چنین گزافه ای را باور‬ ‫دارند و به مردم نیز یاد دهند‪ .‬کوتاه سخن‪ :‬شما چون معنی دین را نمی دانید معنی بی دینی را‬ ‫نیز ندانسته اید‪.‬‬

‫×××‬

‫در هنگام چاپ کتاب‪ ،‬چون در روزنامه پرچم نامه امام علی بن ابیطالب را به معاویه به چاپ رسانیده و از‬ ‫ملایان در آن باره پاسخ خواسته بودیم‪ ،‬از دو تن از ایشان پاسخی رسیده‪ .‬یکی از توحیدی[۲۲] ‬نام از تبریز‪ ،‬دیگری از‬ ‫آقای محمد خالصی زاده از کاشان‪.‬‬

‫توحیدی مینویسد‪» :‬در آن نامه حضرت امیر (ع) با پذیرش و دریافت دشمن (مسلمات خصم) سخن رانده‪.‬‬ ‫یعنی میگوید‪ :‬ای معاویه باور تو اینست که برگزیدن خلیفه مهاجرین و انصار راست و آنان هرکسی را برگزینند‬ ‫خشنودی خدا در آن خواهد بود‪ .‬پس مرا نیز همان کسان برگزیده و بدانسان که به ابوبکر و عمر بیعت کرده بودند‬ ‫به من نیز بیعت کرده اند‪ .‬ای معاویه ترا نرسد که نپذیری‪ .‬خواست آن حضرت آن نبوده که راستی و یا کجی‌‬ ‫برگزیدن را روشن گرداند‪ .‬بلکه میخواهد معاویه را به باور خود پاسخ دهد‪.«...‬‬

‫آقای خالصی زاده مینویسد‪» :‬حضرت امیر معاویه را الزام میکند‪ .‬چون معاویه دلیلی بر خلافت ابوبکر و عمر و‬ ‫عثمان به جز اجتماع مهاجر و انصار و شوری ندارد و به همین در مکاتبات خود به حضرت امیر استدلال کرد‪،‬‬ ‫حضرت امیر الزاماً فرمودند همان کاری که برای خلافت ابوبکر و عمر و عثمان شد در خلافت من جاری گردید‬ ‫بنابراین معاویه به قول خود حق مخالفت با من ندارد در صورتیکه اعتراف به صحت خلافت ابوبکر و عثمان میکند»‪.‬‬ ‫این نمونه ایست از پاسخهایی که ملایان به نوشته های ما توانند داد‪ .‬ما میپرسیم‪ :‬بِچه دلیل سخنی را از معنی‌‬ ‫آشکار خود بر میگردانید و چرا بر میگردانید؟!‪ ...‬سخنی با آن آشکاری و روشنی چشده که شما آنرا نمی پذیرید‬ ‫و برای آنکه دست از گمراهی خود بر ندارید معنایش را دیگر میگردانید؟!‪.‬‬

‫یکی از کجرویهای پیشروان شیعه همین داستان گزارش (یا تأویل) میباشد‪ . ‬اینان هر سخنی را که با خواست‬ ‫خود ناسازگار یافتند از معنای آشکارش بیرون برند و به معناهای دیگری پیچانند‪ .‬این از شیوه های کهن ایشانست و‬ ‫خود یکی از ایرادهای بزرگ میباشد‪.‬‬

‫این یکی از چیزهاییست که از باطنیان گرفته اند‪ ،‬و ما چون در این کتاب از باطنیان سخنی نرانده بودیم از این‬ ‫ایراد نیز به شیعیان چشم پوشیدیم‪.‬‬

‫آخر بِچه دلیل شما سخنی را که امام علی بن ابیطالب گفته از معنی خود بیرون میبرید؟!‪ ...‬امام علی بن ابیطالب‬ ‫سید باب یا بهاﺀ اﷲ نمی بوده که عربی را نیک نداند و در فهمانیدن خواست خود درماند؟!‪ ...‬آیا امام علی بن‬ ‫ابیطالب نمی توانست همان جمله هایی را که توحیدی «فضو‫لاً» از زبان او ساخته خودش بگوید؟!‪.‬‬

