امیر خسرو دهلوی (از هشت بهشت)/ای گشایندهی خزاین جود
ظاهر
| ای گشایندهی خزاین جود | نقش پیوند کارگاه وجود | |||||
| همه هستی ز ملک تا ملکوت | یک رقم زان جریدهی جبروت | |||||
| هست بی نیست آشکار و نهفت | توئی و جز ترا نشاید گفت | |||||
| ای به صد لطف کارسازنده | بنده را از کرم نوازنده | |||||
| آمدم بر در تو بیخودوار | با خودم دار بی خودم مگذار | |||||
| به کرم رخت خواجگیم بسوز | بندهام خوان و بندگی آموز | |||||
| دور کن باد خسروی ز سرم | پر کن از خاک بندگی بصرم | |||||
| آن چنان ره به خویش کن بازم | کز تو با دیگری نپردازم | |||||
| سخن آن به که بعد حمد خدای | بود از نعمت خواجهی دو سرای | |||||
| بهترین نقطهی رسل بشمار | آسمان دایره است او پرگار | |||||
| چار یارش بچار سوی یقین | چهار رکن و چهار صفهی دین | |||||
| آن بزرگان که همنشین ویند | روشن از پرتو یقین ویند | |||||
| گویم افسانههای طبع فزای | از لب لعبت فسانه سرای | |||||
| هر فسانه صراحیی ز شراب | دور مستی و بلک داروی خواب | |||||
| هر یکی را بهشت نام کنم | حور و کوثر درو تمام کنم | |||||
| پس نویسم به کلک مشک سرشت | نام این هشت خانه هشت بهشت | |||||
| تا کسی کاندرو گذر یابد | بی قیامت بهشت دریابد | |||||
| گنج پیمای این خزینهی پر | از خزینه چنین گشاید در | |||||
| کافتاب جمال بهرامی | چو شد از نور در جهان نامی | |||||
| پدرش رخت زندگانی بست | او به جای پدر به تخت نشست | |||||
| هر کرا دید در خود پیشی | داد با شغل دولتش خویشی | |||||
| کاردارش نشد به روی زمین | جز خردمند و راستکار و امین | |||||
| عهدهی ملک چو بر ایشان بست | خود بفارغدلی به باده نشست | |||||
| عیش می کرد و کام دل می راند | باده می خورد و گنج می افشاند | |||||
| جستی از مطربان چابک دست | آنچه بی می توان شد از وی مست | |||||
| حاضر خدمتش غلامی چند | گشته همتاش در کمان و کمند | |||||
| خاصتر ز آن همه کنیزی بود | افتی در ته سپهر کبود | |||||
| بس که کردی بهر دلی آرام | به دلارا میش برآمده نام | |||||
| قامتی در خوشی چو عمر دراز | هوس انگیزتر ز عشق مجاز | |||||
| بر چو نارنج نو به شاخ درخت | سخت رسته ز صحبت دل سخت | |||||
| چو به دنبال چشم کرده نگاه | برده صد ره رونده را از راه | |||||
| نیم دزدیده خنده زیر لبش | کرده تعلیم دزدی عجبش | |||||
| سختی تلخ در لبی چو نبات | مرگ را داده چاشنی ز حیات | |||||
| گیسوی پیچ پیچش از سرناز | داده بر دست فتنه رشته دراز | |||||
| تنی از نازکی درونه فریب | پای تا سر همه لطافت و زیب | |||||
| در تماشاش روز و شب بهرام | همچو جمشید در نظارهی جام | |||||
| ره سوی صیدگاه بی گاهش | آهوی شیر گیر همراهش | |||||
| داشت میلی تمام در نخچیر | گور صد شیر کنده بود به تیر | |||||
| رغبتش جز به صید گور نبود | با دگر وحشیانش زور نبود | |||||
| گور چندان فکندی از سر شور | که شدی پشتهها چون گنبد گور | |||||
| با مدادان که این غزالهی نور | مشک شب را نهفت در کافور | |||||
| شاه بهرام هم به عادت خویش | توسنان شکار جست به پیش | |||||
| اشقر خاص زیر ران آورد | لرزه در باد مهرگان آورد | |||||
| نازنین را به همرکیبی خویش | کرد همراه ناشکیبی خویش | |||||
| شاه بهرام و ترک بهرامی | کرده صیدش بصد دلارامی | |||||
| هر دو پویه زنان به راه شدند | صید جویان به صیدگاه شدند | |||||
