امیر خسرو دهلوی (انتخاب از مثنویات)/چو خوش باشد که یابد تشنه دیر
ظاهر
| چو خوش باشد که یابد تشنه دیر | به گرمای بیابان شربتی سیر | |||||
| حلاوت گیرد از شیرینیش کام | جگر آسودگی یابد ز آشام | |||||
| چه خونها خورده باشد دل به صد جوش | که ناگه نوش داروئی کند نوش | |||||
| خضر خانی کش از دیوان تقدیر | مرادی در زمانی داشت تحریر | |||||
| چو وقت آمد کزان کامش بود بهر | بکان آن شربتش روزی شد از دهر | |||||
| گهر سنجی کزین گنجینهی در سفت | ز مرد با گهر زینسان کند جفت | |||||
| که آن آشفته دلداده در بند | ز خورشیدی به ماهی گشته خرسند | |||||
| چو تنگ آمد ز خوناب درونی | گره زد در درونش اشک خونی | |||||
| به گوش محرمی کرد این گره باز | که تا در پیش با نور یزدان راز | |||||
| هران سوزی که در دل داشت مستور | بر آن سوزنده روشن کرد چون نور | |||||
| به صد دلسوزی آن پروانه زان شمع | روان شد کرده آتشها به دل جمع | |||||
| شد اندر مجلس بانوی آفاق | برون زد شعلهی زان دود عشاق | |||||
| به زاری گفت کای در پردهی شاه | ز نور خود فگنده پرده بر ماه | |||||
| ز مهر شه بلندت باد پایه | ز ظل ایزدت بر فرق سایه | |||||
| کجا شاید که با این بخت شاهی | بود فرزندت اندر سینه کاهی؟ | |||||
| تهی دستی بودنی تاجداری | که بر کامی نباشد کامگاری | |||||
| مکش بهر برادر زاده، فرزند | که آن رسمی، و این جانی است پیوند | |||||
| اگر چه، رنج خویشان رنج خویش است | ولیکن، نی ز رنج خویش بیش است | |||||
| در انگشت برادر گر خلد خار | نه چون انگشت خویشت باشد آزار | |||||
| ز درد، ار چشم خواهر ریش باشد | نه همچون درد چشم خویش باشد | |||||
| مکن چندان برادر زاده را مهر | که یک سو تابی از فرزند خود چهر | |||||
| هدف چار است مردان را به یک تیر | اگر زین خسته گردد زن چه تدبیر | |||||
| چو مردی چار خاتم راست در خورد | به یک خاتم چرا قانع شود مرد؟ | |||||
| خصوصا پادشاهان را که بی گفت | بیاید هم نسب افزون و هم جفت | |||||
| به خدمت گر قبولی یابد این راز | دری از نیک خواهی کردهام باز | |||||
| چو آن خونابه قطره قطره در وجودش | چو در و لعل بانو کرد در گوش | |||||
| دل از یاقوت گوشش سفته تر گشت | دو چشمش همچو گوشش پر گهر گشت | |||||
| نهانی جست فرمانی ز درگاه | که فرماید قران زهره با ماه | |||||
| ز قصر لعل فرمان داد در حال | که آرند آن نگار مشتری فال | |||||
| سبک، فرمان پذیران در دویدند | ز کان لعل گوهر بر کشیدند | |||||
| رسانیدند با صد عزت و ناز | به رضوان گاه تخت، آن حور طناز | |||||
| خبر دادند عاشق را نهانی | که کام دل رسید اکنون تو دانی | |||||
| خضر خان کز چنان کامی خبر یافت | خضر گوئی دوباره چشمه دریافت | |||||
| لبش پر خنده چشم از گریه تر هم | ز بس شادی شده حیران و در هم | |||||
| در آن فرحت که شد جان نوش یار | تنش میشد ز جان کهنه پیزار | |||||
| روان شد چو خیال خویش بیخویش | خیال دوست رهبر کرده در پیش | |||||
| درون شد چون به خلوت گاه دل جوی | دویده چار گشتش روی در روی | |||||
| نظرها گرم و جانها در جگر بود | خردها مست و دلها بیخبر بود | |||||
| چو باز آمد شکیب هر دو لختی | عمل پیوند ش بختی به بختی | |||||
| شه گم گشته هوش و یافته جان | بخندین خبر تش جانی گروگان | |||||