‫اگر خواست آن امام چنان بودی بایستی چنین بنویسد‪» :‬انک یا معاویه تزعم ان ابابکر و عمر و عثمان کانوا علی‌‬ ‫الحق و قد بایعنی القوم الذین بایعوهم علی ما بایعوهم و انک تزعم ان الشوری للمهاجرین و الانصار و هم قد‬ ‫اختارونی و بایعونی‌‪ .«...‬پس چه بوده که چنین ننوشته؟!‪...‬‬

‫داستان شگفتیست‪ :‬امامی به خلافت رسیده به یکی از فرمانروایان زیردست که در اندیشه نافرمانیست نامه‬ ‫میفرستد و با یک زبان ساده ای چنین مینویسد: ‪» ‬‌همان کسانی که به ابوبکر و عمر و عثمان دست داده بودند‪ ،‬به من‬ ‫دست دادند»‪ [۲۳]‬سپس از این گفته خود نتیجه گرفته مینویسد‪» :‬پس باشنده را نمیرسد که دیگری را برگزیند و نباشنده‬ ‫را نمی رسد که نپذیرد»‪ [۲۴].‬سپس به استواری آن سخنان کوشیده مینویسد‪» :‬شوری مهاجران و انصار راست‪ .‬آنان به‬ ‫‌هرکسی گرد آمدند و امامش نامیدند خشنودی خدا نیز در آن خواهد بود»‪ .[۲۵]‬پس از آن به یک سخن دیگری‬ ‫پرداخته مینویسد‪» :‬اگر آن برگزیده از سخن مهاجر و انصار بیرون رفت و یک «بدعت» پدید آورد باید او را به راه‬ ‫بازگردانند و اگر نپذیرفت جنگ کنند»[۲۶]‪.‬‬

‫سخنانی به این سادگی و روشنی چون با خواست خود‪ ،‬سازنده نمی یابند بیکبار چشم پوشیده میگویند‪» :‬به‬ ‫پذیرش و یا دریافت دشمن سخن رانده!»‪ .‬ما دوباره میپرسیم‪ :‬بِچه دلیل سخنانی به آن روشنی را از معنی خود بیرون‬ ‫میبرید و بهر چه بیرون میبرید؟!‪...‬‬

‫اینکه آقای خالصی زاده مینویسد‪» :‬چون معاویه دلیلی بر خلافت ابوبکر و عمر وعثمان بجز اجتماع مهاجر و‬ ‫انصار و شوری ندارد و به همین در مکاتبات خود به حضرت امیر استدلال کرد‪ «...‬که میخواهد بگوید امام علی بن‬ ‫ابیطالب این سخنان را در پاسخ نامه های معاویه نوشته است‪ ،‬چیزیست که از پندار خود پدید آورده‪.‬‬

‫در نهج البلاغه که این نامه هست در عنوانش مینویسد‪» :‬من کتاب له الی معاویه» که میفهماند نخست آن امام‬ ‫به نامه نویسی برخاسته و این نامه را نوشته‪ .‬از خود نامه هم جز این بدست نمی آید‪ .‬‌همین نامه را در تاریخها نیز‬ ‫آورده اند و من آنچه به یاد میدارم از آنها هم جز همین فهمیده نمی شود‪ .‬بهرحال آقای خالصی زاده به شیوه‬ ‫دیگران از پندار خود سخن رانده‪ .‬‌هر چه هست این نامه‪ ،‬چه نامه نخست بوده و چه در پاسخ نامه معاویه نوشته شده‪،‬‬ ‫به آن معنایی که این دو تن‪ ،‬بعنوان گزارش گفته اند نتواند بود و نیست‪.‬‬

‫این پاسخدهندگان هر دو خطبه شقشقیه را پیش کشیده آنرا دلیلی برای خود شمارده اند‪ .‬میگویند در آن خطبه‬ ‫امام علی بن ابیطالب از خلافت ابوبکر و دیگران ناخشنودی نموده‪.‬‬