| زین میان ناگه از کرانهی دشت | آهوئی چند پیش شاه گذشت | |||||
| گفت با شه غزال شیر انداز | کاهو آمد به سوی شیر فراز | |||||
| هر یکی را ز تو چنان جویم | کانچنان افگنی که من گویم | |||||
| ناوکی زن بر آهوی ساده | که شود ماده نر نرش ماده | |||||
| شاه دریافت خورده دانی او | تاخت مرکب به هم عنانی او | |||||
| به خدنگی دو شاخ از آهوی نر | برد زانگونه کو نداشت خبر | |||||
| ضربه فرق او از انسان راند | که ازو تا به ماده فرق نماند | |||||
| کار نر چو به مادگی پرداخت | سوی ماده که نر کند در تاخت | |||||
| دو یک انداز را بهم پیوست | بس بر آهو روانه کرد ز شست | |||||
| هر دو در سر چنان نشاندش غرق | که دو شاخ پدید کرد ز فرق | |||||
| زان دو شرط هنر که در خورد کرد | کرد نر ماده ماده را نر کرد | |||||
| کرد چون خواهش صنم همه راست | از وی انصاف آن هنر درخواست | |||||
| پاسخش داد ماه نوش لبان | کی کمال تو عقده بند زبان | |||||
| این هنر قدت خداوندی | جادویی بود نی هنرمندی | |||||
| لیک از انجا که راست اندیش است | دستها را ز دستها پیشی است | |||||
| بین که تا نفگی ز بینش پیش | بینش خویش را به بینش خویش | |||||
| کانج ازین گردههات نغز نمود | نیز ازین نغز تر تواند بود | |||||
| شاه را طیره کرد گفتارش | زعفران گشت رنگ گلنارش | |||||
| گفت کای در خور جفا بدی | این چه گستاخیست و بی خردی | |||||
| من که کارم همه نمونه بود | دیگری به ز من چگونه بود | |||||
| این سخن گفت و پی به کین افشرد | او فگندش زین و مرکب برد | |||||
| ماند بی خویشتن صنم تا دیر | تشنه و غرق آب و از جان سیر | |||||
| بس به صد خستگی ز جا برخاست | راه صحرا گرفت و می شد راست | |||||
| از کف پای خارهای چو تیر | می گذشتش چو سوزنی ز حریر | |||||
| پا که از برگ گل فکار شود | چون شود چون به زیر خار شود | |||||
| کس نه همراه و رهنماش مگر | سایه در زیر و آفتاب ز بر | |||||
| مینمود اندران پریشانی | گفته و کرده را پشیمانی | |||||
| قدری چو برین نمط بشتافت | گذر اندر سواد دیهی یافت | |||||
| آن دهی بود بر کرانهی دشت | کادمی هیچ از آن طرف نگذشت | |||||
| آمد آن مه دران خرابه شتاب | همچو مهتاب کوفتد به خراب | |||||
| در شد اندر تریچ دهقانی | در سفال شکسته ریحانی | |||||
| بود دهقان جوانی آزاده | هم هنرمند و هم ملک زاده | |||||
| طرفه بر بط زنی گزیده سرود | دست چون ابر و برق بر سر رود | |||||
| باز دانسته پردهها را راز | مضحک و مبکی و منوم ساز | |||||
| چون نگه کرد سرو سیمین را | روی گل رنگ و زلف مشکین را | |||||
| ماند حیران که این چه جانور است | وندرین دشتش از کجا گذر است | |||||
| این پری از کجا پرید اینجا | ور پری نیست چون رسید اینجا | |||||
| گفت کای چشم بد ز روی تو دور | کیستی تو بدین لطافت و نور | |||||
| ملکی با پری و یا مردم | خبری ده که با خبر گردم | |||||
| صنم تن گدل ز تنگ دلی | داد بیرون دمی به صد خجلی | |||||
| گفت یک یک ز جان بی آرام | قصهی خویش و غصهی بهرام | |||||
| گفت ز آنجا که کارنامهی تست | شرف ما به بارنامهی تست | |||||
| چون تو شایسته خداوندی | من پذیرفتمت به فرزندی | |||||
| گر قناعت کین به خشک و تری | حاضر خدمتم به ماحضری | |||||
| خواجه زان اختر فلک مایه | بر زمین بوسه داد چون سایه | |||||
| از هنرها که بود حاصل او | از دل خویش ریخت در دل او | |||||
| کرد استاد در همه جای | خاصه در پرده بریشم ونای | |||||
