ابوسعید ابوالخیر (مقطعات)/چون نیست شدی هست ببودی صنما

از ویکی‌نبشته
پرش به ناوبری پرش به جستجو
' ابوسعید ابوالخیر (مقطعات)  از ابوسعید ابوالخیر
(چون نیست شدی هست ببودی صنما)
'


 چون نیست شدی هست ببودی صنماچون خاک شدی پاک شدی لاجرما 
 وای ای مردم داد زعالم برخاستجرم او کند و عذر مرا باید خواست 
 مرغی به سر کوه نشست و برخاستبنگر که از آن کوه چه افزود و چه کاست 
 بی غم دل کیست تا بدان مالم دستبی غم دل زنگیان شوریده‌ی مست 
 جز درد دل از نظاره‌ی خوبان چیستآنرا که دو دست و کیسه از سیم تهیست 
 فاساختن و خوی خوش و صفرا هیچتا عشق میان ما بماند بی هیچ 
 آنرا که کلاه سر بباید زد و بردزانست که او بزرگ را دارد خرد 
 آنجا که مرا با تو همی هست دیدارآنجا روم و روی کنم در دیوار 
 تا با تو تویی ترا بدین حرف چه کارکین آب حیاتست ز آدم بیزار 
 گر من به ختن ز یار وادارم دستباورد و نسا و توس یار من بس 
 فاساختن و روی خوش و صفرا کمتا عهد میان ما بماند محکم 
 من گبر بدم کنون مسلمان گشتمبد عهد بدم کنون به فرمان گشتم 
 جایی که حدیث تو کند خندانمخندان خندان به لب برآید جانم 
 اشتربان را سرد نباید گفتناو را چو خوشست غریبی و شب رفتن 
 از ترکستان که بود آرنده‌ی توگو رو دیگر بیار ماننده‌ی تو 
 زلفت سیهست مشک را کان گشتیاز بس که بجستی تو همه آن گشتی 
 گر آنچه بگفته‌ای به پایان نبریگر شیر شوی زدست ما جان نبری 
 هر جا که روی دو گاو کارند و خریخواهی تو بمرو باش خواهی بهری 
 آراسته و مست به بازار آییای دوست نترسی که گرفتار آیی