‫میگویم‪ :‬آن خطبه در تاریخ ها دیده نشده و راست بودنش در خور باور نیست‪ .‬اگر هم بـاور کنیم بیش از‬ ‫گِـلِه گزاری نبوده و جز این را نمی رساند که امام علی بن ابیطالب در دلش خود را به خلافت شاینده تر از دیگران‬ ‫میشمارده‪ ،‬و این جز از سخنانیست که شیعیان میدارند‪.‬‬

‫آنگاه چنانکه شما آن نامه را به گزارش کشیده میگویید برای «الزام خصم» نوشته است‪ ،‬دیگران هم توانند آن‬ ‫خطبه را به گزارش کشیده بگویند‪ :‬امام آنرا برای «تألیف قلوب» رافضیان که در کوفه بسیار میبودند گفته است‪.‬‬ ‫اگر کسی به چنین گزارشی در آن باره پردازد شما را هیچ پاسخی به او نخواهد بود‪ .‬راهیـست که خودتـان‬ ‫بازکرده اید‪ .‬به گفته عرب‪» :‬فلم بائک تجر و بائی لاتجر؟!»‪.‬‬

‫در پایان ناچاریم بار دیگر یادآوری کنیم که این گفتگو ها از دین نیست‪ .‬در دین جایی‌‬ ‫برای گفتگو از رخدادهای گذشته و آینده گشاده نمی باشد‪ .‬در دین نامی از این کس و آنکس‬ ‫برده نمی شود‪ .‬اگر راستی را بخواهند این خود بیدینیست که کسانی زندگانی خود را رها کرده‬ ‫از رخداده های هزار و سیصد سال پیش سخن رانند و میان مردگان دو تیرگی انداخته به‬ ‫‌هواداری از اینسو و آنسو به کشاکش پردازند‪ .‬دین برای آنست که آدمیان تا به این اندازه از‬ ‫خرد دور نباشند و به این کارهای بیهوده نپردازند‪.‬‬

‫دین چنانکه گفته ایم «شناختن معنی جهان و زندگانی و زیستن به آیین خرد است»‪ .‬‌هرکس‬ ‫که میخواهد در این باره نیک آگاه گردد کتاب «ورجاوند بنیاد» و دیگر کتابهایی ما را بخواند‪.‬‬

‫آنچه ما را به این گفتگو در اینجا ناچار گردانیده آنست که چنانکه گفته ایم ملایان دعوی سررشته داری‬ ‫میکنند و صد آشفتگی در زندگانی این توده پدید می آورند و چون دستاویز ایشان برگزیدگی امام علی بن ابیطالب‬ ‫به خلافت از سوی خدا و دیگر اینگونه سخنها میباشد‪ ،‬ما برای آنکه بیپایی دعوی آنان را روشن گردانیم ناچار شده‬ ‫به این گفتگو ها درآمده ایم‪.‬‬

پانویس[ویرایش]