| چند گه جادوئی شد اندر ساز | که بکشتی و زنده کردی باز | |||||
| این خبر شهره گشت در آفاق | کز جهان جادوئی برامد طاق | |||||
| کاهو از دشت سوی خود خواند | کشد و باز زنده گرداند | |||||
| گفت و گویی بهر کران افتاد | غلغلی در همه جهان افتاد | |||||
| از پژوهندگان در گاهی | یافت دارای دولت آگاهی | |||||
| زان هوسها که بود در بهرام | زین خبر در دلش نماند آرام | |||||
| بامدادان عنان به صحرا داد | سرو را باد و باد را پا داد | |||||
| چون تمنای آن تماشا داشت | رفت جایی که آن تمنا داشت | |||||
| گفت بهرام کارزو داریم | که هنرهات پیش چشم آریم | |||||
| نازنین را که آن همه رم و رام | بود بهر شکنجهی بهرام | |||||
| زان تمنای شه که در خور یافت | جای جولان خویشتن دریافت | |||||
| گشت همراه شیر گیری شاه | نازند راه آوان زان راه | |||||
| چو زد آهو بسی و گور انداخت | لحن آهو نواز را بنواخت | |||||
| آهوان رمیده با دل ریش | پای کوبان درامدند ز پیش | |||||
| چو سوی خویش خواندشان به سرود | پرده خواب راست کرد به رود | |||||
| در زمان کان نفس فرو بردند | همه خفتند گوئیا مردند | |||||
| چون دمی دیدهها بهم بستند | ساخت آن جسته را که برجستند | |||||
| زان نمونه که شرح نتوان داد | زنده را کشت و کشته را جان داد | |||||
| دید شه نیز سحرمندی او | بست چشمش ز چشم بندی او | |||||
| لیکن آورد همچو طراران | بر گهر طعنهی خریداران | |||||
| کاین چنینها بسی است اندر دهر | هر کسی دارد از طلسمی بهر | |||||
| کاردانی به کشوری نبود | که ازو کار دانتری نبود | |||||
| در شکر خنده شد بت شیرین | گفت آری از ان ما همه این | |||||
| زیرکان در هنر بوند تمام | لیک بهتر زمانه از بهرام | |||||
| شاه آواز آشنا بشناخت | ناوکش را نشانهی جان ساخت | |||||
| داد منزل به جان مشتاقش | در برآورد چون به غلطاقش | |||||
| زد ز عذر گناه خود نفسی | عذرهای گذشته خواست بسی | |||||
| بس به صد شادی و دلارامی | باز بردش به تخت بهرامی | |||||
| دل کزان پیش مهربان بودش | پیش از ان شد که پیش از ان بودش | |||||
| شاه فرمود کان دو صورت حال | آید اندر نمونهی تمثال | |||||
| نقش بندان بخانهی تصویر | در خور نق نگاشته و سریر | |||||
| پور منذر که بود نعمان نام | در سبق هم جریدهی بهرام | |||||
| شه ز بس دانش و معانی اور | وز بزرگی و کاردانی او | |||||
| در همه ملک اشارتش داده | دستگاه و زارتش داده | |||||
| چون ز صحرا نوردی بهرام | مصلحت را گسسته دید عنان | |||||
| جست دانای کار مردی چند | تجربت یافته ز چرخ بلند | |||||
| دادشان یادگارهای گران | در خور پیشگاه تاجوران | |||||
| کاورند از برای خلوت بخت | هفت دختر ز هفت صاحب تخت | |||||
| رهروان بعد هفت ماه خرام | آوریدند هفت ماه تمام | |||||
| چون قوی شد بنای پردهی راز | کرد نعمان بنای دیگر ساز | |||||
| بر لب جوی مرغزاری جست | کز بهشتش نمونه بود درست | |||||
| خواند معمار کاردان را پیش | باز گفتش خیال خاطر خویش | |||||
| از زمین تا فراز گنبد مهر | هفت گنبد برآوری چو سپهر | |||||
| بود بنای کاردان مردی | کز زمین آسمان بنا کردی | |||||
| شیده نامی که هر چه پیدا کرد | خلق را زان نمونه شیدا کرد | |||||
| هفت گنبد چو رنگ و بوی گرفت | جا در و هفت ماه روی گرفت | |||||
| هر یکی هم به رنگ مسکن خویش | جامه را رنگ داده بر تن خویش | |||||