| نهفته، با درونی خاصهای چند | نشست و عقد کابین کرد پیوند | |||||
| ز درج دیده گوهرها برو ریخت | نثار از گریهی شادی فرو ریخت | |||||
| چنان شاهی و هوش از وی شده پاک | چو درویشی که دری یابد از خاک | |||||
| به شادی با نگار خویش بنشست | شده از دست و زلف دوست بر دست | |||||
| دو دل رخت هوس در جان درون برد | جدایی از میان زحمت برون برد | |||||
| فرو خفت از دل آتشهای اندوه | فرود آمد ز جان غمهای چون کوه | |||||
| مقابل دل بدل آئینه شد باز | ز لب جانها درون سینه شد باز | |||||
| پریروی از برون آلودهی شرم | درون سو شعلهای دوستی گرم | |||||
| به سوی شاه خود دزدیده میدید | گهی پیدا، گهی پوشیده میدید | |||||
| رخی اندک به سبزی میل کرده | بهاری از کف خضر آب خورده | |||||
| روان سرو تر و سبز و جوان هم | ندیده سبزهی و آب روان هم | |||||
| تو گوئی رنگ سبزش گاه دیدن | ز سبزی و تری خواهد چکیدن | |||||
| همه طاووس هندی سبز وام است | کزان گونه به زیبایی تمام است | |||||
| تذ روان خراسان نغزسانند | ولی طاوس هندی را چه مانند؟ | |||||
| پس از دیری که حیرت رخت بر بست | هوای دل به عیاری کمر بست | |||||
| درآمد عاشق شوریده مشتاق | که تنگش در برآرد چون به غلطاق | |||||
| حریر آبگون کرد از برش دور | چو ابر از آفتاب و حله از حور | |||||
| در آویخت چون باز شکاری | که آویزد به کبک مرغزاری | |||||
| گرفت اندر کنار آن سرو گلرنگ | بسان برگ گل در غنچهی تنگ | |||||
| پس از مهر خزانه دور شد پاس | به لل سفتن آمد نوک الماس | |||||
| نمی شد ریسمان را راه در در | که در ناسفته بود و ریسمان پر | |||||
| چو در شد در شکوفه شاخ گلگون | شکوفه خنده زد با گریهی خون | |||||
| چنان در قفل سیمین شد کلیدش | که شد تا پرهی دل ناپدیدش | |||||
| به هم لعل و عقیقی داشته جفت | عقیق از برمهی یاقوت میسفت | |||||
| به چشمه غنچهی نیلوفری تر | به صد حیله همی برد اندرون سر | |||||
| چو کرد آن جوهری در گرم خیزی | به درج لعل مروارید ریزی | |||||
| خضر سیراب گشت اندر سپاهی | چکید آب حیات از کام ماهی | |||||
| چنین بزمی که دل سودای آن داشت | مکرر شد که معنی جای آن داشت | |||||
| چو آسود از دو جانب شعله را تاب | در آن آسایش آمد هر دو را خواب | |||||
| از آن پس شان نبود از بخت کاری | بجز هر لحظه بوسی و کناری | |||||
| ازین، کردن به دزدی سینه تسلیم | وزو، تاراج کردن تودهی سیم | |||||
| از این، بستن برو زلف کره گیر | وز او گردن در آوردن به زنجیر | |||||
| ازین، ساعد به دست او سپردن | و زو، گل دستهی بر دست بردن | |||||
| ز گاه شام تا صبح شب فروز | شدی در خوش دلی شبهایشان روز | |||||
| نهاده، چون دو گل، روئی به روئی | نه محرم در میان، جز رنگ و بوئی | |||||
| بهم پیوسته اندامی به اندام | به آمیزش چو دو می در یکی جام | |||||
| دو مست شوق با هم کرده سر خوش | نه تشویشی به جز زلف مشوش | |||||
| چه خوش روزی و فرخ روزگاری | که یابد کام دل یاری ز یاری | |||||
| گهی لب بر لبی چون قند ساید | به دندان تمنا قند خاید | |||||
| گهی خسپد به شادی دوش با دوش | بنفشه در برو نسرین در آغوش | |||||
| کند هر دم نگه بر روی ماهی | که یابد جان نو در هر نگاهی | |||||