  1. برای دانستن معنی درست مشروطه ‪ ،‬کتاب «مشروطه؛ بهترین شکل حکومت و آخرین نتیجه اندیشه نژاد آدمیست» نوشته شادروان کسروی‪،‬‬ ‫گردآورنده شادروان «محمدعلی پایدار» دیده شود‪.‬‬
  2. سهنده = برانگیزاننده احساسات ‪ ،‬محرک احساسات‬ ‫سهانیدن = برانگیختن احساسات ‪ ،‬متأثر گردانیدن‬ ‫(‬ویراینده)
  3. بیشوند = بی دلیل‬ ‫(‬ویراینده)
  4. پروا شود که این کتاب در سال ‪ ١٣٢٣‬نوشته شده و اینکه چرا ملایان در سال ‪ ١٣٥٧‬پس از ‪ ١٣٠٠‬سال به یاد «حکومت» افتاده اند به گفتار دراز و جدایی‌‬ ‫نیازمند است که پیش از هر دلیلی میباید «خواست سیاست جهانی» را بدیده گرفت‪.‬‬ ‫(‬ویراینده)
  5. شادروانان سید عبداﷲ بهبهانی و سید محمد طباطبایی‌‬ ‫(ویراینده)
  6. رسد ( بر وزن سبد ) = سهم ‪ ،‬حصه‬ ‫‫(ویراینده‫)‬
  7. برای آشنا شدن با چنین رساله هایی پیوست آخر کتاب دیده شود‪.‬‬ ‫‫(ویراینده‫)‬
  8. برای آگاهی درباره پول هند پیوست آخر کتاب دیده شود‬ ‫(ویراینده‫)‬
  9. اند (بر وزن بند) = مقدار‬ ‫(ویراینده)‬
  10. روان گردانیدن ؛ روانیدن = به اجرا درآوردن ‪ ،‬جاری کردن‬ ‫(ویراینده)‬
  11. تقاص = تاوان گرفتن ‪ ،‬کینه جستن شرعی‌‬ ‫(ویراینده)‬
  12. و اما الحوادث الواقعه فارجعوا فیها الی رواه احادیثنا فانهم حجتی علیکم و انا حجه اﷲ علیهم ‪.‬‬
  13. مفترض = لازم ‪ ،‬واجب‬ ‫(‬ویراینده)
  14. ‫« ‪ ای مشرکان این بتها جز نامهایی که شما و پدرانتان بر آنها نهاده اید چیز دیگری نیست و خدا هیچ دلیلی بر معبودیت آنها نازل نفرموده است‪«...‬‬
    ‫سوره النجم (‪ (٥٣‬آیه ‪ ٢٣‬مکی‌‬ ‫(‬ویراینده)
  15. ‫«انما الشوری للمهاجرین و الانصار فان اجتمعوا علی رجل و اتخذوه اماما کان ذلک ﷲ رضی»‪.‬‬
  16. سکالش ( بروزن گشایش ) = مشاوره ‪ ،‬مشورت ‪ ،‬شور‬ ‫سکالیدن = مشورت کردن‬ ‫(‬ویراینده)
  17. دررفت ( آخشیج درآمد ) = خرج ‪ ،‬‌هزینه‬ ‫(ویراینده)‬
  18. اکل بسحت = خوردن به حرام ‪ ،‬حرام خواری‬ ‫اشاره به آیات ‪ ٦٢ ، ٤٢‬و ‪ ٦٣‬سوره مائده‪:‬‬ (‬از ویراینده‫)
    ‫«سماعون للکذب اکالون للسحت» = «شنوندگانند دروغ را و خورندگانند حرام را»
    «لو لا ینهیهم الربـانیـون و الاحبار عن قولهم الاثم و اکلهم السحت لبئس ما کانوا یصنعون»‫ = ‫«اگر علما و روحانیون آنها را از گفتار زشت و خوردن حرام باز ندارند‬‫( بلکه با آنها بخوردن مال حرام و رشوه شرکت کنند ) کاری بسیار زشت میکنند» ‪.‬‬
    ‫به سخن دیگر ‪ :‬با دریافت پاره ( رشوه ) ‪ ،‬سخن و خواست قرآن را تحریف و تأویل میکنند ‪.‬‬
  19. رساله سید ابوالحسن اصفهانی در پیوست آخر کتاب دیده شود ‪.‬‬ (ویراینده)‬
  20. خودکامانه = از روی استبداد و خودرأیی‌‬ ‫(ویراینده‬)
  21. برآغالانیدن = تحریک کردن آغالیدن = شوریدن‬ ‫(ویراینده‬)
  22. برای شناختن نویسنده این نامه کتاب «در پاسخ بدخواهان» نوشته شادروان دیده شود‪.‬‬ (ویراینده‫)‬
  23. انه بایعنی القوم الذین بایعوا ابابکر و عمر و عثمان علی ما بایعوهم‬
  24. فلم یکن للشاهد ان یختار و لا للغائب ان یرد ‪.‬‬
  25. انما الشوری للمهاجرین و الانصار فان اجتمعوا علی رجل و اتخذوه اماما کان ذلک ﷲ رضی ‪.‬‬
  26. فان خرج من امرهم بطعن او بدعه ردوه الی ما خرج منه فان ابی قاتلوه علی اتباعه غیر سبیل المؤمنین ‪.‬‬