| چون شد اسباب هفت خانه تمام | باز گفتند قصه با بهرام | |||||
| کانچه نعمان کاردان آراست | زاد می زادگان نیاید راست | |||||
| شاه کاین مژدهی نشاط شنود | میل طبعش عنان ز دست ربود | |||||
| چون رسید اندران خجسته سواد | گشت بر لاله کرد و بر شمشاد | |||||
| بوی گلهاش مغز پرور گشت | مغزش از بوی گل معطر گشت | |||||
| بیشتر شد به بوستان فراخ | میوه بر میوه دید شاخ به شاخ | |||||
| چون درامد به کار خانه نو | دید هر سو نگار خانه نو | |||||
| جنتی بر ز جور زیبا دید | جان ز نظاره ناشکیبا دید | |||||
| مجلسی یافت پر ز نعمت و کام | با حریفان نو نوشت به جام | |||||
| آن چنان شد به روی خوبان شاد | کش ز عیش گذشته نامد یاد | |||||
| خواند نعمان کاردان را پیش | بخششی کردش از نهایت بیش | |||||
| آفرین گفت بر چنان رایی | که بر آراست آن چنان جایی | |||||
| روز شنبه که باد مشک انگیز | شد به دامان صبح غالیه بیز | |||||
| شه به گنبد سرای مشکین شد | خانه زو همچو نافه چین شد | |||||
| ماه هند و نژاد رومی چهر | خاست از خوابگاه ناز به مهر | |||||
| کرد چون ساقیان برعنایی | نقل ریزی و مجلس آرایی | |||||
| ز اول بامداد تا گه شام | عشرت و عیش بود و باده و جام | |||||
| شه ز مستی نمود رغبت خواب | هم ز گل مست بود و هم ز شراب | |||||
| جانش از ذوق بوسه مفتون بود | مستی نقلش از می افزون بود | |||||
| زان پری پیکر بهشتی وش | خواست کافسانهی سراید خوش | |||||
| گفت وقتی به روزگار نخست | بود شاهی به شهر یاری چست | |||||
| در سر اندیب پایه تختش | قدم آدم افسر بختش | |||||
| هوسی بودش از دل افروزی | در چه کار دانش آموزی | |||||
| داشت پیوسته چون نکو رایان | میل با زیرکان دانایان | |||||
| سه پسر داشت هوشمند و جوان | هم توانگر به علم و هم بتوان | |||||
| خواند روزی نهانی از اغیار | هر یکی را جدا به پرسش کار | |||||
| گفت اول به اولین فرزند | که مرا شد بنفشه سرو بلند | |||||
| قرعه بر تست پادشاهی را | رونق ماه تا به ماهی را | |||||
| آن بنا نو کنی به داد و به جود | که جهان خوش بود خدا خشنود | |||||
| ناتوان را برفق پیش آئی | با توانا کنی توانایی | |||||
| به شبانی رمه نگهداری | گوسپند ان به گرگ نگذاری | |||||
| پور دانا به خاک سود کلاه | گفت جاوید باد دولت شاه | |||||
| تا توئی ملک بر کسی نه سزاست | بی تو خود زیستن ز بهر چراست | |||||
| مور با آنکه در سریر شود | کی سلیمان تخت گیر شود | |||||
| شه دران آزمایش کارش | چون پسنیده دید گفتارش | |||||
| در دلش صد هزار تحسین خواند | واشکارش به خشم بیرون راند | |||||
| خواند فرزند دومین را پیش | خاص کردش به آزمایش خویش | |||||
| با فسونگر زبان به افسون داد | ماجرای گذشته بیرون داد | |||||
| پسر زیرک از خردمندی | کرد پرسنده را زبان بندی | |||||
| گفت ما را به جان و بینایی | کردنی شد هر آنچه فرمایی | |||||
| لیک پیشت حدیث تاج و سریر | عیب باشد ز بنده عیب مگیر | |||||
| دیرمان تو که تا توئی بر جای | دیگری کی نهد به مسند پای | |||||
| وان زمان کاین زمانه گذران | با تو نیز آن کند که با دگران | |||||
| مهتری هست آخر از من خرد | بار سر جز به دوش نتوان برد | |||||
| شاه زو هم گره در ابرو کرد | وز حضور خودش به یک سو کرد | |||||
| روی در خرد کاردان آورد | خردهیی باز در میان آورد | |||||
| داد پاسخ جوان کارشناس | که ز طفلان نکو نیاید پاس | |||||
