الگو:نوشتار برگزیده

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو


حکایتی از گلستان سعدی:

دو برادر یکی خدمت سلطان کردی و دیکر بزور بازو نان خوردی باری این توانگر گفت درویش را که چرا خدمت نکنی تا از مشقت کار کردن برهی گفت تو چرا کار نکنی تا از مذلّت خدمت رهائی یابی که خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به که کمر شمشیر زرّین بخدمت بستن

 بدست آهک تفته کردن خمیربه از دست بر سینه پیش امیر 
 عمر گرانمایه درین صرف شدتا چه خورم صیف و چه پوشم شتا 
 ای شکم خیره بتائی بسازتا نکنی پشت بخدمت دو تا