| شاه چون دید کان سه گوهر پاک | میشناسند گوهر از خاشاک | |||||
| شادمان شد ز بخت فرخ خویش | سود بر خاک بندگی رخ خویش | |||||
| لیکن از پیش بینی و پی غور | با جگر گوشگان شد اندر شور | |||||
| داد فرمان که هر سه بدر منیر | پیش گیرنده ره ز پیش سریر | |||||
| تا حد ملک شهریار بود | هر که ماند گناهکار بود | |||||
| زین سخن هر سه تن ز جای شدند | توشه بستند و ره گرای شدند | |||||
| ره نوشتند بی شکیب و سکون | تا شدند از دیارشان بیرون | |||||
| در رسیدند تا به اقلیمی | که از آن بود ملکشان نیمی | |||||
| روزی از گردش ستاره و ماه | می نوشتند سوی شهری راه | |||||
| تا که از پیش زنگی چون قیر | تک زنان سویشان گذشت چو نیر | |||||
| گفت کای رهروان زیبا روی | شتری دید کس روان زین سوی | |||||
| زان سه برنا یکی زبان بگشاد | نقش نادیده را روان بگشاد | |||||
| گفت کان گمشده که رفت از دست | یک طرف کور هست گفتا هست | |||||
| دومین باز کرد لب خندان | گفت او را کمست یک دندان | |||||
| سومین هوشمند با تمیز | گفت یک پای لنگ دارد نیز | |||||
| گفت چون راست شد نشانی او | بایدم ره به هم عنانی او | |||||
| باز گفتند هر یکیش جواب | که همین راه گیر و رو بشتاب | |||||
| مرد پوینده راه پیش گرفت | رفت و دنبال کار خویش گرفت | |||||
| آن جوانان براه گام به گام | می نمودند نرم نرم خرام | |||||
| تا زمانیکه گرم گشت سپهر | موج آتش فشاند چشمه مهر | |||||
| زیر عالی درخت انبه شاخ | کش دو پرتاب بود سایه فراخ | |||||
| در رسیدند رنجدیده ز راه | میل کردن سوی آب و گیاه | |||||
| چشمه دیدند دست و پا شستند | بر گل و سبزه خوابگه جستند | |||||
| چون ز یاد خوش درونه نواز | نرگس مستشان شد اندر ناز | |||||
| ساربان باز در رسید چو باد | با زبانی چو خنجر پولاد | |||||
| گفت این سوی تا بیک فرسنگ | پایم از تاختن نداشت درنگ | |||||
| دیده گردی از آن رمیده ندید | گرد چه بود که آفریده ندید | |||||
| گفت ازیشان یکی که بشنو گفت | هر چه دیدیم چون توانش نهفت | |||||
| هست بارش دو سوی رویاروی | روغن این سوی و انگبین آن سوی | |||||
| دومین کرد روی کار بر او | هست گفتا زنی سوار بر او | |||||
| سومین گفت زن گرانبار است | وز گرانیش کار دشوارست | |||||
| ساربان زانهمه نشان درست | گرد شک را ز پیش خاطر شست | |||||
| آگهی چون نداشت از فن شان | چنگ در زد سبک بدامنشان | |||||
| زان نفیر و فغان کزو برخاست | گرد گشتند خلق از چپ و راست | |||||
| تا نهایت بران قرار افتاد | که بباید شدن چو کار افتاد | |||||
| ملک عهد را خبر کردن | راه انصاف را نظر کردن | |||||
| ساربان ماجرای حال که بود | وانهمه پاسخ و سوال که بود | |||||
| گفت اول دعای دولت شاه | که بمان تا بود سپید و سیاه | |||||
| ماسه بر نامسافریم و غریب | در تک و پویه زاری و خورد نصیب | |||||
| میبریدیم ره ز گرش دهر | نارسیدیم بر در این شهر | |||||
| او شتر جست و ما به لابه و لاغ | تازه کردیم نقش او را داغ | |||||
| شد ملک گرم از این حکایت و گفت | کانچه پیداست چون توانش نهفت | |||||
| برده را بازده بهانه مکن | خویشتن را به بد نشانه مکن | |||||
| این سخن گفت و چون ستمکاران | بندشان کرد چون گنهکاران | |||||
| آن جوانان نغز با فرهنگ | سوی زندان شدند با دل تنگ | |||||
| شتر یاوه گشته با همه ساز | بر در ساربان رسید فراز | |||||
| مردی آمد که در فلان کهسار | بر درختیش مانده بود مهار | |||||
| من بران سو شدم بخار کشی | دیدم و کردمش مهار کشی | |||||
| زن که بالاش بود گفت نشان | تا من آوردمش بر تو کشان | |||||
| ساربان دادش آنچه واجب بود | بس به سوی ملک روان شد زود | |||||
| گفت باشد که من ز دولت شاه | یافتم هر چه یاوه و گشت ز راه | |||||
| شتر و هر چه بود بار بر او | وان عروسی که بد سوار براو | |||||
| شه نظر سوی عدل فرماید | بندیان را ز بند بگشاید | |||||
| شه ز آزار به گناهی چند | از جگر بر کشید آهی چند | |||||
| خواندشان با هزار خجلت و شرم | نرم دل کردشان به پرسش نرم | |||||
| وانگهی دادشان ز بند خلاص | خلعتی داد هر یکی را خاص | |||||
| پس بپرسیدشان که قصه خویش | باز پاید نمودن از کم و بیش | |||||
| کانچه مردم ندید پیکر او | چون نشانی دهد ز جوهر او | |||||
| ماجرا گرد رست باشد و راست | خواسته بی کران دهم بی خواست | |||||
| ور کم و بیش در میان آید | سر شمشیر در زبان آید | |||||
| پس یکی زان سه تن زبان بگشاد | گفت بادی همیشه خرم و شاد | |||||
| من که کوریش را نشان گفتم | بینشم ره نمود زان گفتم | |||||
| همه یک سوی دیدم اندر راه | خوردنش از درخت و خاره گیاه | |||||
| دومین گفت کز ره فرهنگ | من بیک پای ازانش گفتم لنگ | |||||
| کانچنان دیدمش براه نشان | که به یک پای رفته بود کشان | |||||
| برگ و شاخی که خورد کرده او | دیدم افتاده نمی خورد او | |||||
| هر چه ناخورده می نمود در او | برگ یک یک درست بود در او | |||||
| شاه گفتا که آن سه چیز نخست | هر چه گفتید راست بود و درست | |||||
| سه دیگر بدانش و تمیز | روشن وراست گفت باید نیز | |||||
| بازیکتن زبان راز گشاد | وانچه درپرده بود باز گشاد | |||||
| گفت کاول دمی که از من رفت | ماجرا ز انگبین و روغن رفت | |||||
| وان چنان بد که در خس و خاشاک | دیدم آلایشی چکیده به خاک | |||||
| مگس افکنده بود یک سو شور | سوی دیگر قطار لشکر مور | |||||
| هر چه در وی دوید مور به جهد | حکم کردم که روغن است نه شهد | |||||
| وانچه سویش مگس نمود هجوم | به فراست شد انگبین معلوم | |||||
| آن چنان دیدمش که گشت یقین | اثر زانو شتر به زمین | |||||
| گشت پیدا ز پهلوی زانو | نقش نعلینهای کدبانو | |||||
| گفت سوم که رای من بنهفت | زان سبب حامل و گرانش گفت | |||||
| کاندران جای کان جمازه نشین | بر جمازه سوار شد ز زمین | |||||
| گفتم این حامل گرانبار است | کزمین خاستنش دشوار است | |||||
| شاه کز هر سه تن شنید جواب | بنده شد زان فراستی به صواب | |||||
| هر یکی را به صد نوا و نواخت | ساخت برگی چنان که باید ساخت | |||||
| زان نمو دارد ور بینیشان | کرد رغبت به همنشینیشان | |||||
| منزلی دادشان درون سرای | تا بود نزدشان به خلوت جای | |||||
| دل چو گشتیش فارغ از همه کار | تازه کردی نشاط را بازار | |||||
| با حریفان تو و به تنهایی | باده خوردی به مجلس آرایی | |||||
| گوش کردی دم نهانی شان | بهره جستی ز کاردانیشان | |||||
| آنگهی گفت جمله را خندان | کافرین بر شما خردمندان | |||||
| با شما دوستان با تمیز | یافتم بهرهمندی از همه چیز | |||||
| با شما عیش موجب هنر است | هر چه پیش است سود بیشتر است | |||||
| لیک گردندهی جهان پیمای | نتوان بند کرد در یک جای | |||||
| ازین نمط خواست عذرها بسیار | بس بهر یک سپرد صد دینار | |||||
| هر سه از بخت شادمانهی خویش | ره گرفتند سوی خانه خویش ... | |||||